شهدا و ایثارگران
شهید اتفاق خواه
شنبه 31 فروردين 1392 مصاحبه با پدر شهيد هادي اتفاق خواه تنظيم كننده: ستواندوم احمد مرادي

1- درابتدا يك بيوگرافي از شهيد برايمان بگوييد.

شهيد هادي اتفاق خواه در سال 1348 در تهران به دنيا آمد. او فرزند اول خانواده بود. دوران ابتدايي را در شهر سعيدي و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد توپچي گذراند. مقطع متوسطه را در دبيرستان شهيد مشهدي به پايان رسانيد و در سال 1368  موفق به اخذ ديپلم اقتصاد شد و در همان سال براي دوره ضرورت به خدمت اعزام گرديد و در نيروي هوايي ارتش (گروه ضربت قصر فيروزه – بيت الزهرا) مشغول خدمت سربازي شد. در حدود 13ماه از خدمت وي گذشته بود كه به فيض شهادت نائل آمد.

2- در مورد خصوصيات اخلاقي شهيد برايمان بگوييد.

هادي بسيار پسر آرام و سربه زير، مودب و متواضع بود . هيچ گاه به ياد ندارم او را حتي عصباني ديده باشم. هميشه دنبال كمك به ديگران بود. با اينكه سن كمي داشت دركليه كار ها به مردم كمك مي كرد. مثلا در مراسم عزاداري هميشه در هيئت ها حضور داشت.


3- در خصوص چگونگي شهادت ايشان بگوييد.

جنگ تحميلي تازه تمام شده بود.هنوز مردم در حال و هواي جبهه و شهادت و جنگ بودند.فضاي كشور بسيار فضاي معنوي و خوبي بود.با توجه به اين كه نيرو هاي نظامي براي آماده به كار بودن هميشه در حال تمرينات نظامي و رزمايش هاي مختلف هستند در آن سال نيروي هوايي رزمايش موشكي امام سجاد(ع) را در منطقه جنوب كشور اجرا مي كرد.هادي هم قرار بود با ديگر همرزمانش در اين رزمايش شركت كنند. ظاهرا در حين ماموريت با خودرويي كه در اختيارشان بود دچار سانحه مي شوند و هادي در آن ماموريت ضربه مغزي شده و به شهادت مي رسد.

4- چگونه از شهادت ايشان مطلع شديد؟

شب شهادت امام هادي بود ومن مشغول ديدن تلويزيون بودم كه در خانه به صدا در آمد. چند نفر از طرف بيت الزهرا نيروي هوايي آمده بودند. از ما خواستند كه قطعه عكسي از هادي به آنها بدهيم. نگران شدم و پرسيدم كه اتفاقي افتاده؟ گفتند هادي دعوا كرده و به عكس او احتياج داريم. بيشتر نگران شدم چون هادي اهل دعوا با كسي نبود.

سركوچه كه رسيدم ديدم 2جيپ به همراه حاج آقا چراغي ايستاده.به حاج آقا چراغي گفتم اتفاقي براي هادي افتاده؟ گفت: نه، هادي داره پيش پسر من خدمت مي كنه (بعدا فهميدم كه پسر حاج آقا چراغي شهيد شده) هنوز به ته خيابان نرسيده بوديم كه برادرزاده ام را ديدم كه با هادي هم خدمت بود و داشت گريه مي كرد. به قصر فيروزه كه رسيديم ديدم عكس هاي هادي را روي ديوار نصب كرده اند. تيمسار مشكات جلو آمد و به من گفت هادي هنگام اعزام به رزمايش دچارسانحه شد و به شهادت رسيده است.


5- اگر خاطره اي از شهيد داريد برايمان بازگو كنيد.

هادي در گروه ضربت قصر فيروزه خدمت مي كرد كه زلزله رودبار به وقوع پيوست، او به همراه فرماندهان جهت كمك به زلزله زدگان رودبار به آن شهر اعزام شد. در اين ماموريت آقا و خانم سياهپوشان كه فرمانده هادي بود نيز با او آمده بودند. آقاي سياهپوشان مي گفت در ماشين در حال استراحت بوديم كه حس كرديم ماشين در شده است. وقتي بيدار شدم هادي را ديدم كه در روي برف ها مشغول نماز خواندن است. به دوستم گفتم بيدار شو كه از هادي عقب مانديم. در همان ماموريت وقتي داشتيم برمي گشتيم هادي گفت كه صداي گريه مي شنود. ما باور نكرديم. هادي مشغول كندن زمين شد. ديديم كه بچه اي را سالم از زير آوار بيرون آورد و به همسر من داد. گفت شما فرزندي نداريد خداوند به شما دختري عطا نموده است. حالا آن كودك بزرگ شده و داراي شوهر و فرزند است. گاهي اوقات به سر مزار هادي مي آيد و به ما مي گويد هادي من را نجات داد.

6- با توجه به اينكه مي گويند شهيدان زنده اند الله اكبر، آيا اين شعار را تا به حال حس نموده ايد؟

هادي يك شب قبل از شهادت خواب ديده بود كه در يك ماشين به همراه 8نفر از دوستانش بوده كه دربين راه 6نفر از آنها پياده شدند و او به همراه يكي از دوستانش باقي مي ماند. پدر هادي مي گويد هر وقت صبح ها براي نماز بيدار مي شوم حس مي كنم هادي در خانه مشغول راه رفتن است.

 

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ
تعداد بازديد اين صفحه: 2845