جمعه 24 مرداد 1399   11:49:02
شهدا و ایثارگران

عقاب تیزپرواز نیروی هوایی ارتش، شهید سرلشگر خلبان سیدعلیرضا یاسینی



آبادان شهری کوچک با مردمی بزرگ. آبادان جایی که می شد پیش بینی کرد که روزی مورد تهاجم عراق قرار می گیرد. آبادان مهد دلیران و شیرمردان.

بهار بود و سالی جدید آغاز شده بود و خانواده یاسینی منتظر تولد فرزندی بودند که خداوند او را در تاریخ 15 فروردین ماه 1330 به آنها بخشید. نام او را «سیدعلیرضا» گذاشتند.

سال ها پشت سر هم سپری می شد و علیرضا روزبه روز بزرگ تر می شد و هر روز به روز موعود نزدیک می شدیم. بعد از طی شدن دوران طفولیت، علیرضا تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان مهرگان آبادان با موفقیت سپری کرد و درحالی که خانواده اش در فقر و تنگدستی بسر می بردند، تحصیلات متوسطه خود را با سختی در دبیرستان دکتر فلاح آبادن به پایان رسانید.

حالا او جوانی است 18 ساله که رویای پرواز را در سر می گذراند. پس باتوجه به علاقه شدیدی که به خلبانی داشت، در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندان دوران مقدماتی پرواز با هواپیماهای تی 33، به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته شکاری، به آمریکا اعزام شد. در مدت حضور در آمریکا دوره های آموزش پیشرفته خلبانی را ابتدا با پرواز با هواپیمای تی 37 و سپس با پرواز با هواپیمای پیشرفته اف 4 با موفقیت کامل به پایان رسانید و موفق به اخذ کارنامه خلبانی با هواپیمای فانتوم گردید.

پس از بازگشت به ایران، علی رضا با درجه ستوان دومی در پایگاه ششم شکاری نیروی هوایی در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمریکا ابتدا خلبانان در گردان های تاکتیکی تقسیم می شدند و اکثر خلبانان شکاری مشغول تمرینات هوایی بودند. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. شهید یاسینی هم از این قاعده مستثنی نبود.

 

انقلاب اسلامی

سال 1357 با اوج گیری حرکت انقلابی مردم، شهید یاسینی هم علیرغم فشارهای همه جانبه رژیم، با پخش اعلامیه در بین پرسنل متعهد دست به افشاگری زد و جزو خلبانانی بود که با انتقال هواپیماهای این پایگاه به پایگاه چابهار، مخالفت کرد. زیرا طبق اطلاعاتی که به پایگاه بوشهر رسیده بود، قرار بود اگر اوضاع کشور بدتر شد هواپیماها به روی ناوهای آمریکایی انتقال پیدا کنند که تعدادی از خلبانان شجاع این پایگاه از جمله شهید یاسینی و شهید طالب مهر با عنوان کردن این نکته که این هواپیماها اموال بیت المال است، از این کار سرپیچی کردند که در نهایت هم با مقاومت خلبانان این طرح منتفی شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی و خروج مستشاران خارجی از کشور، که به قول خود شهید یاسینی بعضی از آنها حتی فرصت بستن چمدان های شان را نیز پیدا نکردند پرسنل متعهد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران توانایی های خود را بروز دادند و نشان دادند که از چه استعداد و نیروی علمی و عملی بالایی برخوردار هستند.

 

پرواز عشق او بود

سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی

زمانی که در بوشهر با ایشان همکار شدم بخش اعظم پروازهای جنگی اش را انجام داده بود.

هر چند اوصاف او را از زبان دوستان شنیده بودم و به عشق و علاقۀ وصف ناپذیرش نسبت به پرواز آشنا بودم ولی در مدتی که تا پایان جنگ باقی مانده بود خود دیدم که چگونه عاشقانه پروازهای جنگی را انجام می داد . خلبانی شجاع و نترس بود که از هیچ مأموریتی ، هراس به دل راه نمی داد.

هنگام عملیات چنان خونسرد بود که گویی پروازی معمولی انجام می دهد . به همین دلیل در دوستان این باور به وجود آمده بود که هیچگاه یاسینی مورد هدف قرار نخواهد گرفت .

هرچندپروازهای زیادی انجام داده بود اما هرگز نشد که از زبان خودش درباره مأموریتهایش سخنی بشنوم و یا اینکه از تعداد و چگونگی مأموریتهایش صحبت کند . اواخر جنگ بود که به عنوان معاون عملیات پایگاه بوشهر برنامه ریزی کرده بودم تا پروازهایی را در منطقۀفاو انجام بدهیم . عراق برای باز پس گیری فاو دست به عملیات گسترده ای زده بود .هدف از این پروازها زدن عقبۀ دشمن و نیروهای کمکی آنان بود تا بلکه بتوانیم در پناه بمبارانهای مکرر نیروهای خودی را سالم برگردانیم تا اسیر نشوند . یکی از خلبانان را در برنامه پروازی قرار دادم و پس از آن به ترتیب خلبانان بعدی را تعیین کرده بودم . حدود 10 دقیقه مانده به شروع نخستین پرواز شهید یاسینی که در آن موقع فرمانده پایگاه بود در حالی که خود را به چتر و کلاه مجهز کرده بود وارد «آلرت» شد .

رو به من کرد و گفت: کی نوبت ماست ؟ گفتم : برای پرواز شما برنامه ریزی نشده مگر اینکه دستور بفرمایید!

در حالی که می خندید ، گفت : بریم استارت بزنیم هواپیما را ببنیم بلدیم یا یادمان رفته . اصرار ما برای جلوگیری از پرواز ایشان مؤثر نیفتاد و به طرف نخستین هواپیما که آماده برای پرواز بود ، رفت و در چشم به هم زدنی درون کابین قرار گرفت . این عمل وی باعث روحیه گرفتن سایر دوستان پروازی شد . به گونه ای که برای رفتن به مأموریت از هم سبقت می گرفتند . در آن روز هر 10 دقیقه یک بار تعدادی از هواپیماها روانه منطقه می کردیم . شهید یاسینی در آن روز دوبار مأموریت جنگی انجام داد .

منبع:کتاب انتخابی دیگر

 

سرانجام 31 شهریور سال 1359 ساعت 45/13 دقیقه بعدازظهر، نیروی هوایی عراق با حمله همه جانبه به پایگاه های هوایی ایران، جنگ را آغاز نمود و اکثر پایگاه های هوایی ایران را بمباران کرد که خوشبختانه خسارت وارده به آن شکل که عراق فکر می کرد، نبود.

در آن زمان شهید یاسینی در پایگاه هوایی بوشهر مشغول به خدمت بود. بلافاصله بعد از بمباران پایگاه ها در بوشهر، غوغایی به پا بود و هرکس شایعه ای را عنوان می کرد. یکی می گفت آمریکا حمله کرده است. دیگری عنوان می کرد که کودتا شده و دیگری هم می گفت رادیو همه چیز را مشخص می کند.

شهید یاسینی بلافاصله بعد از این ماجرا، با مراجعه به گردان پرواز پایگاه به همراه تنی چند از خلبانان این پایگاه، مشغول طرح ریزی یک پاسخ مناسب می شوند و در بعداز ظهر همین روز شهید یاسینی به همراه تعدادی از خلبانان تیزپرواز پایگاه ششم شکاری، پاسخی دندان شکن به عراق می دهند تا آنها متوجه این نکته شوند که نیروی هوایی ایران همیشه یک نیروی قدرتمند است.

در روز اول جنگ (یکم مهرماه1359) با توجه به دستوری که از قبل برای انجام عملیاتی گسترده داده شده بود، تعداد زیادی جنگنده بمب افکن اف 4 از پایگاه ششم شکاری به پرواز در می آیند. شهید یاسینی به همراه سرتیپ خلبان مسعود اقدام هدایت یکی از فانتوم ها شرکت کننده در این عملیات را برعهده می گیرد. آنها در این عملیات در آسمان شهر بغداد با مانورهایی زیبا، هواپیما را از لابه لای ساختمان ها عبور می دادند. روز بعد خبرنگاران خارجی گزارش دادند که خلبانان ایرانی با مهارت خاصی هواپیما را از بین ساختمان ها عبور می دادند.

در تاریخ هفتم آذر سال 1359 شهید یاسینی به همراه شهیدان بزرگوار سرلشکر خلبان شهید عباس دوران، سرلشکر خلبان شهید حسین خلتعبری و سرگرد خلبان شهید حسن طالب مهر، در عملیاتی مشترک با نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به نام عملیات مروارید، توانستند نیروی دریایی عراق را نابود کنند. در این عملیات بزرگ، شهید یاسینی به تنهایی 8 سورتی پرواز داشت.

جنگ، بیشتر از آن چیزی که پیش بینی می شد ادامه پیدا کرد و در طول این مدت شهید یاسینی حتی در موقعی که به سمت فرماندهی پایگاه هم منصوب شد، در انجام عملیات برون مرزی پیش قدم بود. در طول مدت دفاع مقدس، وی بیش از 90 پرواز عمقی به خاک عراق داشت که این تعداد عملیات برون مرزی او بود، و ماموریت های بسیاری در جبهه ها جنوب و بر روی نیروهای دشمن نیز انجام داد به طوری که بعد از تیمسار محققی با 2759 ساعت پرواز با هواپیمای فانتوم بیشترین پرواز را با این هواپیما داشت.

 

رشادت

شهید یاسینی مهارت خاصی در هدایت هواپیمای اف 4 داشت. در یکی از ماموریت ها هواپیمای وی در هنگام بازگشت از عملیاتی برون مرزی مورد تعقیب یک فروند میگ 23 عراقی قرار می گیرد که در اروندرود مورد اصابت موشک قرار می گیرد.

 به محض برخورد، سیستم اجکت خلبان خود به خود فعال می شود و خلبان اجکت می کند ولی شهید سرلشکر یاسینی که به عنوان افسر کابین عقب در این پرواز بود، با مهارت خاصی هواپیما را درحالی که تقریبا سیستم هیدرولیک خود را از دست داده بود، در پایگاه ششم به زمین می نشاند.

در یکی دیگر از عملیاتها، وی از پایگاه ششم شکاری برای زدن هدفی در عراق به پرواز درمی آید و بعد از عبور از اروندرود، در محدوده خورموسی با ارتفاع پایین و با سرعت بالا درحال پرواز بود که ناگهان هواپیما با یک دسته پرندگان برخورد می کند. در این هنگام به دلیل شکستن کانپه کابین جلو، شهید یاسینی بیهوش می شود. سرتیپ اقدام که به عنوان کمک در این پرواز بود، بعد از چند لحظه بیهوشی حالت عادی پیدا کرده و به تصور این که یاسینی اجکت کرده، سعی در بازگردادندن جنگنده می کند ولی به دلیل مشکلاتی که در سیستم ناوبری بوجود آمده بود، راه خود را گم می کنند. بعد از دقایقی که با ناامیدی درحال گشتن به دنبال راه بودند، ناگهان صدای دلنشینی را که اکثر خلبان های فانتوم با آن آشنا بودند،از طریق رادیوی هواپیما می شنوند و این صدای شهید سرهنگ خلبان هاشم آل آقا بود که بعد از تماس رادیویی از طریق ایشان، اعلام می شود که یاسینی اجکت نکرده و فقط چترش باز شده و بر روی صندلی می باشد.

 آل آقا جلو تر حرکت می کند و اقدام با کمک شهید آل آقا، راه پایگاه را پیش می گیرد در این هنگام شهید یاسینی به هوش می آید و درحالی که تمام صورت او آغشته به خون بود، به دلیل دید بهتر تصمیم می گیرد تا هدایت هواپیما را بعهده بگیرد و درحالی که مجروح بود، هواپیما را به سلامت در پایگاه بوشهر به زمین می نشاند.

 

جانبازی و مسئولیت پذیری

شهید یاسینی به علت ایجکت از هواپیما داشتتند از ناحیه کمر و دست مجروح و جانباز 55 درصد بودند، ولی هیچ گاه درد کمر و مسئولیت های فراوانی که داشت مانع از پروازهای جنگی او نمی شد.

شهید یاسینی عاشق پرواز بود. او با انواع مختلف هواپیما از جمله اف 4، اف 5، میگ 29، سوخو 24 و پی اف3 پرواز کرد که از این حیث، از خود یک رکورد بجای گذاشت ولی هواپیمای محبوب شهید یاسینی، اف 4 (فانتوم ) بود.

یاسینی تا زمان شهادت با این که به عنوان یکی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی بود و تمام فعالیت های ستادی را انجام می داد در کنار آن به عنوان یکی از استادان خلبان مشغول آموزش دانشجویان خلبانی بود.

 

 

مسئولیت های شهید یاسینی

این شهید بزرگوار در طول دوران حیات خود بجز این که همواره به عنوان افسر خلبان کابین جلو اف 4 خدمت می کرد، مسئولیت های فروانی هم داشتند که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد :

- فرمانده عملیات پایگاه سوم شکاری همدان

- فرمانده پایگاه های شکاری همدان و چابهار از سال های 1363 تا 1365

- افسر هماهنگ کننده آموزش خلبانان ایرانی در پاکستان در سال 1364

- فرمانده پایگاه ششم شکاری بوشهر در سال 1367

- مدیریت جنگ الکترونیک و معاون عملیاتی نهاجا (اواخر سال 1369)

- فرمانده منطقه هوایی شیراز در سال 1371

- معاون هماهنگ کننده و رئیس ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی از 10/10/1372 تا زمان شهادت

 

لازم به ذکر است که پروازهای متعدد جنگی او در نیمه دوم سال 1359 و نیمه اول سال 1360، دو سال ارشدیت برایش به ثبت رسانید و درجه نظامی اش از سروانی به سرگردی ارتقاء یافت.

همچنین شهید یاسینی 7 مورد تشویق در دستور، 5 مورد ارشدیت جمعی به مدت 60 ماه و اعطاء 2 مورد نشان درجه 2 فتح(از دست مقام معظم رهبری) در دوران حضور درخشانش در صحنه های سرنوشت ساز جنگ تحمیلی دریافت نمودند.

 

شهادت و پرواز ابدی

در تاریخ 15/10/73 در ساعت 30/6 صبح هواپیمای جت استار حامل فرماندهان ارشد نیروی هوایی، (شهید منصور ستاری، شهید یاسینی و شهید مصطفی اردستانی) از تهران به سمت کیش پرواز کرد تا فرماندهان در جلسه شورای هماهنگی نیروی هوایی در کیش شرکت کنند. بعداز ظهر قرار می شود که هواپیما قبل از عظیمت به تهران، در پایگاه هوایی اصفهان توقفی کوتاه نماید. بعد از بازدیدی کوتاه از این پایگاه، هواپیما در ساعت 30/8 شب آماده پرواز به سمت تهران می شود و پس از دقایقی هواپیما به پرواز درمی آید.

 ناگهان در ساعت 42/8 شب از سوی خلبان اعلام می شود که به علت بازشدن پنجره کابین خلبان، هواپیما مجبور به فرود اضطراری می باشد. لحظاتی بعد هواپیما در حال گردش برای نشستن بر روی باند در 64 کیلومتری جنوب پایگاه اصفهان، سقوط می کند و چراغ زندگی سید علی رضا یاسینی برای همیشه خاموش می شود و او به درجه رفیع شهادت نائل می آید.

شهید یاسینی در زمان شهادت 43 سال داشت و از وی سه فرزند پسر و یک دختر به یادگار مانده ولی یاد و خاطره دلاوری ها و رشادت هایش، هیچگاه از ذهن مردم ایران و  پرسنل نیروی هوایی ارتش، پاک نخواهد شد.

گفتنی است که ایشان پس از امیر سرتیپ محققی بیشترین ساعت پرواز (2759 ساعت) را با فانتوم داشتند و همچنین پایگاه ششم شکاری بوشهر به نام این بزرگوار مزین شده است.

 

لازم به ذکر است که خانواده یاسینی یک شهید و یک جانباز را نیز تقدیم انقلاب، اسلامی و ایران اسلامی نموده است.شهید رضا یاسینی که در سن 17 سالگی در تنگه چزابه به شهادت رسید و عباس یاسینی که جانباز قطع عضو می باشند.

 

مقام معظم رهبری: شهید یاسینی مردی مومن بود پرتلاش بود صادق بود صمیمی بود

مقام معظم رهبری در مراسم این شهید بزرگوار در وصف او فرمودند:

- فقدان بزرگی بود؛ نه فقط برای شما برای من هم این طور بود. ولی خب چاره ای نیست باید تحمل کرد. شهید یاسینی مردی مومن بود، پرتلاش بود، صادق بود، صمیمی بود و خود همین ها موجب شده بود که به ایشان امیدوار باشم. در این حوادث سخت است که جوهر ما آشکار می شود و نیروها و توانایی های درونی ما آشکار می شود.

 

مقام معظم رهبری در جمع خانواده این عزیز نیز فرمودند:

- من به شهید یاسینی خیلی امیدوار بودم من همین حالا به ایشان (سرتیپ بقایی فرمانده سابق نیروی هوایی ارتش) می گفتم خیلی به این جوان امید داشتم برای آینده، ولی حالا خداوند متعال این جوری مقدر کرده بود، چاره ای نیست باید تحمل کرد و این تقدیرات الهی است.

 

در بخشی از وصیت نامه شهید یاسینی می خوانیم:

من یک خلبان هستم. سالها از بیت المال برایم هزینه کرده اند تا به اینجا رسیده ام. حال وظیفه دارم که دینم را ادا کنم. مگر نه اینکه همواره آرزو کرده ایم که ای کاش در واقعه عاشورا می بودیم و فرزند زهرا(س) را یاری می کردیم؟

اکنون زمان آن فرا رسیده و همگان مکلفیم که برای لحظه ای روح خدا را تنها نگذاریم. بنابرین از من انتظار نداشته باشید که بیش از این در کنارتان باشم.

به یقین اجر شما نیز که به تربیت فرزندان و امور خانه همت می گمارید و زمینه را برای حضور بیشتر ما در صحنه فراهم می کنید نزد خدا محفوظ خواهد بود.»

 

جهانبینی انقلابی آن شهید در پیامش هویداست:

«ما اعتقاد داریم و معتقد هستیم که این نظام جمهوری اسلامی یک نظام الهی است. این را استکبار جهانی نمی پذیرفت.اما الان می بینیم که رای دادند به ماندن نظام جمهوری اسلامی و در نهایت تسلیم شدند و پذیرفتند که نظام جمهوری اسلامی باید باشد و هیچ راهی برای شکست آن هم نیست...»

 

 

زندگی نامه از زبان شهید

(آخرین مصاحبه قبل از شهادتش)

 

با عرض سلام، تیمسار! ضمن معرفی خودتان بفرمایید یک خلبان خوب باید دارای چه خصوصیاتی باشد؟

بسم الله الرحمن الرحیم با درود به امام امت و با تبریک دهه فجر. بنده سرتیپ دوم خلبان علیرضا یاسینی هستم. در رابطه با سوالی که فرمودید، به نظر من یک خلبان خوب باید دارای تعهد و تخصص باشد، به شغلش علاقمند باشد. اصلاً لازمه شغل خلبانی به غیر از این مواردی که گفتم، جسارت  و شهامت است، که این خصوصیات را به نظر من یک خلبان باید داشته باشد.

 

تیمسار! نظرتان را درباره موقعیت شغلی تان  قبل از انقلاب و حال برای ما بیان بفرمایید.

زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید من 9 سال از استخدامم می گذشت. در این مدت، بیشتر تحت آموزش بودیم. چند سالی هم در گردانهای تاکتیکی بودیم. مشخص بود زحماتی که می کشیدیم برای خودمان نبود، در حقیقت برای ملت نیز نبود.

بعدها فهمیدیم از منابعی که آمریکا در منطقه داشت پاسداری می کردیم. کمک می کردیم که بیشتر و راحت تر آنها بتوانند منابع ملتهای مستضعف منطقه را به غارت ببرند و امروز خوشحالم، کاری را که داریم انجام می دهیم کمکی به مستضعفین است، به ملت خودمان و در حقیقت برای اعتلای اسلام است و ما هم مرد و مردانه ایستاده ایم و این کار را انجام می دهیم و راضی هم هستیم.

 

تیمسار! برای استخدام دانشجوی جدید خلبانی در نیروی هوایی و کیفیت گزینش آنها چه پیشنهادی دارید؟

ما با توجه به تجربه های که در جنگ پیدا کردیم، و چون خلبانی نیاز به زمان زیاد دارد و سرمایه گذاری زیاد می طلبد، لذا باید در استخدام دانشجوی خلبانی، دقت شود.

دانشجویی که استخدام می شود، شرایط لازم را داشته باشد. آن الگویی که در جنگ پیدا کردیم و با آن خصوصیات که خلبانان در جنگ از خودشان نشان دادند باید دانشجو از اول داشته باشد. یعنی متعهد باشد، متدین باشد، اعتقاد به نظام جمهوری اسلامی داشته باشد ، هوش و استعداد بالایی داشته باشد تا بتواند راحت و بهتر آموزش را فرابگیرد.

 بشتر سعی کنیم از آنهایی که در انقلاب سرمایه گذاری کرده اند، استفاده بشود. در این راه از خانواده شهدا آنهایی که به هر نحوی یار انقلاب بوده اند و دلسوزی می کنند برای انقلاب آنهایی را بیشتر به کار بگیریم تا بتوانند بهره بیشتری بدهند.

 

تیمسار! با توجه به اینکه هشت سال دو قطب شرق و غرب علیه جمهورسی اسلامی بسیج شده بودند، روحیه خلبانان عموماً و روحیه شخص جنابعالی چطور بوده است؟

روحیه ما را فکر می کنم که شما بهتر دانید. خلبانان، واقعاً آنهایی که معتقد بودند، آنهایی که متعهد بودند و آنهایی که ماندند و جنگیدند و تا الان هم هستند، اینها به خاطر اعتقادی که به نظام و اسلام داشتند، پایداری کردند و جنگیدند. تعداد زیادی به شهادت رسیدند، تعدادی اسیر و مفقودالاثر شدند و کسانی هم که ماندند، در خدمت انقلاب و گوش به فرمان رهبرشان هستند. ما اعتقاد داریم و معتقد هستیم که این نظام جمهوری اسلامی یک نظام الهی است. این را استکبار جهانی نمی پذیرفت، ولی الان می بینیم که رای دادند به ماندن نظام جمهوری اسلامی و در نهایت تسلیم شدند و پذیرفتند که نظام جمهوری اسلامی باید باشد و هیچ راهی برای شکست آن هم نیست. ما هم جزئی از این ملت هستیم، مثل سایرین اعتقاد داریم و مسئولان نظام هرگونه دستوری بدهند آماده ایم. روحیه مان هم بالاست. حاضریم هرگونه ماموریتی را همان طور که قبلاً انجام دادیم الان هم انجام بدهیم و در خدمت انقلاب هستیم.

 

جناب یاسینی! بهترین خاطره شما از بدو ورود به ارتش چه بوده است؟

بله، مسلماً وقتی که ما وارد ارتش شدیم، جوان بودیم. از دبیرستان تازه فارغ التحصیل شدم و آمدم به نیروی هوایی پیوستم، تا آن موقه پرواز هم نکرده بودم، ولی علاقه داشتم به شغل خلبانی، بهترین خاطره ام آن روزی بود که فارغ التحصیل رشته خلبانی شدم و به هدف خود رسیدم.

 

تیمسار! بهترین خاطره شما از بدو پیروزی انقلاب تا کنون چه بوده است؟

بله بهترین خاطره من آن روزی بود که انقلاب به پیروزی رسید. استادهای آمریکایی که داشتیم چمدانهایشان را بستند، بعضی هم نرسیدند ببندند، و مملکت ما را ترک کردندو بعد از آن، کلیه ماموریت ها را ما خودمان انجام دادیم، آموزش ها را انجام دادیم و متوجه شدیم که داریم چکار می کنیم و به کجا داریم می رویم.

 

تیمسار! آیا مهارت ها و تجربه های جنگی را که در طول هشت سال جنگ نابرابر به دست آورده ایم، می توانیم به نسلهای دیگر منتقل بکنیم، چگونه؟

بله، مسلما تجربه هایی که در جنگ به دست آمد، همین الان در دانشکده خلبانی تدریس و آموزش می شود. بهترین معلم خلبان ها کسانی هستند که در جنگ پرواز کرده اند. اینها در دانشکده دارند این مسائل (تجربه ها) را تدریس می کنند. ما شاهد هستیم چند دوره خلبانی در طول جنگ فارغ التحصیل شدند و اینها خلبانان خوبی از آب درمی آیند. تجربه نشان داده در کارشان خوب هستند. آموزش را به خوبی گرفتند و ما سعی می کنیم که به نحو احسن از تجربه هایی که در طول جنگ به دست آوردیم، استفاده کنیم و به نسلهای آینده منتقل کنیم.

 

تیمسار! تا کنون چند ماموریت داخل خاک عراق داشته اید و در اولین پرواز جنگی خود چه احساسی داشتید؟

من نزدیک به 90 ماموریت جنگی روی خاک عراق دارم و در اولین ماموریتم، چون ما جنگ نکرده بودیم و ندیده بودیم تا آن زمان جنگ را بیشتر در کتابها، آموزش ها و فیلم های که به ما نمایش می دادند دیده بودیم. ولی در عمل دیدیم که آن مسائلی را که در کتابها می گفتند و در فیلم ها به ما نشان می  دادند عملاً نمی شد پیاده کرد و ما از همان رزوهای اول جنگ روشهای جدیدی را نسبت به منطقه اتخاذ و پیاده کردیم.

من یادم هست اولین ماموریتم را که رفتم، برابر کتاب با سرعت کم با ارتفاع بالا پرواز کردم. وقتی روی سر دشمن رسیدم، دیدم خیلی راحت دشمن می تواند ما را بزند و شروع کرد به تیراندازی، حالا خواست خدا بود اتفاقی برای ما نیفتاد. سرعتمان کم بود، ارتفاعمان بالا بود و هیچ گونه تجربه ای نداشتیم. از آن موقع به بعد، من(از پرواز دوم) تمام آن اتفاقاتی که افتاده بود مد نظر داشتم و سعی می کردم در پروازهای بعدی دیگر آن مسائل تکرار نشود. ما آمدیم و یک مقدار از آنها را برای خلبان ها یدیگر هم گفتیم- که به این صورت نمی شود پرواز کرد- بهتر است ما از تاکتیک هایی که از برد دشمن خارج باشیم با سرعت بیشتر و ارتفاع پایین استفاده بکنیم تا از ضدهوایی و موشکهای دشمن در امان باشیم که این کار را کردیم.

 

تیمسار! با توجه به اینکه ماموریتهای برون مرزی جناب عالی بیش از دیگران بوده است، لطفاً بفرمایید پروازهای شما چگونه بوده است؟

وقتی جنگ شروع شد در پایگاهی که ما بودیم، تعدادمان کم بود، به این علت من فکر می کنم، بنی صدر در جریان این مسایل بود که جنگی احتمالاً اتفاق می افتد. لذا تمام آمادگیها را لغو کردند، مرخصی ها را آزاد کردند و مهمات را از زیر هواپیما پیاده کردند، تعداد زیادی از خلبانان را به عنوان کلاس آموزشی به تهران فرستادند و تعداد انگشت شماری، بیشتر نبودیم گه جنگ شروع شد.

 در این پایگاه، تا زمانی که خلبانهایی که به کلاس رفته بودند و ناراحت و دلخور هم بودند که چرا در این وضعیت به کلاس رفته اند- برگشتند، ما مجبور بودیم که زیاد پرواز بکنیم و در حقیقت کار آن تعدادی هم که نبودند ما انجام بدهیم. روی این اصل ماموریتهای برون مرزی مان بیشتر از دیگران بود.

 

جناب یاسینی! لطفاً چند خاطره از ماموریتهای برون مرزی که برای انهدام هدفهایی اعزام می شدید، بیان بفرمایید؟

چه سوال های سختی می پرسید شما؟! تما پروازها در حقیقت برایمان خاطره است. ماموریتهایی که من رفتم هر کدامش را که بگویم، می شود گفت یک خاطره است، ولی خب، چطور بیان کنم، چطوری تفکیک کنم، شما ما را غافلگیر کردید با این سوال.

من شخصاً ماموریت های برون مرزی را بیشتر راغب بودم انجام بدهم چون در عمق بود و هدفهای نظامی و اقتصادی را در برمی گرفت. یادم هست یک ماموریتی رفتیم به پایگاه ام القصر برای انهدام ناوچه ها که در پایگاه مستقر بودند. از چهار فروندی که شروع کردیم به حمله و بمباران، من شماره سه دسته بودم و می دیدم که دو فروند جلویی بمبهایشان به زمین می خورد، به هدف می خورد و هدف ها شعله ور می شدند. من هم وقتی رسیدم به هدف، تمام بمبهایم را زدم و شروع کردم با مسلسل زدن. بعد از اینکه بمب ها را زدم، شماره چهار گفت: چنان این مسلسل را شما می زدید که ما گفتیم خودش هم با فشنگهاش داره به هدف می خورد.

چون واقعاً می دیدم که این ناوچه ها دارند به آتش کشیده می شوند و تاسیسات شان منهدم می شود، من اصلاً موقعیت خودم را در هواپیما نمی دانستم، ارتفاعم را دیگر حس نمی کردیم، طوری که دوستان گفتند: «ما برای یک لحظه چشمانمان را بستیم و فکر کردیم که  شما هم رفتید و خوردید به این ناوچه ها» این خاطره ای بود که از یکی از ماموریتهایم دارم.

 

تیمسار! اگر در این ماموریت ها که به شما محول می شد از امدادهای غیبی برخوردار بودید بیان بفرمایید؟

امدادهای غیبی را من زیاد شاهدش بودم. در ماموریت ها با پدافند شدیدی که عراق داشت و همه به این مسئله اعتراف دارند که واقعاً پدافند هوایی اش قوی داشتند. در یکی دو سال اول جنگ، من خودم شخصاً با انجام ماموریتهای زیاد، حتی یک گلوله هم به هواپیمایم اصابت نکرد. خوشبختانه با الطافی که واقعاً خداوند داشته، حالا ممکن است ما را زیاد دوست داشت- هیچ گونه برخوردی با ضد هوایی نداشتیم. دو ماهه اول جنگ به خصوص با آن شدتی که جنگ داشت، این بزرگترین امداد غیبی بود و امدادهای بعدی هم این است که این همه پرواز کردیم و سالم هستیم. به هر حال این نشانه این است که واقعاً دستی بالاتر از دست بشر نگه دارنده ما بوده. مسایل دیگر را در پروازها دیدم.

در دو ماموریت، امداد غیبی را شاهد بوده ام. ماموریتی برای من پیش آمد، انهدام ناوچه ها در خلیج فارس که یک ناوچه را من باید می زدم. ما رفتیم به هدف رسیدیم، سعی کردیم که ناوچه را منهدم بکنیم، ولی هر کاری که کردیم موشک ها رها نشد. با مسلسل خواستیم بزنیم، مسلسل هم تیراندازی نکرد، بعد که آمدیم پایین گفتند: «خوب شد که نزدی، آن ناوچه خودی بود.» گفتم: «وای اگر ناوچه خودی را ما می زدیم چی می شد.» بعد ها که بررسی کردیم، یک کلیدی ما داریم، که نوع مهمات را انتخاب می کنیم. کلید را من آن روز اصلاً توی هواپیما ندیدم، این همه ماموریت انجام دادم این کلید را آن روز ندیدم. بعد که آمدم به متخصصان مربوطه گفتم: این هواپیما اشکال داره! آنها گفتند: «شما فلان کلید را زدی؟» گفنم: «نه من فراموش کردم.» همین فراموش کردن من باعثص شد که یک ناوچه خودمان واقعاً نجات پیدا بکند و ما این ناوچه را نزنیم. این امداد غیبی بود که به هر حال من شاهدش بودم.

یک مسئله دیگر هم که برایم پیش آمد، در جنگ یک سری خلبان کم تجربه را در واحدهای جنگی می بردیم، هم آموزش می دادیم و هم پروازهای جنگی را انجام می دادیم. برای رها شدن موشک دو حالت داریم، که یکی از آن حالتها باید قفل بکنند بعد خلبان دکمه را بزند تا موشک رها بشود. من یکی از خلبان های را که پرواز اولش بود، داشتم با خودم می بردم، ناوچه ها یدشمن را در خلیج فارس بزنیم. به او گفتم: ما قبل از اینکه به ناوچه ها برسیم در طول مسیرمان روی کشتی هایی که تجاری با نفت کش هستند و در اطراف جزیره پارک شده اند، چند تا تمرین بکنیم، که وقتی وارد منطقه شدیم شما وارد شده باشی و بتوانی راحت هدف را بزنی. چند بار من روی نفت کشها شیرجه کردم که وی بتواند قفل بکند، اما روی آن کشتی با آن عظمت و بزرگی نتوانست قفل بکند. گفتم مسئله ای نیست چون دارد وقت می گذرد برویم در منطقه. وقتی وارد منطقه شدیم دو تا ناوچه عراقی بود، شیرجه کردیم روی اولی، به محض اینکه قفل کرد، موشک هم همزمان رها شد. گفتم: «شما زدی؟» گفت: «نه من نزدم، فقط قفل کردم.» گفتم: «خب پس  احتمالا موشک اشکال داشته.» دومی را به همین صورت روی ناوچه قفل کرد، قبل از اینکه دمکه موشک را بزند موشک رها شد، به هر حال ما چهر تا موشک به دو تا ناوچه زدیم و برگشتیم. وقتی برگشتیم و متخصصان سیستم را بررسی کردند، دیدند که اشکال داردً. قبل از اینکه خلبان دکمه را بزند، موشکها رها می شدند. اینجا باز امداد غیبی را دیدم، زیرا در تمرین روی کشتی های خودی که در اسکله پهلو گرفته بودند، اگر این اتفاق می افتاد، آنها را می زدیم. ولی آنجا قفل نشد و نزد اما در منطقه و روی ناوچه دشمن به محض قفل شدن، موشک نیز رها نشد. این جز امداد غیبی، چیز دیگری نمی تواند باشد.

من ماموریت های زیادی روی خلیج فارس داشتم. ما دو نفر بودیم که در اوایل جنگ می توانستیم موشکها را بزنیم تنها دو نفر؛ من بودم و شهید عباس دوران. لازمه اینجا اسمی از ایشان ببریم. اکثر ماموریتهای خلیج فارس را ما انجام می دادیم و فکر کنم به جایی رساندیم نیروی دریایی عراق را که برای دستگیری مان به افراد نیروی دریایی عراق اطلاعیه داده و برای دستگیری و یا زدن ما جایزه تعیین کرده بودند.

 

تیمسار! آیا تا کنون سانحه مهمی در ماموریتها برای شما پیش آنده لطفاً بیان بفرمایید.

بله در جنگ چند سانحه داشته ام که یک مورد آن منجر به ترک هواپیما شد، ولی در موردهای بعدی که قسمت هایی از هواپیما کنده شده، چندبار داشتم. ترک هواپیما یک مورد بود که آن هم در یک درگیری هوایی پیش آمد. از همدان پرواز کردیم و در مرز ایران در ارتفاع بالا با 6 فروند هواپیمای عراقی درگیر شدیم. البته نمی دانستیم 6 فروند هستند. رادار ما هم آن قسمت را نمی دید چون ارتفاعمان خیلی بالا بود. دو فروند به عنوان طعمه فرستادند. با آن دو فروند درگیر شدیم، چهار فروند از پشت سر به ما شلیک می کردند که در این درگیری هواپیمای من مورد اصابت قرار گرفت و مجبور شدم هواپیما را ترک کنم. با خلبان کابین عقب به نام فراهانی که در ماموریتی دیگر به شهادت رسید برگشتیم به پایگاه و فردای آن روز مجدداً پروازمان را شروع کردیم.

 

جناب یاسینی! با توجه به اینکه مسئولیتهایی در نیروی هوایی داشته اید، بفرمایید از چه افرادی برای مسئولیتها باید استفاده شود؟

من فکر کنم دیگر بعد از 10 سال انقلاب و هشت سال جنگ، برای مسئولین روشن شده باشد چه کسانی دلسوز این انقلاب هستند و چه کسانی می خواهند این انقلاب راه خودش را بپیماید و به نتیجه نهایی اش برسد و چه کسانی هم مخالف و سد راه هستند. اصولاً در این جنگ، همه امتحان خودشان را پس دادند و برای تصدی مشاغل حساس و کلیدی باید از کسانی استفاده بشود که در جنگ فعالیت داشتند، زحمت کشیدند اینها شهدای زنده هستند. دلسوزند برای انقلاب و تخصص اگر داشته باشند خیلی خوبه، هم جنگ کرده باشد و هم تخصص داشته باشد.

 

تیمسار! لطفا بفرمایید رمز موفقیت یک فرمانده را در چه می دانید و مدیر خوب چه کسی می باشد؟

به نظر من رمز موفقیت یک فرمانده این است که از تخصص بالایی برخوردار باشد، در جنگ شرکت کرده باشد بخصوص الان که دوران بعد از جنگ را داریم می گذرانیم، فعالیت چشم گیری در جنگ داشته باش، متعهد باشد، همه را به یک چشم نگاه بکند. تبعیض قائل نشود. سفارش نپذیرد و به حرف زیر دستش گوش بدهد، حرف های منطقی را بپذیرد، حرف های غیر منطقی را منطقی جواب دهد، سوالی را بدون جواب نگذارد تا بتواند راحت کار بکند و پرسنل زیر دست هم وقتی چنین شخصی را ببینند، به نظر من می توانند خوب با او کار بکنند و مسئله ای نداشته باشند.

 

تیمسار! همان طور که می دانید سیاست جمهورسی اسلامی همواره دفاع از خود بوده نه تهاجم، برای ایجاد یک کشور با بنیه دفاعی خوب و یک ارتش قوی چه پیشنهادی دارید؟

من به عنوان عضو کوچکی که در نیروی هوایی خدمت می کنم باید عرض کنم، این جنگ به ما یاد داد که به هر حال به غیر از تعهد ،نیاز به وسایل آموزشی و تخصص هم داریم. ما اوایل جنگ در حقیقت دشمن را به طمع انداختیم، چون فکر می کرد که ما ضعیف هستیم، طمع کرد و به ما حمله کرد. حالا باید به یک نحوی این ارتش را بسازیم،  بنیه دفاعی کشور را بالا ببریم که دیگران به طمع نیفتند و جرات نکنند که تجاوزی به این مملکت اسلامی داشته باشند. روی این اصل باید سعی کنیم در کنار تعهدی که داریم از تخصص های بالای هم برخوردار بشویم. حالا این تخصص ها داشتن هواپیمای خوب، تجهیزات خوب، آموزش بالا، روابط خوب کشورهای مترقی، روابطی که عادلانه باشد و در چهار چوب و الگوی سیاست کشورمان بگنجد. این روابط را داشته باشیم، تکنیک های جدیدتر و تخصص های جدید را ببینیم، تکنیکهای خوبشان را بگیریم، منتقل کنیم به خودمان و سعی کنیم به نحوی از این تکنیکها استفاده کنیم.

 

تیمسار آیا فعالیت های سازندگی در نیروی هوایی را کافی می دانید، برای بهتر شدن آن چه نظر دارید؟

زحمت های زیادی کشیده شده، در جهاد خودکفایی واقعاً زیاد زحمت کشیده اند. ما می دانیم که پروژه های عظیمی را انجام داده اند که شاید صحیح نباشد اینجا گفته بشود. حتی ساخت هواپیمای ترابری، ساخت هواپیمای جنگنده، که به گفته مسئولان، الان صلاح نیست گفته بشود، آینده خوبی را پیش بینی می کنیم. با پشتکاری که این متخصصین ما، دارند ان شاءالله نتیجه خوبی خواهیم گرفت و در آینده نزدیک شاهد به ثمر رسیدن این فعالیت ها خواهیم بود و احتمالاً مسئولان آمار و ارقام را به موقع به ملت شهید پرور ارائه خواهند داد و ملت ما در جریان کارهایی که انجام شده قرار خواهند گرفت.

 

جناب یاسینی! وقتی که به یاد همکاران شهید خود می افتید چه احساسی به شما دست می دهد؟

والا، چطوری بگویم، به هر حال تعداد زیادی از دوستانمان به شهادت رسیدند، چه آنهایی که همراه خودمان به ماموریت رفته بودند و چه آنهایی که در ماموریت های انفرادی خودشان رفتند و به شهادت رسیدند. ولی یک مسئله مهم که هست، ما در حقیقت باورمان نمی شود که اینها بین ما نیستند، همیشه فکر می کنیم که اینها در کنار ما هستند، احساس جدایی از آنها نمی کنم. روی این اصل هیچ گونه احساسی نسبت به آنها ندارم. فکر می کنم هستند، فکر می کنم یک ماموریت کوتاه مدت، یک مرخصی کوتاه مدت رفته اند. حتی در زندگی خصوصیمان، در رفت و آمدهایی که با خانواده هایشان داریم، اینها حضور دارند. اصلاً یک چنین احساسی هست که واقعاً اینها در کنار ما هستند و مسئله ای نیست برایمان. فکر می کنم که همین روزها آنها را می بینم. یک چنین حالتی دارم.

 

 

خلبان «حمید رضا قره باقی»:

«رفتنش را باور ندارم»

 

دوست وهمراه شهید یاسینی می گوید: خبرسقوط هواپیمای او را که شنیدم، شوکه شدم. برایم باورکردنی نبود، من ساعتی قبل از شهادتش تلفنی با او صحبت کرده بودم و رضا با آن لحن شیرین و بذله گویی های همیشگی اش به من روحیه داد.او رفت و با رفتنش تنها خاطره هایش را به جا گذاشت .

حمید رضا قره باغی دوست و همراه دوران جوانی اش را باور ندارد . خاطره هایش از شهید، با غمی پنهان همراه است . پای گفتگویش نشستیم و او که گفتنی هایش از خلبان شهید سید علیرضا یاسینی کم نبود ، پذیرایمان شد .

محمد رضا قره باقی در ابتدا از نحوه آشنایی اش با شهید یاسینی می گوید : سال 48 به دانشگاه نیروی هوایی رفتیم و دوران آموزشی را در ایران گذراندیم . مدتی برای ادامه تحصیل و آموزش کابین عقب هواپیمایی اف 4  به امریکا رفتیم . سال 51 فارغ التحصیل شدیم و به ایران برگشتیم . من و علیرضا بعد از یک سال برای عملیات دوره تاکتیکی کابین عقب هواپیما به شیراز منتقل و به گردان شکاری 71 منتقل شدیم . عیلرضا آبادانی بود و بسیار خونگرم و خوش اخلاق بود . به طوری که هر کس یکبار او را می دید شیفته اخلاق و رفتار او می شد .

وی از آغاز جنگ و فعالیت های پروازی شهید یاسینی می گوید :

وقتی جنگ آغاز شد من در همدان بودم و شهید یاسینی در پایگاه هوایی بوشهر بود . علیرضا 10 روز پس از جنگ به همدان آمد و فرمانده پایگاه همدان شد . ما با هم ارتباط داشتیم ، تا اینکه به فرماندهی پایگاه بوشهر در آمد . علیرضا فرمانده ستاد مدیریت جنگ های الکترونیک بود . من دوران جنگ با او بودم ولی با هم پرواز نداشتیم .

 

قره باغی درباره شهادت شهید یاسینی می گوید :

من دچار بیماری سختی شده بودم که باعث دیگر نتوانم در نیروی هوایی بمانم . رضا 48 ساعت قبل از شهادتش تلفنی از وضعیتم آگاه شد ؛ قرار بود با تعدادی از بچه ها به عیادتم بیایند . اما قسمت نبود که من برای آخرین بار او را ببینم .

خبرسقوط هواپیمای او را که شنیدم، شوکه شدم.برایم باورکردنی نبود، من ساعتی قبل از شهادتش تلفنی با او صحبت کرده بودم و رضا با آن لحن شیرین و بذله گویی های همیشگی اش به من روحیه داده بود . اما او رفت و با رفتنش تنها خاطره هایش را به جا گذاشت .

دوست و همراه شهید ، خصوصیات رفتاری شهید یاسینی را اینگونه توصیف می کند :

شهید یاسینی مردی آرام و خونسرد بود و در عین حال با پشتکار بود . او انسانی وطن پرست ، خدمتگذار و سرباز ایران اسلامی بود . علیرضا به کارش معتقد بود و آن را خیلی دوست داشت . او به سختی های کار اعتراض نمی کرد . ما سنگ صبور هم بودیم و بیشتر وقت ها با هم دردو دل می کردیم . شهید یاسینی مقید به ارکان دینی و همینطور خانواده بود . من خانواده او را از نزدیک می شناختم ؛ رضا فرزندان خوبی تربیت کرده است . او پدر خوبی برای فرزندانش بود . من معتقدم آنها دنباله رو راه پدر شهیدشان هستند .

محمد رضا قره باغی در پایان اظهار می دارد :

من پرواز علیرضا را هنوز باور ندارم او هم در حیطه کار و هم در رابطه دوستی که میانمان برقرار بود ، شاخص بود .

امیدوارم راه و یاد خلبانان شهیدی چون شهید یاسینی همواره در اذهان مردم شهیدپرور ایران پابرجا بماند . آنها اسوه های ایثار و شهادت هستند که در قالب حرف نمی گنجد . باید آنها را شناخت و باور کرد . 

 

«حسین اصلانی» دوست و همراه شهید سید علیرضا یاسینی :

« منتظرش بودم، اما...»

حسین اصلانی: «علیرضا جانباز 55 درصد از ناحیه کمر بود، اما هیچ گاه آن  درد و مسئولیت های فراوانی که داشت؛ مانع از پروازهای جنگی وی نمی شد. به قدری متواضع بود که حتی برادرش خبر از جانبازی او نداشت. شهید یاسینی جانبازی گمنام بود .»

 

یک شب قبل از شهادت علیرضا  با او تماس گرفتم  و صحبت کردیم . علیرضا گفت : من فردا پرواز دارم شاید دیگر برنگشتم . فکر کردم شوخی می کند؛ خندیدم و گفتم من منتظر آمدن تو هستم...

این جمله را دوست و همراه سید شهید، خلبان، علیرضا یاسینی در حالی که مسیر نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخته است، بیان می کند. گویی هنوز پرواز او را باور ندارد. بعضی آدم ها با یاد و خاطراتی که از خود به یادگار می گذارند؛ همیشه زنده اند و سید علیرضا خلبان شهیدی که خوبی ها را در خود خلاصه کرده بود، از جمله آن آدم هاست. با حسین اصلانی راوی این خوبی ها و از خودگذشتگی ها به گفتگو نشستیم که حاصل آن را می خوانیم:

حسین اصلانی از روزهای آشنایی خود با شهید یاسینی می گوید : سال 50 وارد ارتش شدم و به عنوان سرپرست گروه آماد و پشتیبانی، تدارکات نیروی هوایی پایگاه  بوشهر مشغول خدمت شدم. علیرضا با درجه ستوان دومی در پایگاه ششم شکاری بوشهر مشغول خدمت بود. دوستی ما از همان زمان آغاز شد.

وی ادامه می دهد: سال 1357 با اوج گیری حرکت انقلابی مردم،  من به همراه شهید یاسینی، علیرغم فشارهای همه جانبه رژیم، به پخش اعلامیه در بین پرسنل می پرداختیم.  علیرضا اگر فرصتی می یافت، در تظاهرات های مردمی هم شرکت می کرد.

اصلانی چشمانش را قدری تنگ می کند؛ نفس عمیقی می کشد و به روزهای آغاز جنگ برمی گردد: بعد از پیروزی انقلاب، سال 59 جنگ شروع شد. دشمن پایگاه های  نیروی هوایی ایران را بمباران کرد. بلافاصله بعد از بمباران، شهید یاسینی، با مراجعه به گردان پرواز پایگاه به همراه «محمود ضرابی» ، «شهید اصغر سفید پی» ، «شهید حسین خلعتبری»  و تنی چند از خلبانان دیگر این پایگاه، موفق شدند پاسخ دندان شکنی به بمباران عراق بدهند .

حضور فعال و چشمگیر علیرضا از همان آغازین روزهای جنگ بود؛ به طوری که بعد از جنگ- به عنوان خلبانی که بیشترین پرواز را در دوران جنگ داشت - از مقام معظم رهبری نشان ایثار دریافت کرد.

دوست شهید، به جانبازی او اشاره می کند: جانباز بود، ولی کسی نمی دانست. با این که چند بار و به دلایل مختلف از هواپیما اجکت (خارج شدن اضطراری از هواپیما) داشت و از ناحیه کمر جانباز 55 درصد بود؛ ولی هیچ گاه آن درد و مسئولیت های فراوانش مانع از پروازهای جنگی او نمی شد. به قدری متواضع بود که حتی برادرش خبر از جانبازی او نداشت. شهید یاسینی جانبازی گمنام بود.

 

وی در ادامه به خدمات رسانی او در پایگاه ششم شکاری بوشهر می پردازد:  علیرضا خدمات زیادی را در سازندگی یگان بوشهر انجام داد؛ از جمله: احداث بیمارستان و مراکز درمانی، تامین آب شرب پایگاه، احداث بازارچه خیریه برای رفع امور و مشکلات سربازان یگان.

شهید یاسینی در کنار «روح الدین ابوطالبی » و دوستان دیگر در پایگاه ششم شکاری، شش مدرسه و یک ورزشگاه بزرگ در شهرستان بوشهر احداث کردند.

همراه همیشگی سید علیرضا حسن رفتار او را یادآور می شود: علیرضا آخر هر هفته با پرسنل سازمان دیدار و  به مشکلات و مسائل مالی آنها رسیدگی می کرد.

او نمونه یک انسان کامل بود . رشادت ها و ایثارگری های او قابل وصف در جمله نیست . یاسینی تا زمان شهادت، با این که به عنوان یکی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی بود و تمام فعالیت های ستادی را انجام می داد در کنار آن به عنوان یکی از استادان خلبان، مشغول آموزش دانشجویان خلبانی بود.

اصلانی از شب قبل از شهادت شهید یاسینی می گوید : یک شب قبل از شهادت علیرضا  با او تماس گرفتم  و صحبت کردیم . علیرضا گفت : من فردا پرواز دارم  شاید دیگر برنگشتم . فکر کردم شوخی می کند؛ خندیدم و گفتم من منتظر آمدن تو هستم . ولی انگار می دانست که دیگر بازگشتی وجود ندارد . آن شب حرف هایی را به من زد که تا آن روز راجع به آن صحبت نکرده بود . نمی توانستم باور کنم که او دیگر در میان ما نیست . او بهترین دوست و همراه من بود .

راوی بخشی از خوبی های خلبان شهید، سید علیرضا یاسینی در پایان اضهار می  دارد: علیرضا ساده زیست بود و عاشق پرواز. همیشه به من می گفت: «این مملکت شرایط را برای آموزش و مهارت من فراهم کرده و من موظفم تا از این مهارت ها ، برای حفظ و پیشرفت مملکت استفاده کنم.  سید رضا پیشرفت خود را مدیون مملکت می دانست. شهید یاسینی عمر خود را صرف خدمت به مملکت کرد.  و در این راه جان خود را فدای آرمان های مقدسش نمود.

علیرضا با درجه ستواندومی در پایگاه ششم شکاری نیروی هوایی در بوشهر مشغول به خدمت شد. با درجه ستواندومی در پایگاه ششم شکاری نیروی هوایی در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمریکا ابتدا خلبانان در گردان های تاکتیکی تقسیم می شدند و اکثر خلبانان شکاری مشغول تمرینات هوایی بودند. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. شهید یاسینی هم اشهید یاسینی با این که چند بار به دلایل مختلف از هواپیما اجکت (خارج شدن اضطراری از هواپیما) داشت و از ناحیه کمر جانباز ۵۵ درصد بود، ولی هیچ گاه درد کمر و مسئولیت های فراوانی که داشت مانع از پروازهای جنگی او نمی شد. به قدری متواضع بود که حتی برادرش خبر نداشت که او جانباز می باشد.

شهید یاسینی عاشق پرواز بود. او با انواع مختلف هواپیما از جمله اف ۴ - اف۵- میگ ۲۹ - سوخو۴ و پی ۳اف پرواز کرد که از این حیث، از خود یک رکورد بجای گذاشتمحبویاسینی تا زمان شهادت با این که به عنوان یکی از فرموی هوایی در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمریکا ابتدا خلبانان در گردان های تاکتیکی تقسیم می شدند و اکثر خلبانان شکاری مشغول تمرینات هوایی بودند. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. شهید یاسینی هم از این قاعده مستثنی نبودیرضا با درجه ستواندومی در پایگاه ششم شکاری نیروی هوایی در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمریکا ابتدا خلبانان در گردان های تاکتیکی تقسیم می شدند و اکثر خلبانان شکاری مشغول تمرینات هوایی بودند. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. شهید یاسینی هم از این قاعده مستثنی نبود

 

«سرتیپ خلبان جعفر عمادی» دوست و همراه شهید یاسینی:

« قاطع و مصمم بود»

 

امیر سرتیپ خلبان جعفر عمادی فرمانده سابق اطلاعات وشناسایی نیروی هوایی ارتش می گوید: خوشبختانه پادگان بندرعباس امروز یکی از قرارگاه ها و سایت های مهم نیروی هوایی است که کاملاً به صورت عملیاتی درآمده است. در این امر شهید یاسینی و شهید ستاری زحمات زیادی کشیدند و ما مدیون زحمات و رشادت های شهدایی همچون شهید یاسینی هستیم.

در قرارگاه از من خواست که او را تنها بگذارم او رفت و با سربازانی که بیدار بودند و نگهبانی می دادند، صحبت کرد و به درد دل آنها گوش داد. ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود، اما شهید یاسینی هنوز بیدار بود و به قسمت های مختلف سرکشی می کرد و رهنمودهایی را به بچه ها ارائه می داد.

سرتیپ خلبان جعفر عمادی از اولین روزهای آشنایی خود با شهید یاسینی می گوید: شهریور ماه سال 48 در آزمون آموزش دوره های خلبانی شرکت کردیم  و آذر ماه همان سال وارد دانشکده خلبانی شدیم. من و علیرضا هر دو بچه جنوب بودیم و از این رو با هم رابطه صمیمی داشتیم.

دوران دانشجویی همیشه با هم بودیم، با هم درس می خواندیم و در اوقات فراغت به مطالعه و تفریح می پرداختیم. تا اینکه سال 49 هر دو به امریکا اعزام شدیم و دوره آموزشی را در کنار هم گذراندیم. بعد از اتمام این دوره به ایران برگشته و دوره آموزش کابین عقب هواپیمای اف5 را گذراندیم. و درآموزش کابین جلو باز کنار هم بودیم.

بعد شهید یاسینی به بوشهر منتقل و من به همدان اعزام شدم. رابطه ما ادامه داشت با شروع جنگ ما کمتر همدیگر را می دیدیم، اما دورادور از احوال هم باخبر بودیم .

وی درباره خصوصیات شهید یاسینی می گوید: علیرضا فردی مهربان، دلسوز و بسیار خوش برخورد و خوش صحبت بود. وی یکی از شاخص ترین خلبانان دوران جنگ بود که بیشترین پرواز را در آن روزها انجام داده بود. سید رضا در تصمیم گیری هایش بسیار قاطع و مصمم بود و به امور رفاهی، پشتیبانی و عملیاتی توجه ویژه ای داشت.

عمادی، خاطره ای از بازدیدهای سرلشکر خلبان شهید یاسینی از پایگاه بندرعباس را بیان می کند :

در یکی از بازدیدها به اتفاق شهید ستاری به پایگاه بندر عباس آمده بودند. طبق معمول از قسمت های عملیاتی و پروژه های در دست اقدام دیدن کردند و رهنمودهای لازم را متذکر شدند. شب، هنگامی که مسئولین برای صرف شام و استراحت آنجا را ترک کردند؛ وی دوباره خواست از قسمت های عملیاتی دیدن نماید. به محض حرکت گفت:

برویم به قرارگاه محل سکونت پرسنل و آسایشگاه سربازان.

من فکر کردم مشکل خاصی در قرارگاه سربازان دیده است.

سوال کردم نظر خاصی دارید؟ گفت: «نه ولی در این یکی دوماهه اخیر خبر ناراحت کننده ای می شنوم و یا می خوانم.» گفتم چه خبری بوده؟

 گفت: «در قسمت های مختلف و ارگان ها مشکلاتی بین نیروها دیده شده که نمی دانم علت اصلی چیست؟ با مسئولینی که تجزیه و تحلیل نمودیم دیده شد که پایگاه شما اصلا  از این مشکلات و مسائل نداشته، می خواهم بدانم چرا و شما چکار کرده اید.

من به شوخی گفتم: این جا منطقه محرومی است شاید به خاطر این که فشنگ نداشته ایم.

چند لحظه ای صبر کرد؛ لبخندی زد و گفت:

- نه ... باید علت اصلی را جویا شد.

 

وی در ادامه می افزاید: در قرارگاه از من خواست که او را تنها بگذارم او رفت و با سربازانی که بیدار بودند و نگهبانی می دادند، صحبت کرد و به درد دل آنها گوش داد.

وقتی به قرارگاه بازگشت به من گفت: سربازها از اینکه درب اطاق شما (فرمانده پایگاه) به روی همه آنها بازاست راضی هستند آنها این روش را دوست دارند. خیلی خوب است که سرباز بتواند مسائل و مشکلاتش را به راحتی به رده بالا بازگو و منعکس نماید؛ اگر هم درخواستی داشت، درخواست نماید.

خلبان جعفر عمادی در پایان به خاطره ای دیگر از این شهید اشاره می کند :

شهید یاسینی سه هفته قبل از شهادتش به همراه شهید ستاری برای بازدید به پایگاه بندر عباس آمدند . ساعت 9 شب بود که علیرضا به همراه شهید ستاری تصمیم گرفتند یک گسترش عملیاتی ، پشتیبانی به پایگاه بدهند .

قرار شد نیروها را به بندر لنگه اعزام و صبح فردا پاسدار تشریفاتی (داردار فرنگی ) را برای  آنها انجام بدهیم .

شهید یاسینی این موضوع را به من ابلاغ کرد . همان شب مسئولین مربوطه را به بندر لنگه اعزام کردیم . آن شب تمام پرسنل و سربازان پایگاه بیدار بودند و امکانات و تجهیزات را برای این ماموریت آماده می کردند .

ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود، اما شهید یاسینی هنوز بیدار بود و به قسمت های مختلف سرکشی می کرد و رهنمودهایی را به بچه ها ارائه می داد.

وی ادامه می دهد: ساعت 7 صبح، بعد از صرف صبحانه به همراه شهید یاسینی و شهید ستاری به بندر لنگه و از آنجا به پادگان نیروی هوایی که تا آن زمان محل سکونت جنگ زده ها بود رفتیم. به محض رسیدن ما به آنجا شیپور پاسدار تشریفات به صدا در آمد

شهید ستاری و یاسینی از اینکه نیروها توانسته بودند یک گسترش کاملاً عملیاتی و پدافندی را انجام دهند راضی و خوشحال بودند .

بعد از این عملیات بود که خانواده های جنگ زده به تدریج توانستند از امکاناتی که بنیاد شهید در اختیارشان گذاشته است استفاده نمایند .

خوشبختانه پادگان بندرعباس امروز یکی از قرارگاه ها و سایت های مهم نیروی هوایی است که کاملاً به صورت عملیاتی درآمده است. در این امر شهید یاسینی و شهید ستاری زحمات زیادی کشیدند و ما مدیون زحمات و رشادت های شهدایی همچون شهید یاسینی هستیم.

 

«بهروز یاسینی» یادگار سرلشگر شهید حاج «سید علیرضا یاسینی»:

قهرمانی به نام پدر

 

مقام معظم رهبری هم درباره پدرم فرمودند: «یاسینی مردی مومن، پرتلاش، صادق و صمیمی بود. خود همین ها موجب شده بود که ما به ایشان امیدوار باشیم.»

بی تردید زیبا ترین پایان برای زندگی دنیوی، شهادت است که همه اقوام بشر از هر گروه و مسلکی آن را ستوده اند. دورترین این داستان ها شهادت در قیام عاشورا و نزدیک ترین آن شهادت در حماسه هشت سال دفاع مقدس و جانانه مردم ایران در پاسداری از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی است.

بر آن شدیم تا از زوایای ناشکافته، روزگار نه چندان دور این سرزمین را بازخوانی و حکایت مردان مردی که از همین مسیر قله شهادت را فتح کردند برای نسل دیگر بازگو کنیم.

از این رو با یادگار سرلشکر شهید «سید علیرضا یاسینی» به گفتگو نشستیم.

جوانی با ظاهر ساده، اما صمیمی که در طول گفتگو نگاهش به عکس پدر بود و لبخند لحظه ای از لبانش محو نمی شد. و امروز بهروز جوان با افتخار از پدر، هم او که برایش تداعی کننده مهربانی، دوستی، ساده زیستی و مردانگی بود؛ می گوید. از صدر اسلام تا عاشورای دفاع مقدس؛

 

ضمن معرفی خود، توضیح دهید که چرا پدر را با نام خلبان برای تمام فصول می خوانند؟

من بهروز یاسینی فرزند خلبان شهید سرلشکر سید علیرضا یاسینی هستم. پدرم مرد بزرگی بود که ایشان پیمان ناگسستنی با امام (ره) و انقلاب اسلامی بسته بود که پس از آن بویژه در دوران جنگ تحمیلی، به این عهد وفادار بود.

پدرم خلبانی کم نظیر بود، که از هیچ ماموریتی سر باز نمی زد و با وجود خطراتی که او را تهدید می کرد، همواره داوطلب و پیش قدم در انجام ماموریت های جنگی بود در این راه انگیزه های الهی را در لحظه لحظه های نبرد دخیل می کرد.

تعدد حضور او در جبهه های حق علیه باطل او را با 2759 ساعت پرواز با هواپیمای فانتوم به عنوان دومین خلبانی که بیشترین ساعات پرواز با هواپیمای فانتوم داشته تبدیل کرد.

حضور موثر در عملیات 140 فروندی روز یکم مهرماه 59 و حضور در حماسه هفتم آذر، آن هم به عنوان یکی از خلبانان اصلی این عملیات، او را به عنوان خلبانی پیش قراول و برای تمام فصول معرفی کرده بود.

 

لطفاً درباره خصوصیات کاری شهید یاسینی بیشتر توضیح بدهید:

شهید یاسینی به دنیا بها نمی داد و به مظاهر فریبنده آن پشت کرده بود. ایشان مردی مقتدر در کار، شجاع در پرواز و در عین حال مهربان با زیر دستان بود.

او برای هیچ کس تبعیض قائل نبود و سفارش را برای کسی قبول نمی کرد. پدرم فرمانده ای قاطع و در عین حال رئوف بود و به درد دل پرسنل صبورانه گوش می کرد و در راه حل مشکلات آنان تلاش می کرد. او دارای تعهد و تخصص بالایی بود و در انجام کارها دارای برنامه ریزی دقیق و در برخورد با افراد بی نظم بسیار سخت گیر بود.

 

 

آیا بار مسئولیت ها در شخصیت او تاثیرگذار بود؟

نه، پدرم با توجه به مسئولیتش بیشترین امکانات را به بخش هایی که بالاترین بازدهی را داشتند واگذار می کرد. در عین حال که فرمانده بود و می توانست بیشترین امکانات را برای خود فراهم کند، هرگز چنین نکرد. اغلب اوقات بعد از نماز عصر در مسجد برای حل مشکلات ساکنان پایگاه می ماند و با دقت به مشکلات و گرفتاری های آنان گوش می کرد. اهل غرور و تکبر و خود پسندی نبود و واقعیت ها را به خوبی لمس می کرد.

به مولای متقیان علی (ع) خیلی ارادت خاصی داشت. بدی ها را با بدی جواب نمی داد و خنده هایش در بدترین شرایط به دیگران آرامش می داد.

 

دیدگاه پدر از ایثار و شهادت چگونه بود؟

ایثار و شهادت در منظر پدر، مانند رودی بود که در همه اعصار جریان دارد؛ آیه معروف سوره بقره که به زنده بودن شهیدان و روزی پایان ناپذیر آنها از نعمات الهی اشاره می کند؛ خود مهر تاییدی بر باور او بود. پدرم درباره دوستان شهیدش می گفت: «در حقیقت باورم نمی شود که اینها بین ما نیستند، همیشه فکر می کنم که اینها در کنار ما هستند. احساس جدایی از آنها نمی کنم. روی این اصل هیچ گونه احساس نبودن آنها را نمی کنم و فکر می کنم که هستند و به یک ماموریت و یا یک مرخصی بلند مدت رفته اند. حتی در زندگی خانوادگی ام و در رفت و آمدهای که با خانواده های شان دارم اینها حضور دارند.»

 

شهید یاسینی حساسیت خاصی در حفظ بیت المال داشتند؛ در این باره توضیح دهید:

درحالی که مسئولیتی مهم در نیروی هوایی داشت، اما از آموزش داشنجویان خلبانی غافل نمی شد. توسط یکی از دانشجویان ایشان نقل می کند:

شهید یاسینی سخت گیری زیادی در استفاده از بیت المال داشت، همواره به ما سفارش می کرد که قدر وسایل و امکانات را بدانیم. یک روز قیمت یک هواپیما را به دلار برروی تخته نوشت و آن را در ریال ضرب کرد؛ عدد به دست آمده را تقسیم بر جمعیت کشور کرد، آن عدد 26 ریال بود. سپس رو به دانشجویان کرد و گفت: «به اندازه این 26 ریال دل بسوازنیم و آن را حفظ کنیم.»

 

درباره جانبازی شهید بگویید؟

به دلیل ایجکت هایی که داشت، از ناحیه کمر جانباز 55 % بود و این را بجز پزشک معالج و خانواده اش کسی نمی دانست. پدرم برادر دو شهید بود و این موضوع را هم تا زمان شهادتش کسی نمی دانست. شهید یاسینی می گفت:

«ما اعتقاد داریم و معتقدیم که نظام جمهوری اسلامی ایران یک نظام الهی است استکبار جهانی این را نمی پذیرفت ولی الان می بینیم که رای بر ماندن جمهوری اسلامی دادند و در نهایت تسلیم شدند و پذیرفتند که نظام جمهوری اسلامی باید باشد و هیچ راهی برای شکست آن هم نیست.»

شهید یاسینی در انتظار شهادت بود. پدرم همیشه آرزوی شهادت داشت و برای رسیدن به آن لحظه شماری می کرد.

یکی از دوستان پدرم (جانباز زنده یاد حسین رضا حسنی) نقل می کرد:

روزی در مراسم صبح گاه دعایی خوانده شد "خداوندا مقام عالی شهدای ما را متعالی فرما."

یاسینی بعد از این دعا گفت:

«این دعا مرا به یاد دوستان شهیدم می اندازد. آنان که تحمل قفس تنگ دنیا را نداشتند و خوشا به حال شان که از اینخانه تنگ دنیوی آزاد شدند.»

و درحالی که در چشمان سید رضا اشک موج می زد؛ رو به من کرد و ادامه داد:

«حسنی ... شاید روزی تو هم با شنیدن این مارش به یاد من بیافتی؛ اگر چنین شد، فاتحه ای برایم بخوان.»

مقام معظم رهبری هم درباره پدرم شهید سید علیرضا یاسینی فرمودند:

«یاسینی مردی مومن، پرتلاش، صادق و صمیمی بود. خود همین ها موجب شده بود که ما به ایشان امیدوار باشیم.»

 

 

دوست و همراه شهید سید علیرضا یاسینی :

افسر بی ادعا و منحصر به فرد نیروی هوایی

 

 محمود ضرابی می گوید: «من کهنه سرباز نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران هستم.» این جمله «محمود ضرابی» تیمسار خلبان نیروی هوایی است . وی یکی از دوستان و همراهان شهید خلبان سید علیرضا یاسینی است که پای خاطرات او از این افسر شهید می نشینیم.

محمود ضرابی در ابتدا به نوع فعالیت شهید اشاره می کند: من و رضا همیشه با یک هواپیما پرواز می کردیم. او از من جوان تر بود. من دوره کابین عقب را گذرانده بودم که رضا به پایگاه همدان آمد.

رضا خلبان با استعدادی بود بعد که از دو سال با 1000 ساعت پرواز آموزش کابین جلو را شروع کرد. شهید یاسینی یکی از بهترین خلبانان شکاری بود.

وی درباره خصوصیات اخلاقی شهید یاسینی می گوید: سید رضا خیلی آرام، کم حرف، نجیب و خونسرد بود. او اهل جنوب ایران در آبادان بود و بسیار خونگرم، دوستدار مردم و وطن خویش بود.

یکی از بارزترین خصوصیت رضا سازندگی در ارتش بود . زمانی که فرمانده مهرآباد بود بیشتر از 14 ساعت لباس نظامی به تن داشت. او کارهای مفیدی برای ارتش و نیروی هوایی  انجام داده بود. سید رضا مرد پرکاری بود.

زمانی که فرمانده پایگاه شکاری بوشهر بود از او دعوت کردند تا به تهران بیاید؛ رضا گفت: «من تهران را نمی شناسم اگر به آنجا بیایم گم می شوم.»

شهید یاسینی روحیه سازش پذیری داشت. هیچ وقت نافرمانی نمی کرد و با کسانی که از نظر درجه نظامی از او پایین تر بودند بسیار مهربان بود. او افسر بی ادعا و منحصر به فرد نیروی هوایی بود.

ضرابی درباره اولین حمله عراق به نیروی هوایی اضهار می دارد: با شروع جنگ ساعت 5: 14 دقیقه روز 31 شهریور ماه سال 1359 عراق همزمان به مهرآباد ، بوشهر ، تبریز ، همدان و دزفول حمله گسترده ای کرد. ما در پایگاه بوشهر بودیم و من مسئول عملیات بودم. ساعت 4 بعداز ظهر اولین حمله به عراق را انجام دادیم. هدف ها را از قبل در عراق شناسایی کرده و مسیر ها مشخص شده بود. من و سید رضا همان روز با هم پرواز کردیم و در اولین حمله به عراق همه سالم برگشتیم .

دوست و همراه شهید یاسینی عملیات 140 فروندی یادآور می شود: این عملیات روز اول مهر ماه سال 59 از شهر های بوشهر ، تبریز ، همدان و دزفول با 14 فروند هواپیما آغاز شد . در این عملیات 8 فروند هواپیما از بوشهر به خاک عراق حمله کرد . من لیدر دسته بودم و رضا لیدر رزو بود .

صدام در یکی از مصاحبه های خود گفته بود « تا به حال آسمان عراق را به این شلوغی ندیده بودم » .

عملیات 140 فروندی یکی از موفقیت آمیزترین عملیات ها بود . در این عملیات « شهید ابوالفضل مهربان » و « شهید محمود شادمان بخت » مورد اصابت پدافند عراق قرار گرفتند و به شهادت رسیدند .

وی در ادامه به ذکرخاطره ای می پردازد: در پایگاه شکاری بوشهر بعد از عملیات 140 فروندی من به همراه سید رضا و شهید عباس دوران برای بازدید به پایگاهی رفته بودیم .  آنها برای قدردانی از زحمات بچه ها در عملیات حلقه  گلی را به گردن ما انداختند و ما با هم عکس یادگاری انداختیم . بعد از شهادت سید رضا و عباس دوران، فرزندان آنها سید بهروز یاسینی و امیر رضا دوران برای تجدید با پدرانشان هر سال در همان روز و در کنار من عکس یادگاری می اندازند، تا برای همیشه نام و یاد آنها زنده بماند.

تیمسار خلبان محمود ضرابی در پایان خاطرنشان می کند: من فرمانده رضا بودم . به یاد ندارم ماموریتی را به عهده رضا گذاشته باشم و او از انجام آن امتناع کند. سید رضا همیشه برای نبرد آماده بود.

با اینکه فرمانده بودم ولی در مقابل افرادی مثل شهید یاسینی، شهید عباس دوران، رضا سعیدی، منوچهر محققی و علی بختیاری که در شجاعت حرف اول را می زدند همیشه با احترام می ایستادم. آنها برای من الگوی ایثار و گذشت و فداکاری بودند.

 

 امیر سرتیپ روح الدین ابوطالبی ؛ دوست شهید:

« خلبان شاخص دوران جنگ »

 رئیس اسبق هواپیمایی کشوری می گوید: من و علیرضا هم دوره بودیم. او در پایگاه سوم شکاری همدان بود و من در تهران بودم . سال 54 به همدان منتقل شدم . آشنایی من و شهید یاسینی از همان زمان آغاز شد . با شروع جنگ رابطه ما بیشتر شد .

علیرضا فرمانده پایگاه ششم بوشهر بود و من معاون عملیات تیپ شکاری پایگاه شیراز بودم . سال 66 به عنوان معاون عملیات پایگاه ششم شکاری بوشهر منصوب شدم .

 وی ادامه می دهد : برنامه ریزی حملات هوایی و ماموریت ها بر عهده من و شهید یاسینی بود ما شبانه روز در کنار هم بودیم . عراق ممکن بود چند منطقه را همزمان بمباران هوایی کند به همین علت گاهی اتفاق می افتاد که 24 ساعت هواپیما در آسمان پرواز می کرد .

ابوطالبی درباره شخصیت پروازی شهید یاسینی می گوید : برای پشتیبانی از نیروهای زمینی ما ماموریت داشتیم که برنامه ریزی حمله های هوایی را انجام بدهیم . من مسئول مشخص کردن خلبانان هواپیماها بودم .

گاهی اوقات من خلبانی را برای ماموریت آماده پرواز می کردم ، علیرضا می آمد و به جای آن خلبان ماموریت را انجام می داد . علیرضا همیشه اولین ماموریت را خودش داوطلبانه می رفت تا منطقه را بهتر شناسایی کند .

وی می گوید : علیرضا انسان بسیار خوش قلب و با گذشتی بود. با پایین ترین قشر پایگاه در ارتباط مستقیم بود و سعی می کرد به مشکلات آنها رسیدگی نماید . گاهی  به خانه آنها سر می زد تا از نزدیک با آنها ارتباط داشته باشد .

زمانی که کسی اشتباهی را مرتکب می شد شهید یاسینی با ملایمت و آرامش به او صحبت می کرد ، هیچ وقت عصبانی نمی شد . با اینکه فشار های زیادی در فرماندهی وجود داشت ولی او هیچ وقت گله نمی کرد .

او معتقد است : کسانی توانایی انجام ماموریت های پر خطر را دارند که ارزش ها و اعتقاداتشان بیشتر از جانشان ارزش داشته باشد . شهید یاسینی یکی از آن افرادی بود که همیشه برای عملیات های پر خطر داوطلب می شد . با اینکه می دانست شاید برگشتی نباشد . او مدیری مسئولیت پذیر بود .

دوران جنگ شرایط حساس بود ، خلبانان شاخص کسانی بودند که برای ماموریت می رفتند و موفقیت هایی را به ارمغان می آوردند . « شهید یاسینی » ، « شهید عباس دوران » و « شهید اردستانی » از جمله خلبانان شاخص بودند و زحمات زیادی را در دوران جنگ کشیدند .

دوست شهید یاسینی در ادامه می گوید : شهید یاسینی از نظر عاطفی به خانواده اش خیلی نزدیک بود . با اینکه فرزندان او کوچک بودند و دوری از آنها سخت بود اما علیرضا انسان صبوری بود .  او به خاطر شرایط جنگ مشکلات و دوری از خانواده را تحمل می کرد.

ابوطالبی در پایان خاطر نشان می کند : شهید یاسینی یکی از شخصیت های برجسته جنگ بود که در طول هشت سال دفاع مقدس زحمات زیادی را برای حفظ این مرز و بوم کشیده بود و یکی از افرادی بود که بیشترین ماموریت ها را در جنگ انجام داده بود . او در همین راه جان خود را از دست داد .

 


دوست و همراه شهید یاسینی «سرهنگ محمود عتیقه چی»:

« خوش قلب و با ایمان بود»

 

محمود عتیقه چی می گوید : شهید یاسینی با بمباران شهرهای عراق مخالف بود . با اینکه هواپیماهای عراقی شهرهای ما را مورد هدف قرار می دادند ، اما او دوست نداشت غیر از نظامیان عراقی پیر و جوان و زن و کوک را از خانه و کاشانه خویش آواره کند .

شهید سید علیرضا یاسینی شخصی فروتن و آزاد اندیش بود ، که درجات نظامی او هیچ وقت باعث کمرنگ شدن فروتنی اش نشد .

محمود عتیقه چی درباره شخصیت شهید یاسینی می گوید :

شهید یاسینی بسیار دانا و موقعیت شناس بود . او از نظر شخصیتی انسان خوش قلب ، با ایمان و در عین حال شوخ و بذله گو بود . علیرضا هیچ وقت کسی را ناراحت نمی کرد و بسیار دل رحم بود و اگر موردی پیش می آمد که کسی از دستش ناراحت شود ، او بلافاصله از آن شخص دلجویی می کرد .

وی در این رابطه خاطره ای ذکر می کند :

علیرضا پرواز مهمی در همدان داشت ، اما هواپیما دچار نقص فنی بود و برای پرواز آماده نبود . مکانیزیسین آنجا کارش را به خوبی انجام نداده بود علیرضا علت بی توجهی او را جویا شد ، اما دقایقی بعد گفتگوی آنها تبدیل به مشاجره شد . خیلی کم پیش می آمد که او عصبانی شود ولی آن روز این اتفاق افتاد . علیرضا فرمانده عملیات بود . او برای عملیات رفت ، بعد از بازگشت از برخوردی که با آن مکانیزسین داشت ، ناراحت بود . شهید یاسینی او را صدا زد و از او دلجویی کرد .

عتیقه چی به حس مسئولیت پذیری و دقت نظر شهید یاسینی اشاره می کند و می گوید :

شهید یاسینی در کارش جدی و مسئولیت پذیر بود و در این رابطه نظر سایر همکارانش را حتی اگر از نظر درجه نظامی از او پایین تر بودند جویا می شد . او دقت نظر بالایی درباه وضعیت آنها داشت . در یکی از پرواز ها قرار بود ، من به اهواز بروم ، اما به علت پروازهای زیاد ، خیلی خسته بودم . علیرضا متوجه حال من شد و از من خواست که استراحت کنم و خودش به جای من به اهواز رفت . هواپیمای علیرضا در این ماموریت ، مورد اصابت هواپیماهای عراقی قرار گرفت ، اما به خواست خدا اتفاقی برای او رخ نداد .

دوست و همراه شهید یاسینی یادی هم ، از یکی دیگر از شهدای پرواز می کند :

« شهید داوود اکرادی » از همکاران ما بود که قبل از علیرضا شهید شد . قرار بود کارخانه برق عراق را بمباران کنیم . من سه فروند هواپیما را در برنامه گنجانده بودم و خودم هم لیدر پرواز بودم . شهید اکرادی به علت بیماری نباید پرواز می کرد اما به اصرارآمد . پرواز حساسی بود. نزدیک پرواز بود که علیرضا در آخرین لحظه ها آمد و خودش به جای من لیدر پرواز شد . ساعت 6 صبح بود که سه هواپیما از باند خارج شدند . برای سلامتی شان زیرلب دعایی زمزمه کردم . بعد از 45 دقیقه دو هواپیما وارد لاین شدند . آنجا بود که شنیدم هواپیمایی داوود مورد اصابت قرار گرفته و بعد از پریدن با چتر نجات ، توسط عراقی ها به شهادت رسیده است .

چند روز قبل از شهات « شهید اکرادی » یک بالگرد عراقی را که 5 نفر از سران عراق در آن حضور داشتند ، منهدم کرده بود . فرمانده های عراقی داوود را شناسایی کرده بودند و متاسفانه به وحشیانه ترین شکل او را به شهادت رسانده بودند .

محمود عتیقه چی در پایان می گوید : من از سال های قبل از جنگ با علیرضا دوست بودم ، هیچ بدی از او ندیدم . دورانی را که در همدان بودیم خانه هایمان در کنار هم بود و ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم .

علیرضا هیچ وقت در کارهایش افراط و تفریط نداشت . همکاران در پایگاه علاقه زیادی به او داشتند . اما رفاقت و صمیمیتی که بین ما بود هیچگاه باعث چشم پوشی او ازخطاهای ما در کارها نمی شد .

شهید یاسینی با بمباران شهرهای عراق مخالف بود . با اینکه هواپیماهای عراقی شهرهای ما را مورد هدف قرار می دادند ، اما او دوست نداشت غیر از نظامیان عراقی پیر و جوان ، زن و کوک را از خانه و کاشانه خویش آواره کند .

شهید سید علیرضا یاسینی شخصی فروتن و آزاد اندیش بود ، که درجات نظامی او هیچ وقت باعث کمرنگ شدن فروتنی اش نشد .

 

مرحوم جانباز «ستوان حسین رضا حسنی» دوست و همراه شهید یاسینی:

فاتحه ای برایم بخوان

 

صبح اول وقت به اتفاق شهید یاسینی وارد دفتر ایشان در مدیریت جنگ الکترونیک شدیم. به محض ورود چون تابستان بود و هوا گرم، پنجره را باز کردم، دفتر ایشان مشرف به میدان صبحگاه بود. هنوز مراسم شروع نشده بود. شهید یاسینی حال خاصی داشت و در پشت میز غرق تفکر بود. برایشان چایی آوردند؛ اما توجهی نکرد.

 با خود گفتم، بهتر است از این حال و هوا او را بیرون بیاورم. لذا با صدایی نسبتاً بلند گفتم: «تیمسار چای تان سرد شد میل کنید!»

گویی از خواب سنگینی بیدار شده باشد. جواب داد: «باشد.» در همین موقع، مراسم صبحگاه نیز شروع شده بود. شخصی که مراسم صبحگاه را شروع می کرد، با صدایی رسا آخرین دعای مراسم را خواند: «خداوندا مقام عالی شهدای ما را متعالی فرما!» تیمسار یاسینی با شنیدن این دعا از جا برخاست و به حالت احترام ایستاد. من نیز پیرو ایشان از جایم برخاستم و به حالت احترام ایستادم و متعاقب دعا مارش نیز نواخته شد. بعد ار اتمام مراسم در حالی که کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با صدای بغض آلود گفت: «این دعا مرا به یاد دوستان شهیدم می اندازد، آنان که تحمل قفس تنگ دنیا را نداشتند. خوشا به حالشان که از این قفس آزاد شدند!»

در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، رو به من کرد و گفت: «شاید روزی تو هم با شنیدن این مارش به یاد من بیفتی. اگر چنین شد فاتحه ای برایم بخوان!

من که تحت تاثیر حالات تیمسار قرار گرفته بودم، گفتم: «خدا نکند! کشور به امثال شماها احتیاج دارد.»

لبخندی زد وگفت: «شهید شدن لیاقت می خواهد!»

گفتنی است مرحوم جانباز حسنی خدمات ارزشمندی در راستای گردآوری خاطرات شهید یاسینی داشتند که برای  روح بزرگ ایشان دعای علو درجات می شود.

 

حجت الاسلام ابراهیم فاضل فردوسی، امام جمعه سابق بوشهر:

موظفیم چون جان، حافظ بیت المال باشیم

یک نظامی بایستی تمامی حرکات، رفتار و حتی کلامش سنجیده باشد. من تمامی این خصوصیات را در شهید یاسینی می دیدم. او نظامی به تمام معنا بود و بدین جهت هر بار که وی را می دیدم مسرور می شدم و دعایش می کردم.

در یکی از شب های ماه مبارک رمضان به پایگاه بوشهر دعوت شده بودم، سفره افطاری بود و جمعی از پرسنل و خلبانان نیز در این ضیافت حضور داشتند. طی سخنان برادران را به نظم در امور توصیه می کردم و یادآور می شدم سیره و روش انبیاء الهی را، و بویژه فرمایش مولای متقیان علی (ع) خطاب به حسنین« اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم» را یادآور می شدم.

تقوا و نظم دو عامل اساسی و مهمی هستند که اسلام به آن توصیه می کند و بایستی به این اصول در نیروهای مسلح بیش از سایر بخش ها توجه شود. لذا در این زمینه نیز ایشان کاملاً به اهمیت مسئله واقف بودند و به آن عمل می کردند. او به فرایض دینی و مذهبی از جمله نماز، روزه و واجبات شرعیه خیلی معتقد بود و کمترین غفلتی نمی کرد.

تیمسار یاسینی برای دفاع از دین و حریم کشورش سر از پا نمی شناخت و همچون شیر می غورید و از خلبانان خوب و به نام دوران جنگ تحمیلی بود. روزی از او خواستم تا یکی از خاطرات پروازیش را برایم بگوید. ابتدا نمی پذیرفت و آنگاه که اصرار کردم لب به سخن گشود و گفت: «در بازگشت از ماموریتی جنگی، مورد هدف پدافند دشمن قرار گرفتم، تلاش هایم برای ادامه پرواز سودی نبخشید. گرچه خود را به خاک ایران رسانده بودم، ولی مجبور به ترک هواپیما شدم. افرادی که در آن حوالی بودند ابتدا تصور می کردند عراقی ام و به طرفم یورش آوردند، ولی آنگاه که متوجه شدند خلبان ایرانی هستند مرا در آغوش کشیدند و بوسیدند. او به همین خاطره کوتاه بسنده کرد و هیچ نگفت.

در یکی از مانور هایی که در استان بوشهر و به طور مشترک با حضور نیروهای سپاه و نیروی دریایی و هوایی ارتش برگزار می شد، ریاست مجلس شورای اسلامی وقت و گروهی از مسئولان نیز حضور داشتند. شهید یاسینی خود فرمانده دسته پروازی را عهده دار بود. آن روز او با انجام مانورهایی بسیار تماشایی، تحسین همگان را برانگیخته بود و به حق افسری بود که خود را به دو بال تعهد و تخصص تجهیز کرده بود.

چند روزی از رحلت جانگذار امام (ره) می گذشت در مراسمی که بدین منظور در پایگاه هوایی برنامه ریزی کرده بودند، از من هم به عنوان سخنران دعوت شده بود. هنگام مراسم نوحه خوانی و سینه زنی نگاهم به او افتاد. این شهید عزیز با عشق و علاقه ای که به حضرت امام (ره) داشت چنان مخلصانه بر سینه می زد که مرا خیلی متاثر کرد. با خودم گفتم : «خدایا! امام چه فرزندان مخلصی تربیت کرده که با رفتنش واقعاً احساس یتیمی می کنند.»

من همواره با تمام وجود به این افسر خوب و متدین عشق می ورزیدم و به وجودش افتخار می کردم.

تیمسار یاسینی به من زنگ زد و گفت:«اگر تمایل دارید شاهد تمرینات خلبانان ما باشید به منطقه ... بیایید.» گفتم :«مایل هستم و سعی می کنم شرکت نمایم.» فرصتی دست  داد و به محلی که هواپیماهای شکاری نیروی هوایی عملیات می کردند، رفتم. او با عشق و علاقه و دقت زیادی، پرواز خلبانان را نظاره می کرد و اشتباهاتشان را ثبت می نمود تا در کلاس های درس به آنان گوشزد کند. رو به او کردم و گفتم: «فکر می کنم خلبانان با چتر نجاتی که به همراه دارند، هنگام بروز سانحه در جنگ، می توانند بیرون بپرند و خودشان را نجات دهند.» خندید و گفت: «اگر چنین می بود تا کنون هواپیمایی برایمان باقی نگذاشته بودند. ما تا آخرین لحظه ممکن تلاش می کنیم تا هواپیما را سالم به زمین بنشانیم، زیرا در محاصره اقتصادی هستیم. با از دست رفتن هر یک از این هواپیما ها میلیون ها دلار بایستی هزینه کنیم تا جایگرینی برای آن بیابیم. لذا ما خود را موظف می دانیم که همچون جان هایمان اموال این ملت ستم کشیده را حفظ نماییم.»

 

شهید یاسینی به روایت همسر:

همه عشقم به آسمان شهادت پرواز کرد

مقام معظم رهبری هم در مراسم تشییع جنازه حضور داشتند . ایشان به منزل ما هم آمد و وقتی عکس علی را روی دیوار دید همان جا ایستاد و گریه کرد و گفت: «یاسینی خیلی جوان بود من به آینده این مرد امیدها بسته بودم.» ایشان گفت: «یاسینی مردی صادق، صمیمی و مومن بود»

یک روز ظهر علی بی خبر به خانه آمد. از زمانی که جنگ شده بود ظهرها نمی توانست خانه بیاید یک راست به آشپزخانه آمد و یک تلگراف هم دستش بود همانطور که جلو می آمد لبخند زد و دستهایم را گرفت و گفت: «پروانه تبریک می گویم.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «شهادت رضا رو بهت تبریک می گم.» دست و پاهایم شروع کرد به لرزیدن.

 گریه می کردم و صورتم را چنگ می زدم. رضا برادر کوچک علی بود و هفده سال بیشتر نداشت. بسیجی بود. علی همانطور که می خندید شانه هایم را گرفت و گفت: « برای چه گریه می کنی مرگ که چیز بدی نیست این شهادته، راحت شدنه، باور کن رضا راحت شد تو نمی دونی من چی می گم، اگه مثل من توی آسمون بودی توی آتیش ها بودی اون وقت می فهمیدی مرگ چقدر دلچسبه.»

علی می گفت :« بهترین لحظات زندگی ام وقتیه که توی آسمونم می دونی وقتی روی ابرها جلو می روی چقدر قشنگه؟ مثل اینکه توی بهشت خدا راه می روی.»

سه شنبه ها در محل کارش، در دفترش باز بود. هر کس که مشکلی داشت می آمد از مسائل کاری و مالی تا مسائل خانوادگی. ساعت ها فکرش مشغول کار مردم بود دلش می خواست تا می توانست کمکشان کند. بعضی شب ها بیدار می شدم می دیدم نیست. نیمه های شب بلند می شد و روغن و برنج و مواد غذایی می گذاشت پشت در خانه هایی که می دانست مشکل مالی دارند. وقتی برمی گشت ماشین را بی سرو صدا خاموش می کرد تا کسی نفهمد. هر روز هم پرواز داشت. بهش خیلی فشار می آمد ولی می گفت: «می دونی چقدر خرج هر خلبان شده؟ توی این مملکت یک عمر خوردیم و خوابیدیم، حالا جنگه وظیفه ماست و باید بایستیم و بجنگیم. آنهایی که کنار کشیدند خیلی نامردی کردند.»

دلش هم نمی آمد به بقیه فشار بیاورد می گفت: «فلانی را نمی تونم بفرستم سه تا بچه داره، فلانی پروازش ضعیفه، اگه اتفاقی براش بیفته چی؟»

آن زمان شهید ستاری هنوز فرمانده نیروی هوایی نشده بود ما هم نمی شناختیمش. از کارهای علی که شنیده بود تلفنی به او گفته بود: «شنیده ام راننده تاکسی خط ویژه عراق شده ای ؟!» آن قدر که پرواز بیرون مرز داشت از آن به بعد خلبان ها بهش می گفتند :«راننده تاکسی»

روزها همین طور می گذشت. از زیر قرآن ردشان می کردم، صدای بلند شدن هواپیما در خانه می پیچید. بعد هم منتظر می ماندیم تا برگردند. سالم که بر می گشتند در پایگاه برایشان گوسفند قربانی می کردند.

یکی از شب های ماه رمضان بود خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم هواپیمای علی جلوی چشم هایم سقوط کرد. علی گفته بود هر خوابی که می بینی به من نگو من خیلی به خواب اعتقاد دارم بذار با ذهن مثبت از خانه بیرون بروم در غیر این صورت تا شب فکرم مشغول میشه.» من هم بهش نگفتم ولی آن شب خودش هم تا صبح نتوانست بخوابد. پرواز «کب» داشت یعنی گشت روی مرز. 3 صبح تا وقت رفتن پلک روی هم نگذاشت. سحری هم نان و هندوانه خورد، نگذاشت برایش غذا آماده کنم. به اتاق بچه ها رفت و صورتشان را بوسید. انگار نمی توانست دل بکند ایستاده بود روی پاشنه در و در و دیوار را نگاه می کرد. موقع خداحافظی گفت: «خدا حافظ ما رفتیم، برمی گردم.» هیچ وقت نمی گفت بر می گردم. نگرانش بودم. دلم نمی خواست به دلم بد راه بدهم ولی دلم شور می زد. دم دم های صبح بود که یکی از همسایه ها تلفن زد. خواب بودم و صدایم گرفته بود خوب نمی شنیدم که چه می گوید. گفت: «پروانه خوابیدی؟» گفتم :«خوب آره». گفت : « مگه خبر نداری هواپیمای شوهرت رو زدن هیچ خبری هم ازش نیست، بدنم بی حس شد و گوشی تلفن از دستم افتاد قلبم تند تند می زد نمی توانستم حرف بزنم یا از جایم تکان بخورم با خودم گفتم: «وای پروانه از آن چیزی که می ترسیدی سرت آمد» هر طوری بود با گردان پروازی تماس گرفتم،آقای کاشف بود گفت: «نه بابا، کی این چیز ها را به شما گفته، علیرضا طوریش نیست حالش خوبه الان هم همین جا است.» گفتم: «اگر راست می گویید گوشی را بدهید با او حرف بزنم.» گفت: «همین الان رفت توی اتاق.» هیچ کس جواب درستی نمی داد . همه خواستند دلداری ام بدهند بالاخره فرمانده پایگاه، خضرائی تلفن زد و به من گفت: «حاج خانم اصلاً ناراحت نباشید راست می گن هواپیمای علی رو زدن ولی الان علی توی مرز است، ما هم دو تا هلی کوپتر فرستادیم دنبالشون کابین عقبش هم سالمه»

آروم نمی شدم باورم نمی شد، بی تابی می کردم. شهید خضرائی گفت: «می خواهید وصل کنم با خودش حرف بزنید؟ گفتم: «تورو به خدا بزارید صدایش را بشنوم.» بی سیم زدند آمد پشت بی سیم خودش بود می خندید. گفت: «بی خودی نگران نشو تو که می دونی من چیزیم نمیشه مگه بهت نگفتم که من ضد گلوله ام.» می خندید، گفتم: «علی راست می گی؟» دستت کنده نشده؟ پاتو نبریدن؟ همه چیز سر جای خودشه؟ گفت:«چهار تا هواپیمای عراقی توی مرز کردستان محاصره ام کردند. یکی بالا و یکی زیر شکم، دوتای دیگر هم دو طرف بال ها، می خواستند هواپیما را سالم بنشانند و در خاک عراق تبلیغات کنند. و بعد بگویند یاسینی را سالم گرفتیم.

چند تا راکت پرتاب کرده بود. شهید یاسینی آنها را به خاک ایران کشانده بود، آنها هم که حمله کرده بودند ایجکت کرده بود در یکی از مزرعه های کردستان و فرود آمده بود وقتی برگشت جای چتر و طناب ها و چند تا کبودی روی بدنش مانده بود. کشاورزها فکر کرده بودند که عراقی است. با بیل و کلنگ و سنگ افتاده بودند به جانش هرچه قسم خورده بود که من ایرانی ام قبول نمی کردند. فارسی بلد نبودند که حرفش را بفهمند بالاخره یکی از آنها که کمی فارسی بلد بود حرف هایش را می فهمد و به پاسگاه تحویلش می دهند.

روزهای آخر عمر علی، شب ها که از سر کار به خانه بر می گشت می گفت: «این عمر مثل پیمانه است پر که بشود لبریز می شود. احساس می کنم دارم لبریز می شوم.» می گفت: «دلم می خواهد در هواپیما بمیرم دوست ندارم در رختخواب بمیرم.» به او گفتم:«علی یعنی چه؟ تو می خواهی مرگت را انتخاب کنی؟ مگر دست تو است؟ گفت: «نه دست خودم نیست راستش نمی دانم چرا بعد از آن جنگ ماندم ولی حالا اگر بخواهم بروم، دلم می خواهد در هواپیما باشم.» گریه کردم و گفتم: «علی این را نگو مرگ در هواپیما خیلی دردناک است.» گفت: « نه، تو نمی دانی در هواپیما بلافاصله گردن آدم می شکند اصلاً چیزی نمی فهمی از یک پلک زدن هم کوتاه تر است.» بعد از این حرف ها به آشپزخانه رفتم و گفتم: «چرا هر شب می آیی و روضه مرگ می خوانی؟» جمعه همان هفته بود قبل از اینکه به نماز جمعه برود صبحانه بچه ها را داد. بعد توی راهرو مدام قدم می زد. گفتم :«علی چیه؟ چرا انقدر تو فکری؟» توی چشمام نگاه کرد و گفت: «تو از من راضی هستی؟» نگاهش کردم نمی دانستم چه بگویم. همیشه بعد از نماز دعا می کردم و از خدا می خواستم که زودتر از علی بمیرم چون طاقت دوری از او را نداشتم. انگار علی داشت وصیت می کرد.

سه شنبه صبح بود هوا هنوز تاریک بود حس بدی داشتم و مدام حرف های روز جمعه علی یادم می افتاد چند شب بود که پشت سر هم خواب بدی می دیدم. به علی هم چیزی نمی گفتم چون به او قول داده بودم خواب هایم را برایش تعرف نکنم.

خواب دیدم در یک سالن بزرگ صندلی چیده اند و دوستانم که همسرانشان شهید شده بودند همه انجا جمع بودند، از جمله همسر شهید دوران. آنها همه چادرهای سفید سرشان بود من هم یک چادر نماز سفید سرم است و در گوشه ای نشستم می خواستم از آنها دور باشم . یکی از آنها آمد دستم را گرفت و گفت: «چرا اینجا نشسته ای بیا برویم پیش ما» من را در جمع خودشان برد.

آن روز صبح وقتی علی داشت بیرون از خانه می رفت گفت: «برای ماموریت به کیش می روم و ساعت 30/8 شب برمی گردم اما اگر نشد نگران نشو فردا صبح ساعت 7 بر می گردم، به بچه ها هم نگو که من ماموریت می روم چون وقت نمی کنم برایشان سوغاتی بیاورم آن وقت به دلشان می ماند.

آن شب علی نیامد. صبح آن روز 15 دیماه ساعت 7 صبح زنگ خانه به صدا درآمد آیفون را برداشتم و گفتم: «سلام علی آمدی؟» صدایی گفت: «سلام من غلامرضا هستم، (برادر شوهرم بود)». تا من را دید گفت: «پروانه تسلیت می گم علی ...» نفهمیدم چه می گوید احساس کردم زانوهایم بی حس شده پای چپم خم شد، افتادم روی زمین و گفتم: «علی چی؟» غلامرضا هیچی نگفت فقط گفت: «تسلیت می گم.» من نمی فهمیدم انگار نمی خواستم قبول کنم. اتاق دور سرم چرخید و به زمین افتادم.

بهزاد را برده بودند تا جنازه پدرش را ببیند. اگر به هوش بودم نمی گذاشتم ببیند این صحنه تا آخر عمر از ذهنش پاک نمی شود. قلبم درد می کرد، دنیا برایم تاریک شده بود، بی حس شده بودم. ولی اینبار فرق می کرد. با خودم فکر می کردم یعنی اینقدر راحت زندگی آدم از هم پاشیده می شود؟! از بیمارستان که مرخص شدم گفتم: «می خواهم زیر تابوت علی را بگیرم وگرنه دیوانه می شوم.»

روز تشییع جنازه توی آن شلوغی هیچ زنی نبود ولی من رفتم زیر تابوتش رو گرفتم. محکم به شانه هایش تکیه داده بودم، احساسش می کردم. دور حرم امام (ره) طوافش دادند بعد توی خاک گذاشتنش، انگار هیچی ازش نمانده بود آن شانه های پهنش آب شده بود. صورتش رو باز کردند سوخته بود. بالای سرش ایستاده بودم، رویش خاک می ریختند چشم هایم را بسته بودم و دستم را روی قلبم گذاشته بودم. دلم می خواست با او زیرخاک بودم. من باید با علی دفن می شدم، نشستم بالای سر مزارش و گفتم: « من با تو زیر خاک رفتم دیگه همه چیز تموم شد». من دیگه تموم شده بودم هیچ وقت از کسی نپرسیدم چرا هواپیما سقوط کرد؟

چطور شد که همه چیز از دست رفت؟ فقط می دانستم پیمانه عمر علی پر شده است. همان حرف هایی که خودش می زد و حالا جلوی چشم های من لبریز شد. آدم ها از جلوی من رد می شدند و تسلیت می گفتند و من ساکت و بی حرکت فقط نگاه می کردم.

بعد از مراسم حاج احمد خمینی به منزل ما آمد و بهروز و زهرا را روی زانوهایش نشانده بود. بچه ها گریه می کردند. زهرا نگاهش می کرد و می گفت: «پس بابای ما چی شد؟ دیگه بهش نمی گم برام عروسک بیاره فقط بگین بابام بیاد.»

حاج احمد سرش را پایین انداخته بود و آرام گریه می کرد. سکوت رفتار و نگاهش همه ما را آرام می کرد.

مقام معظم رهبری هم در مراسم تشییع جنازه حضور داشتند . ایشان به منزل ما هم آمد و وقتی عکس علی را روی دیوار دید همان جا ایستاد و گریه کرد و گفت: «یاسینی خیلی جوان بود من به آینده این مرد امیدها بسته بودم.» ایشان گفت: «یاسینی مردی صادق، صمیمی و مومن بود»

همین طور می آمدند و می رفتند نه آمدن ها را می دیدم و نه رفتن ها را، هنوز فکر می کردم خوابم، یک کابوس سخت و...

 

 

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ