جمعه 24 مرداد 1399   13:33:20
شهدا و ایثارگران

مصاحبه با برادر شهيد علي اكبرسجاده

1- درابتدا يك بيوگرافي از شهيد برايمان بگوييد.

شهيد علي اكبر سجاده در سال 1337 در تهران محله اتابك به دنيا آمد. دوران تحصيل خود را تا مقطع راهنمايي به پايان رساند و در سال 1360 جهت انجام دوره ضرورت به خدمت در نيروي هوايي ارتش در تهران مشغول خدمت شد. از آنجا كه برادر علي اكبر يعني علي اصغر در منطقه عملياتي و در خط مقدم جبهه در حال نبرد بود، علي اكبر نيز با تأسي از برادر بزرگتر خدمت در تهران را تحمل ننمود و به هر طريقي كه بود خود را به پايگاه وحدتي دزفول رساند.

2- در مورد خصوصيات اخلاقي شهيد برايمان بگوييد.

علي اكبر بسيار شوخ و خوش اخلاق بود و بسيار شخصيت بخشنده اي داشت و بسيار شجاع و دلير بود.

3- در خصوص چگونگي شهادت ايشان بگوييد.

همانطور كه گفتم علي اكبر با توجه به اينكه در تهران در نيروي هوايي خدمت مي كرد، هميشه دوست داشت كه مانند برادر بزرگش علي اصغر در خط مقدم حضور داشته باشد. از اين رو به پايگاه شهيد وحدتي رفت و به عنوان كمك تيرانداز آرپيجي انتخاب شد. و در عمليات شكست حصر آبادان شركت نمود. در حال تيراندازي با آرپيجي بود كه گلوله اي به قلب ايشان اصابت كرد و به درجه رفيع شهادت رسيد. در حدود 15روز جنازه اش در خاكريز ها بود كه با كمك تعدادي از فرماندهان پايگاه وحدتي پيدا شد.

4- چگونه از شهادت ايشان مطلع شديد؟

صبح روز جمعه در مغازه پدرم نشسته بودم كه يكي از دوستان گفت كه اكبر از ناحيه سينه تير خورده و حالش زياد مساعد نيست. با توجه به اينكه خودم نيز در جبهه حضور داشتم احتمال دادم كه ايشان به شهادت رسيده باشند. وقتي ما را براي شناسايي به پزشكي قانوني بردند با اينكه پيكر ايشان 15روز در آفتاب سوزان جنوب بود ولي توانستم ايشان را شناسايي كنم.

5- اگر خاطره اي از شهيد داريد برايمان بازگو كنيد.

علي اكبر هرگاه به جبهه مي رفت به او مي گفتم اگر مي تواني زودتر به مرخصي بيا و پاسخ او هميشه اين بود كه يا براي پيروزي مي روم يا شهادت.

6- با توجه به اينكه مي گويند شهيدان زنده اند الله اكبر، آيا اين شعار را تا به حال حس نموده ايد؟

اين جمله به ما نشان مي دهد كه شهدا بر ما ناظر هستند. گاها برخي خواب مي بينند كه شهدا به آنها كمك كرده اند. همانطور كه گفتم برادرم علي اصغر نيز در جبهه به عنوان فرمانده گردان نصر سپاه پاسداران حضور داشت. در منزل بودم كه چند نفر از بچه هاي بسيج محل در منزل ما آمدند. من كه جلوي در رسيدم يكي از آنها گفت كه با آنها به پايگاه بروم. در بين راه گفتند كه علي شهيد شده است. گفتم كدام علي و آنها درست نمي دانستند و پيش خودم گفتم خداكند علي اصغر نباشد. چون او هم متاهل بود و هم خانم او باردار بود. وقتي به پايگاه رسيديم متوجه شدم كه علي اصغر شهيد شده است. به خانه كه برگشتم پدرم گفت كجا بودي؟ گفتم بچه هاي گردان كار داشتند. گفت علي اصغر شهيد شده؟ گفتم نه. گفت ديشب به خوابم آمد و خبر شهادتش را به من داد.

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ