جمعه 24 مرداد 1399   12:43:16
شهدا و ایثارگران

گفت و گو با مادر شهید محمدرضا کرم



خلبان گم شده ای از خرمشهر

حسین موشکموشکموشک ! ....... رضا ما از خطر جستیم مراقب اطراف هواپیما باشبر می گردیم پایگاه رضا ؟ رضا ؟ رضا چرا جواب نمیدی؟ رضا......

اینها آخرین کلماتی بود که بین سرتیپ خلبان حسین نظری و سرهنگ خلبان محمد رضا کرم رد و بدل شد. غروب پنجشنبه پنجم مهر سال 1359 بود ..یک فروند هواپیمای فانتوم از پایگاه ششم شکاری بوشهر ماموریت خود را با موفقیت به پایان رسانده بود و در حال بازگشت به ایران بود . خلبانی کابین عقب را محمد رضا کرم اهل خرمشهر بر عهده داشتماموریت زدن یکی از پل های مهم نزدیک بصره بود که از اهمیت بالایی برخوردار بود.

هواپیما پس از اصابت موشک به زحمت به فرامین جواب می داد ولی هنوز قابل پرواز بود.مسیر بازگشت از روی خرمشهر انتخاب شده بودحالا هوا کاملا تاریک شده بود که خلبان کابین جلو سرتیپ نظری با لطف خدا و مهارت خود چرخهای هواپیما را با باند فرودگاه آشنا کرد

اما از سرنوشت سرهنگ خلبان محمد رضا کرم اطلاع دقیقی در دست نیستبنا به اظهارات سرتیپ خلبان نظری همزمان با اصابت موشک به کابین عقب هواپیما صندلی خروج اضطراری عمل کرده و ایشان (خلبان کرم) از هواپیما خارج می شوند که تا کنون اطلاعی از به دست نیامده است.

پرواز بی بازگشت پرنده بلند پرواز

از شهرک های مسکونی قصر فیروزه تمثال های خلبان شهید محمد رضا کرمی را در کنار دوستان می یابی. قهرمانی که جاویدالاثر شد . برای دانستن فرازو نشیب زندگی اش مهمان مادرش "بتول پراش" می شویم . مهربان تر از آن است که با او احساس غریبی کنی.

شهید محمد رضا کرمی 4 بهمن سال 1330 در خرمشهر به دنیا آمد . تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم سپری کرد و به استخدام نیروی هوایی درآمد. به سبب استعدادی که در علوم مقدماتی و فنون پرواز داشت برای تکمیل دوره ی تخصصی به امریکا اعزام شد و پس از گذراندن این دوره به ایران بازگشت. 28 ساله شده بود و مادر اصرار می کرد که او ازدواج کند اما شهید می گفت تا خانه ای برای پدر و مادرش خریداری نکند تن به این کار نمی دهد  . بالاخره تصمیمش را عملی کرد و خانه ای برای خانواده خود خرید . مادر از ازدواج محمدرضا می گوید : بعد از آمدن محمدرضا از امریکا یکی از اقوام دختری را به ما معرفی کرد که اهل همدان و پدرش هم ارتشی بود . بعد از طی مقدمات اولیه با محمدرضا ازدواج کرد و سر خانه و زندگی اش رفت.به گفته ی مادر سال 57 بود که محمد رضا زندگی مشترکش را در پایگاه هوایی بوشهر آغاز کرد فقط یک سال و نیم با هم زندگی مشترک داشتند . پسرش علیرضا چند ماهه بود که عراق به ایران حمله کرد . محمد رضا عادت داشت مرتب به خانواده اش سرکشی کند اما با شروع جنگ ، قریب به 12 روز بود که مادر او را ندیده بود . او در مورد آن روزها می گوید : قبل از شروع جنگ من و پدرش را همراه با همسر و پسرش به مسافرت برد ، اصفهان شیراز و همه جا را نشانمان داد ، جنگ شروع شد دیگر او را ندیدم.

برگی از دفتر خاطرات

مادر درباره خصوصیات اخلاقی محمدرضا می گوید : او بچه آرام و مهربانی بود و بدون اینکه اذیتی داشته باشد درسش را می خواند عاشق یادگیری قرآن بود برای همین پدرش نام او را در کلاس قران محله ثبت نام کرد . مدتی از این ماجرا گذشت تا این که گفت دیگر به این کلاس نمی روم وقتی پدرش علت را پرسید جواب داد معلم  های این کلاس راجع به  هر موضوعی حرف می زنند به جز قرآن، مادر ادامه می دهد: محمد رضا از بچگی عاشق خلبانی بود . فامیلی داشتیم که در هواشناسی کار می کرد و هواپیمای کهنه ای داشت . محمدرضا می رفت داخلش می نشست و عکس می انداخت . خانم پراش حرف های زیادی برای گفتن دارد ، سینه اش گنجینه ای از خاطراتی است که از پسر دارد از این که محمدرضا احترام زیادی به پدر ومادرش می گذاشته و اهل خودنمایی نبوده یا این که از دیگران دستگیری می کرده بدون این که کسی متوجه این موضوع شود. مادر درباره مهربانی های فرزند شهیدش می گوید : زمانی که در خرمشهر هوا گرم می شد ما مدتی می رفتیم همدان تا هوا خنک تر شود. اما محدرضا کنار پدرش می ماند و می گفت نمی شود آقا جون را با این همه کار تنها گذاشت. برای من هم هدیه زیاد می خرید مثلا یک انگشتر خرید و از من خواست تا هیچ وقت آن را عوض نکنم  و من هم هنوز آن هدیه را دارم . به گفته ی مادر حتی زمانی که شهید کرمی در امریکا بود از یاد خانواده و اقوام غافل نمی شد و با پر کردن نوار کاست عید نوروز را تبریک می گفت یا این که وقتی فهمید عمویش بیمار است سریع با پدرش تماس گرفت  که اگر مشکل مالی یا هر مشکل دیگری دارد کمکشان کند. مادر شهید می افزاید: از زمان شهادت پسرم تا الان هنگام عید در خانه مان دیگر خبری از سفره هفت سین و سبزه نیست ، وقتی محمدرضا رفت گویی تمام شادی خانه را با خود برد.

جنگی که تحمیل شد

دلواپسی از یک سو و دلهره ی جنگ و بمب و موشک از سوی دیگر لحظه ای مادر را آرام نمی گذاشت. 3 پسر دیگرش هم در مرز شلمچه مشغول نبرد بودند . او که آن روزها ساکن خرمشهر بود همراه دختر و همسرش به نخلستان می رفت . تا اینکه رزمنده ها او را قانع کردند که دشمن شهر را محاصره کرده و باید آنجا را ترک کنند . می گوید : رزمنده ها کسانی را که در شهر باقی مانده بودند به ماهشهر رساندند از آنجا به بروجرد و بعد  هم به همدان رفتیم. 4 سال آنجا زندگی کردم.

آخرین پرواز

شهید کرمی در آخرین پروازش در 5 مهر سال 59 خسارت زیادی به اهداف دشمن بعثی وارد کرد. او با منهدم کردن یکی از پل های مهم بصره مواضع دشمن را در هم شکست . هنگام بازگشت هواپیمای او در میان رگبارهای پدافند عراقی مورد اصابت قرار گرفت و شهید کرمی مجبور شد از هواپیما بیرون بپرد . طبق شواهد او در ابتدا اسیر می شود . مادر می گوید : خیلی ها به ما گفتند محمد رضا اسیر شده است . آقای بکلری و خسروی هم او را در اردوگاه دیده بودند به من گفتند هنگام اسارت پایش هم شکسته بود . اما او هیچ وقت نیامد و بعد از کلی دوندگی به ما گفتند که او جاوید الاثر است  و محمدرضا را شهید محسوب کنید .

او در ادامه می افزاید : به ما گفتند که اتوبوسی که محمدرضا در آن بوده به لب مرز می آید . گویا یکی از اسرا به هنگام پایین آمدن خاک ایران را می بوسد و به صدام ناسزا می گوید . بعثی ها هم اسرا را برگردانده و بعد از آن خبری از هیچ کدام از آن عزیزان نمی شود.

 

 

خانم بتول پراش و آقای شعبان کرم پدر و مادر شهید کرم

 پدرم مراد علی کدخدای ده «رباط» همدان بودایشان اصالتش همدانی بود اما مادرم صغری پورلوکی تهرانی و ساکن همدان بود.

خانواده مذهبی ‌ای داشتمپدرم مردی مذهبی بود و اهل نماز و روزهاگر چه ما ۶ فرزند بودیم و در آن شرایط سیر کردن شکممان کار دشواری برای ایشان بود اما به هر ترتیب سعی می کرد نان حلال بگذارد سر سفره ما.

در آوردن رزق حلال به قدری برای پدرم مهم بود که وقتی دید افراد ارباب ده، جوانی را که معلوم نبود به چه دلیل در گونی انداخته و با سوزن آن قدر آزارش داده بودند که جان داده بود نتوانست کدخدای آن ارباب باقی بماند و کاری را که شاید خیلی از مردم آن زمان دلشان می خواست داشته باشند را رها کرد و به شغل دیگری پرداخت.

آن ارباب که نامش رضایی بود خودش سید و آدم درستی بودکدخدایی مومن و دست پاک می‌خواست و برای همین پدرم را انتخاب کرده بود اما این کار اطرافیانش مانع از ادامه کار مراد علی خان برای ارباب شد.

ما در خود شهر همدان ساکن بودیمپدرم همه ما را به مدرسه فرستادبرادر بزرگم مهندس برق و برادر دیگرم دبیر شدخوب یادم هست برادرم اسماعیل معلمان خارجی را به خانه می آورد تا درسش را در رشته برق ادامه دهد.

ایشان که بعد از اتمام تحصیلش در شرکت برق همدان مشغول به کار شد نتوانست دوام بیاورد و قبل از شروع انقلاب با ماموران پهلوی مشکل پیدا کرده بوددلیلش هم این بود که وقتی برای کارخانه جنس می آوردند و اسماعیل تحویل می گرفت می گفتند باید قیمت ها را در صورتحساب بالاتر از بهای واقعی اش بزنی و ایشان زیر بار این دزدی نمی رفتاین شد که از آن کار استعفا داد و نقل مکان کرد به تهراندر خیابان لاله زار مغازه الکتریکی تاسیس کرد و مشغول به کار شدایشان حدود ۸ سال پیش هم از دنیا رفت.

 

 

شهید محمدرضا کرم در سنین کودکی، سمت راست تصویر

خلاصه من که تا کلاس چهارم درس خوانده بودم، پدرم تصمیم گرفت در ۱۱ سالگی مرا به ازدواج پسرعمویم شعبان در آوردسرانجام در ۳ فروردین ۱۳۱۷ ما با هم ازدواج کردیم.

حاجی را من از قبل اگر چه فامیل بودیم اما درست و حسابی ندیده بودم چون آن زمان در خانه زن و مرد جدا می نشستند و هر وقت که مهمان خانه عمویم می شدیم یا آنها به منزل ما می آمدند ایشان در یک اتاق دیگری بود.

با سن کمی که داشتم نمی دانستم ازدواج یعنی چه و هنوز خیلی از تغییرات جسمی در من آشکار

نشده بود اما دورانی هم نبود که بتوانم مخالفت کنمشوهرم در خرمشهر مغازه بقالی داشت و ما با هم ازدواج کردیم و رفتیم خرمشهر۳۲ دو سال هم آنجا زندگی کردیم.

من که تا آن موقع از خانواده ام دور نشده بودم دائم گریه می کردم به همین علت خواهرم برای اینکه من را آرام کند ده روز پیشمان ماند.

اوایل زندگی را در خانه‌ای بزرگی در خرمشهر به سر بردیم که بعد از مدتی فروختیمش ۲۳ هزار تومان و خانه دیگری خریدیم.

۱۳ سالم بود که خدا محمد رضا را به من داداز بچه داری هیچی بلد نبودم و با کمک مادر بزرگم یاد گرفتم چطور از بچه نگهداری کنممادربزرگ حاجی هم اسم محمد رضا را انتخاب کرد به نیت امام رضا (ع) و حضرت محمد (ص).

خدا بعد از محمد رضا سه پسر دیگر هم به نام های علیرضا و حمید رضا و مسعود به من عطا کرد و یک دختر هم داشتم به نام فاطمه.

با شروع فعالیت های ضد رژیم و انقلابی مردم، پسرهای من هم وارد این مبارزات شده بودند البته من خودم امام را هنوز نمی شناختم و هیچ چیز راجع به ایشان نمی دانستم.حتی یکبار که علیرضا پسر دومم به خاطر آگاهی ای که داشت عکس شاه را از دیوار برداشت و پاره کرد من خیلی ناراحت شدم و دعوایش کردمعلیرضا می گفتمادر نمی دانی این ها چقدر در حق مردم ظلم می کنند اما اغلب مردم که سواد درستی نداشته و رژیمی جز شاهنشاهی را ندیده بودند قبول این حرف ها برایشان مشکل بود.

 

 

این عکس شهید کرم در تاریخ ۵۳/۹/۳ در موزه کندی آمریکا گرفته شده است

تولد محمد رضا شاه که می شد مغازه ها عکس او و فرح و ولیعهد را با قاب های زیبا می فروختندما هم دو قاب از عکس شاه داشتیم که یکی از آنها را من با تابلوی پارچه ای که اسم پنج تن بود و از مشهد خریده بودم پوشانده و دیگری را به دیوار آویزان کرده بودم.

وقتی علیرضا آن عکس را پاره کرد و من دعوایش کردم شبش خواب عجیبی دیدمآن شب که شب تاسوعا هم بود خواب دیدیم از آسمان دو فرشته آمدند و پارچه ای را باز کردند که روی آن نوشته بود «اسلام پیروز است»، من که در خواب شادی می کردم این جمله را تکرار کردمدوباره آن دو ملائکه پارچه دیگری را آوردند که آیات قرآن به رنگ سفید نوشته شده بودسپس من که تا آن زمان یکبار هم امام را ندیده و اسمش را هم نشنیده بودم دیدم ایشان دور کره زمین می چرخد و گوشه عبایش را هم انداخته بود روی دستشدر دنیا می گشت و تصاویری که می دیدم مانند انقلاب هایی است که الان در حال رخ دادن استمی شنیدم که مردم می گفتنداین انقلاب خمینی است!

 

 

شهید محمدرضا کرم در کنار هم دوره ای هایشان، ردیف دوم، نفراول از راست تصویر

صبح که برای نماز از خواب بلند شدم گفتمعلی رضا این قاب را بیار پایینوقتی آورد خودم عکس دوم را هم پاره کردمعلیرضا گفتچی شد مامان، دیروز من را دعوا کردی الان خودت هم عکس شاه را پاره می کنی؟جریان خواب را برایش گفتم.

محمدرضا که بچه آرام و مهربانی بود بدون اینکه اذیتی داشته باشد درسش را می خواندعاشق یادگیری قرآن بود طوری که در بچه گی خواست که برود کلاس قرآنپدرش او را در کلاسی رو به روی مسجد جامع خرمشهر ثبت نام کردبعد از مدتی آمد گفت:من دیگه نمی رم سر این کلاسهامعلم هایش منافقند و راجع به هر موضوعی حرف می زنند جز خود قرآن.

ایشان از بچگی عاشق هواپیما بودفامیلی داشتیم که در هواشناسی کار می کرد و هواپیمای کهنه ای داشتمحمد رضا می رفت داخلش می نشست و عکس می انداختبزرگ هم که شد رفت دانشکده افسری و بعد از آن هم دو سال رفت آمریکا و دوره های تکمیلی خلبانی را گذرانداز آمریکا که آمد انقلاب پیروز شد.

محمدرضا خیلی به من و پدرش احترام می گذاشتزمانی که خرمشهر هوا گرم می شد ما مدتی می رفتیم همدان تا هوا خنک تر شود اما محمد رضا در کنار پدرش می ماند و می گفتنمی شود آقا جون را با این همه کار تنها گذاشت.

برای من هم هدیه زیاد می خریدمثلا یک انگشتر خرید گفتمامان هیچ وقت این را عوض نکن و من هم هنوز آن هدیه را دارم.

محمدرضا اصلا اهل خودنمایی نبود به صورتی که من هیچ وقت او را با لباس نظامی اش ندیدم.

بسیار دستگیر دیگران بود، زمانی که آمریکا بود شنید که عمویش بیمار است سریع با پدرش تماس گرفت و گفتاگر عمو مشکل مالی یا هر مشکل دیگری دارد کمکشان کنید مبادا تنها باشند؟

 

 

شهید کرم در حال آموزش

۲۸ سالش بود که بهش اصرار می کردیم ازدواج کند اما می گفتتا برای شما خانه نخرم ازدواج نمی کنمپدرش ورشکسته شده بود و ما مجبور شدیم خانه مان را بفروشیموقتی برایمان خانه خرید یکبار که رفته بود همدان زن دایی‌اش دختری را به او معرفی کرد که پدرش ارتشی بودآنها دو دختر بودند پروین عروسم دختر کوچک بود.ایشان بسیار بسیار دختر خوبی است و محمد رضا هم او را به خاطر اخلاق خوبش انتخاب کرده بود.

محمدرضا مقید بود که حتما سال تحویل منزل ما باشدحتی وقتی هم که ازدواج کرد با همسرش می آمد منزل مادو سالی هم که آمریکا بود و اجازه آمدن نداشت برایمان نوار پر می کرد و با صدای خودش عید را به ما تبریک می گفت.

دوره اش که در آمریکا تمام شد و برگشت برایمان تعریف کرد کهبعد از اولین پرواز به رسم همه خلبانها دوستانم روی سرم یک سطل آب به نیت روشنایی ریختند.

یکسال و نیم بعد از ازدواجشان بود که محمد رضا مفقودالاثر شد و تربیت و مسئولیت تنها فرزندش علیرضا افتاد گردن پروین خانمآنها هنوز هم در همدان ساکنند.

 

*با حمله عراق به ایران ایشان که جزو نیروی هوایی ارتش بود به جبهه رفتچند ماهی از آغاز جنگ نمی گذشت که محمدرضا در پروازی که ناموفق بود هواپیمایش مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و مجبور می شود از کابینش بپرد۵ مهر که از خانه رفته بود چند روز بعد خانمش به ما خبر داد که از آقا رضا خبری نیست و اینگونه ما متوجه شدیماز آن پس ما خبری از سرنوشت او نداشتیم تا اینکه به صورت غیر رسمی فهمیدیم اسیر شدهاما عراق زیر بار اعلام اسامی برخی از رزمندگان ما مانند محمدرضا نرفت.

چندتا از اقواممان هم که خارج از کشور زندگی می کردند از طریق صلیب سرخ نامه هایی زدند برای صدام اما بی فایده بود.

من در چند نوبت خوابش را دیدم که اسیر بود تا زمانی که آمریکا به عراق حمله کرد.محمدرضا آمد به خوابم و گفتمامان جان من تا قبل حمله آمریکا در عراق اسیر بودم اما الان به شهادت رسیدمبه او گفتمبیا با من برویمگفتدیگر نمی توانم بیایم.

الان هم ما نام و نشانی از او نداریم اما نیروی هوایی برایش در بهشت زهرا سنگ یاد بود گذاشته.

برخی از اقوام می گفتند ما او را در تلویزیون دیدیم که خودش را معرفی کرده به عنوان اسیر ایرانی.

با شروع جنگ تحمیلی که خرمشهر ویران شد ما به شهرمان همدان رفتیم و چهار سال آنجا ماندیمالبته اوایل آغاز جنگ نمی توانستیم از خانه مان دل بکنیم و روزها به نخلستانها پناه برده و شب ها می رفتیم خانهعلیرضا و حمیدرضا هم در خرمشهر می جنگیدند وقتی که شهرمان در آستانه سقوط بود به خاطر پسرانم قبول نمی کردم از آنجا بروماز سپاه می آمدند می گفتند حاج خانم علیرضا و حمیدرضا سالمند شما برومی گفتمنهمن از محمدرضا خبری ندارم نمی خواهم این دوتا هم طوری شونداصلا من می خوام جهنمی باشم اما نمی ذارم آنها اینجا بمانند تا اینکه بعد از ۱۵ روز علیرضا آمد گفتهمه شهر را خالی کردندافسرهای عراقی با نوامیس مردم بی حرمتی می کننداوضاع خیلی خطرناکه و بالاخره راضی ام کردند به رفتن.

 

 

شهید محمدرضا کرم در آمریکا

بنی صدر باعث شد خرمشهر سقوط کندعلیرضا می گفتهر چه به او می گوییم به ما اسلحه بدید، عراق داره سنگر سازی می کنهبنی صدر می گفتنه آنها دارن کشاورزی می کننما در کنار شط که می ایستادیم آن طرف بصره کاملا مشخص بود.

بنی صدر می گفتمن ماشین امضا هستم کسی به من اسلحه نمی دهدچقدر ما شهید دادیم به خاطر خیانت اوخدا لعنتش کند.

 

 

شهید خلبان محمدرضا کرم

بعدها که با خلبان نظری که همراه محمد رضا بود در مورد لحظه آخر عملیاتشان صحبت کردم، گفت: گویا ۴۰ کیلومتری جاده بصره محمدرضا خودش را انداخته اما هر چه گشتند اثری یافت نشدچند نفری هم از شادگان و بوشهر زنگ زدند و گفتند ما خلبانی با این مشخصات دیدیم که شماره خانه مادر خانمش را داده بودگفتندما او را دیدیم در حالی که پایش هم شکسته بودبرخی از اقوام می گفتند این حرف ها را برای دلخوشی ما می گویند.

هلال احمر هم می گفتتا زمانی که مدرکی نداشته باشیم نمی توانیم پیگیری کنیم.

یک شهد محمدرضا کرم دیگر هم در نیروی هوایی بود که نام مادر و پدرش هم بتول و شعبان بوداو هم سن و شبیه پسرم بود با این تفاوت که اهل شیراز بودحتی گاهی دوستانشان به شوخی می گفتند شما می توانید حقوق همدیگر را هم بگیرید جالب اینکه در یک روز هم شهید شدند.

البته در نیروی هوایی برای اینکه آنها را اشتباه نگیرند به دوست محمدرضا می گفتند:کرمی.

 

 

شهید کرم در کنار هم کلاسی هایشان که با لباس قرمز در عکس مشخص هستند

موقعی که اسرا آزاد شدند ما خیلی امیدوار به آمدن محمدرضا بودیمحتی مسعود پسر کوچکم دو پیراهن گرفته و کادو کرده بود، یکی برای دامادم یکی هم برای محمدرضا.پسرم پیگیری کرده بود گفته بودند محمدرضا کرم خلبان نیروی هوایی در یکی از اتوبوس ها هست اما وقتی اسرا آمدند خبری نبود که نبود.

یکی از اسرا که آزاد شد من رفتم سراغ محمدرضا را بگیرم تا اسمش را گفتم گفت:خلبان بود؟ گفتمآرهگفتدیدمش که ده روز در استخبارات عراق بود و پایش را هم گچ گرفته بودندنشانه های دیگری هم گفت که درست از کار درآمد اما خبری نشد از آمدنش.

الان ۳۰سال و ۳ ماه و هشت روز از ندیدن محمد رضا می گذرد.

دخترم هم فاطمه خانم که سه سال از محمد رضا کوچکتر بود با شهید محمد خمامی فر که عضو نیروی زمینی ارتش بود ازدواج کردمحمد جوان بسیار لایق و مومنی بود و سال ۷۶ بر اثر جراحت ناشی از شیمیایی شدن به شهادت رسیدایشان ۵ سال هم به دست عراقی ها اسیر بود.

گفت و گو با سرکار خانم فاطمه کرم خواهر شهید محمد رضا کرم و همسر شهید سرلشکر خمامی فر 

من چون زود ازدواج کردم خاطرات مشترک زیادی در خانه پدرم با محمد رضا ندارم. اما به همدیگر بسیار علاقه داشتیم طوری که وقتی از آمریکا برگشت اولین سفرش را آمد منزل ما در شیراز. چون همسرم نظامی بود ما آن دوران به این شهر منتقل شده بودیم.

الان وقتی دلتنگش می شوم با دیدن پسرش آرامش می گیرم چون علیرضا به لحاظ ظاهری بسیار به برادرم شباهت دارد. وقتی می خوابد حس می کنم محمدرضا خوابیده. علیرضا الان خودش هم دو پسر دارد که نام فرزند اولش را هم گذاشته محمدرضا.

 

خانم فاطمه کرم در کنار پدر و مادرشان

با اینکه علیرضا چند ماه بیشتر نداشت که پدرش به مفقود شد اما بسیاری از خصوصیات رفتاری محمد رضا را دارد. حتی غذای مورد علاقه برادرم که ماهی شکم پر بود الان پسرش هم عاشق همان غذاست.

محمد رضا هنگام ازدواج من با اینکه خودش تجربه زندگی مشترک نداشت اما خیلی در مورد رفتارم با خانواده همسرم مرا راهنمایی‌ می کرد.

به شهید خمامی فر خیلی علاقه داشت. به یاد دارم وقتی به خانه ما می آمد اقوام همسرم هم شیفته محمدرضا شده بودند. خیلی با آنها صمیمی برخورد می کرد.

زمانی که خانواده شوهرم جریان اسارت محمدرضا را شنیدند بسیار ناراحت شدند. محمدرضا واقعا با همه مهربان بود.

در نبود ایشان وقتی پروین خانم با پسر برادرم مهمان ما می شدند همسرم به من سفارش می کرد که جلوی آنها از من پذیرایی نکن و یا خودش طرف بچه هایمان نمی رفت مبادا علیرضا از نبود پدرش احساس دلتنگی کند.

محمدرضا خیلی به اطرافیانش توجه می کرد که مبادا ناراحتشان کند. مثلا زمانی که فهمیده بود همسرش باردار است، پروین خانم تعریف می کرد: محمدرضا می گفت: خداکنه بچه مان دختر باشه! ببین چقدر لباس دخترها زیباست. وقتی بچه مان به دنیا آمد و دیدم پسر است ناراحت شدم گفتم نکنه محمدرضا دوستش نداشته باشه. تا وقتی آمد ملاقاتم گفت: من پسر بیشتر دوست داشتم اما برای اینکه اگر دختر شد شما ناراحت نشوی می گفتم دختر دوست دارم.

واقعا برای همسرش شریک زندگی بود. یادم هست جنگ تازه شروع شده بود که آمده بودند خانه ما. اقوام جمع بودند. پسر محمدرضا که تازه متولد شده بود زد زیر گریه و خانمش بچه را برد داخل اتاق. برادرم بلافاصله همراه ایشان رفت. مردها اذیتش می کردند که چقدر زن ذلیلی اما او می گفت همسر یعنی شریک زندگی من باید کمکش کنم.

پروین خانم تعریف می گفت: وقتی محمدرضا می خواست برود پایگاه ساعت ۵ صبح بیدار می شد شیر علیرضا را آماده می کرد جایش را هم عوض می کرد و ساعت ۶ که می خواست برود بیدارم می کرد و می گفت من دارم می رم بچه بیداره مواظبش باش.

 

شهید محمدرضا کرم

غذای مورد علاقه برادرم نوعی ماهی شکم پور جنوب بود. از آن به بعد مادرم تا سالها این غذا از گلویش پایین نمی رفت. جای خالی محمدرضا در تحویل هر سال نو به قدری حس می شود که مادرم نه سبزه می اندازد و نه سفره.

نبود ایشان برای خانواده ما خیلی سخت است اما همیشه به مادرم می گویم سربلندی از اینکه فرزندت با شهادت از این دنیا رفت.

من فکر می کنم جسد برادرم جزو شهدای گمنام آمده. چون من هیچ وقت توفیق پیدا نمی کردم که در تشییع شهدا شرکت کنم تا اینکه چند سال پیش اطلاع دادند قرار است یک سری از خلبانهای ارتش که گمنام هستند را تشییع کنند. من همان شب خواب دیدم که پدرم در بهشت زهرا در حال کندن قبر است و من هم شاخه گل سرخی گذاشتم داخل قبر. البته در آن جسم محمدرضا نبود. در همان عالم خواب به خواهر شوهرم گفتم: اعظم خانم کجا دیدی پدری با دست خودش قبر فرزندش را بکند؟ اما پدر من این کار را کرد. کجا دیدی خواهری عزیز خودش را داخل خاک بگذارد اما من گل خودم را گذاشتم. صبح که از خواب بیدار شدم گفتم باید در این تشییع شرکت کنم برادرم حتما در بین این شهداست.

محمدرضا و شهید خمامی فر انسانهای بزرگی بودند. همسرم با توجه به اینکه درجه نظامی اش تیمسار بود اما هیچ وقت جز در مراسمات رسمی لباس نظامی اش را نمی پوشید. هر وقت هم که لازم بود لباس بپوشد آنها را می گذاشت صندوق عقب ماشینش و در محل کار به تن می کرد.

 

شهید محمدرضا کرم در جمع هم دوره ای های خود (ایستاده نفر دوم از سمت راست تصویر)

ما مدتی منتقل شدیم به پادگان چهل دختر در ۴۵ کیلومتری شاهرود. آنجا جایی است که زمان پهلوی نظامی های خاطی را می فرستادند و از لحاظ محیطی مکان بدی بود. ما آنجا در دوران طاغوت به صورت پنهانی در منزلمان جلسه قرآن داشتیم.

شهید خمامی فر بسیار انسان رئوفی بود. موقع انقلاب که ارتش با مردم درگیر می شد به سربازانش می گفت مبادا وقتی دستور تیر گرفتید به مردم شلیک کنید. و چون باید پوکه های تیر را تحویل می دادند برای اینکه لو نروند می گفت یا داخل جوی شلیک کنید یا تیر هوایی بزنید.

ما سربازیم و ملت برادر ما هستند. بعد از اینکه سربازها دوره خدمتشان تمام می شد آنها را تا شاهرود همراهی می کرد. یکبار من هم با او رفتم که در راه آهن سربازهایش می گفتند: خمامی! خمامی! تو افسر امامی. از بس به او علاقه داشتند.

با سربازانش مثل فرزندانمان برخورد می کرد. یکی از سربازهایش تصادف کرده بود. محمد آمد خانه و به من گفت: خانم یه چیزی نذر کن این بچه طوریش نشه. گفتم: چرا؟ گفت: چون تک فرزند یک خانواده روستایی است و آنها جز او کسی را ندارند. اتفاقا من مقداری عدس پلو نذر حضرت ابوالفضل کردم. بیمارستان گفته بودند این سرباز به خون احتیاج دارد. از طرفی شاهرود هم یک شهر کوچک بود و امکانات نداشت. همسرم گفته بود من می روم برایش از سمنان خون می آورم. پرستار گفته بود چطوری؟ باید خون در یخچال باشد تا فاسد نشود. محمد خودش را رسانده بود سمنان و برای اینکه خونی که می آورد خراب نشود در سرمای شدید زمستان همه شیشه های ماشینش را کشیده بود پایین و خون را رساند. آن سرباز شفا پیدا کرد و من نذرم را ادا کردم.

هر غذایی که درست می کردم برای دژبانهای سر شهرکمان می برد. حتی نان سنگکی که برای برای خانه می خرید نصفش را می داد سرباز جلوی در و می گفت: اینها از خانواده هایشان دور هستند مبادا ناراحت باشند.

سال ۷۷ مجروحیت محمد باعث شد به سرطان مبتلا شود. آن سال خواهرش بیماری سختی گرفت و محمد نذر کرد برای سلامتی خواهرش دو ماه روزه بگیرد. دوماه رجب و شعبان را روزه گرفت و ماه رمضان را هم روزه بود بعد از آن مدتی بعد دیگر نتوانست لقمه را پایین دهد و متوجه شدیم در دستگاه گوارشش دچار سرطان شده که بعد از هفت ماه از دنیا رفت.

ایشان زمان جنگ ماسک خودش را در یک حمله شیمیایی به سربازش می دهد و خودش شیمایی شده بود و بسیار رنج می کشید.

موقع درد کشیدنش می گفتم الان دعای تو زودتر مستجاب می شه از خدا سلامتی ات را بخواه. یکبار برگشت گفت: یا علی! راحتم کن. گفتم: این چه حرفی است؟ گفت: این هم برای من شفاست.

شهید سرلشکر محمد خمامی فر اکنون در قطعه ۵۰ بین دیگر هم رزمان شهیدش چون شهید لشکری به خاک سپرده شد.

همه شهدا به اهل بیت به خصوص ابا عبدالله (ع) ارادت خاصی داشتند. همسر من هم همینگونه بود. روز عاشورا که می شد می گفت: یا امام حسین (ع) اینقدر میام در خانه ات گدایی تا توان به من هم بدهی و برایت نذری بپزم.

همیشه هم در مساجدی عزاداری می کرد که کسی او را نشناسد. می گفت: آشنا ببینم نمی توانم خوب عزاداری کنم.

البته ایشان به جز امام حسین (ع) به امام موسی بن جعفر (ع) هم توجه خاصی داشت. دلیلش هم این بود که وقتی محمد را اسیر می کنند نمی تواند درجه هایش را بکند چون من آنها را محکم دوخته بودم به لباسش. همانطور که محمد تلاش می کرده برای کندن درجه هایش یکی از عراقی ها تیری به پایش شلیک می کند.

می گفت: من تا چند روز لباسم زخمی و نجس بود و در سلول انفرادی بودم. اجازه تطهیر هم به من نمی دادند. خیلی ناراحت بودم. یک لحظه شنیدم صدای اشهد ان علی ولی الله اذان می آید، گفتم: اینجا یا نجف است یا سامرا چون مردمش شیعه نشین هستند. همانجا افتادم به سجد و متوسل شدم به امام موسی بن جعفر(ع).

نمی دانم حالت خواب بود یا رویا که دیدم در سلول باز شد و سه آقای جلیل القدر وارد شدند. آقایی که وسط بود از آن دو بلند تر بود و توری روی صورتش بود که فقط محاسنش دیده می شد و نعلین زرد و عبای مشکی به تن داشت. اسمم را صدا زد و فرمود: محمد! چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفتم: آقا من روز قیامت شکایتتان را به مادرتان خانم فاطمه زهرا(س) می کنم. فرمود: مگر ما چه کرده ایم که می خواهی شکایت کنی؟ گفتم: شما ببینید، این وضعیت منه. باید با لباس کثیف و نجس نماز بخوانم. اجازه تطهیر به من نمی دهند. از زن و بچه هام خبری ندارم، نمی دانم حقوق من را به آنها می دهند یا نه؟ خرجی شان چه می شود؟ من کی از این وضعیت آزاد می شوم؟ آقا فرمود: اولا روزی رسان خداست و تو کاره ای نیستی. این وضعیت هم درست میشه و روز خوبی مثل روز تولد من آزاد می شوی!

شهید خمامی فر می گفت: یکدفعه به خودم آمدم دیدم سرباز عراقی می کوبد به در و می گوید رائد محمد! رائد محمد! کاملا حواسم پرت شد که من چه خوابی دیدم.

وقتی بچه ها را صدا می کردند ببرند جایی می گفتند بدو بدو و با چوب می زدند. من که خواستم با سرعت بروم سرباز گفت: لازم نیست آرام برو. من را به توالت رساند و یک صابون داد و شلنگ آب گرم را هم داد خودم را بشویم. در حالی که همچین چیزی محال بود و اسرا با آب سرد استحمام می کردند.

وقتی برگشتم به سلولم ناگهان به یاد خوابی که دیده بودم افتادم و زدم زیر گریه. گفتم: خدایا! من را ببخش اگر به امامم بی احترامی کردم.

این موضوع گذشت و محمد بعد از چند سال آزاد شد و به خانه آمد. همین که رسید گفت: خانم امروز چه روزیست؟ گفتم: تولد آقا موسی بن جعفر (ع) که دیدم زد زیر گریه و جریان خواب را برایم تعریف کرد.

 

شهید سرلشکر محمد خمامی فر

در مدتی که همسرم در عراق اسیر بود اجازه زیارت به آنها نداده بودند. البته یکبار از ایشان خواسته بودند که چون فرمانده بوده جلوی دسته ای قرار گیرد و شعار علیه امام خمینی بدهد تا ببرندشان زیارت. محمد گفته بود: به فرموده امام حسین(ع) اگر دین ندارید آزاده باشید. خود ایشان هم قبول ندارد من با خفت و خواری به زیارتشان بروم.

چیزی که بعد از دست دادن عزیزانم التیامی است بر نبودشان این است که دیدیم عاقبت صدام خدا لعنت کرده به چه عاقبتی از بین رفت اما ما همچنان بعد از۳۰ و چند سال روز به روز با اقتدارتر در دنیا می درخشیم.

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ