جمعه 24 مرداد 1399   12:07:11
شهدا و ایثارگران

شهید سیدعلی اقبالی دوگاهه در نگاه همسر (فریده هاشمی)



هفده ساله بودم که در سال 1354 با علی ازدواج کردم.

علی فهمیده و با محبت ، سرشار از آرامش و بسیار خوش سیما بود. به وجودش افتخار میکردم .

به تمام معنا مرد زندگی من و برایم تکیه گاهی همچون کوه محکم و سربلند بود.

افسوس که عمر دوران با او بودن برایم بسیار کوتاه بود . اما در همین زمان اندک هم درس های خوبی از او آموختم ..

در هر کاری به او متکی بودم حتی در انجام ساده ترین فعالیت‌های روزمره .

بی حد به او دلبسته بودم . آنقدر که همیشه گمان می کردم اگر علی نباشد هرگز قادر به ادامه زندگی نیستم . فکر می کردم بی او هیچوقت نمی توانم روی پای خود بیاستم . این احساس هم شاید از مهربانی های بی حد و حصر او بود . هنوز خودم هم باور ندارم که اکنون بیشتر از سی سال است که بی علی ام و تنها با یاد و خاطرات کوتاهش زندگی می کنم .

همین عمر کوتاه زندگی مشترکمان هم فراز و نشیب های فراوانی داشت. سال 1353 بلافاصله بعد از نامزدی مان ، او برای گذراندن دوره ای تخصصی به امریکا رفت . خیلی تلاش کرد مرا هم با خودش ببرد اما عاقبت نشد، چون من هم تازه از دانشسرای تربیت معلم فارغ التحصیل شده بودم و سال اول استخدامم در آموزش پرورش محسوب می شد و سفر به خارج از کشور ، وضعیت استخدامی ام را با مشکل روبرو می کرد . این اولین جدایی مان بود. طعم تلخی داشت . آن زمان یک لحظه هم درخاطرم نمی گنجید که روزهایی خواهد رسید که جدایی از علی ، همیشگی باشد ...

*خواستگاری

خواستگارهای زیادی داشتم . اما تا آن روز کسی به دلم ننشسته بود که بتوانم او را شریک زندگی ام بدانم .

خاله ام باعث آشنایی من با علی بود . خاله و همسرش را بسیار دوست داشتم و دارم . هنوز هم اگر یک روز آنان را نبینم دلم برایشان تنگ می شود .

یادش بخیر .. آن روز به همراه خاله ام در مراسمی خانوادگی که در پایگاه دزفول برگزار می شد شرکت کردم .

شوهر خاله ام خلبان نیروی هوایی بود . «امیر میرعشق الله» که ایشان اکنون هم ، از امیران بازنشسته و ارشد نیروی هوایی و خلبان هواپیمای اف -14 و از قهرمانان جنگ هستند.



آن شب شوهر خاله ام ستوان خلبان جوانی را بمن معرفی کرد و پیشنهاد داد تا با او بیشتر آشنا شوم . یادم هست که در گوشم به نجوا گفت : تا کنون کسی را شایسته تر از او برای زندگی ندیده ام.

با گونه هایی که از شرم گل انداخته بودند پرسیدم : کیست ؟

شوهر خاله ام پاسخ داد : سروان خلبان علی اقبالی . خلبانی که در تمامی فعالیت‌های پروازی علمی، فنی،تخصصی و کاردانی سرآمد همه‌ی خلبانان پایگاه است. یکی از خوش اخلاق ترین و خوش سیماترین آنان ...

نگاهمان در یک لحظه و شاید کمتر از آن به هم گره خورد ... چیزی به تندی در دلم فرو ریخت ... نخستین لبخند مهربان او را در همان دیدار اول ، هرگز فراموش نمی کنم ..

 تصمیم گرفتم از این احساس چیزی به کسی نگویم تا از اولین تصمیم و برنامه ی خانواده ام آگاه شوم ..

پدر که گویی از رنگ رخساره ام ، راز درونم را حدس زده بود گفت ، انتخاب با خودت است . هر طور که میدانی و می خواهی عمل کن . اما بدان زندگی با یک خلبان ، آنهم خلبان هواپیمای جنگنده شکاری کار آسانی نیست ...

عاقبت من هم که انگار سختی راه را با گرمی عشق و احساسم هموار می دیدم به خدا توکل کردم و برای اولین و آخرین بار در زندگی ام ، از دل و جان به اویی که سراپا مشتاقش بودم «بله» گفتم...

تصمیم گرفتیم مدت کوتاهی را نامزد بمانیم . آن زمان علی از هر دری برایم صحبت می کرد .. نمی دانم چه نیرویی در کلام و چشمانش بود که گویی افسون او بودم و هر روز بیشتر از روز قبل دلبسته اش می شدم ..

البته این احساس کاملا دوطرفه بود چرا که وقتی ، همانطور که گفتم مجبور شد، به تنهایی برای گذراندن دوره‌ای به آمریکا برود ، بسیار دلتنگ و بی‌قرار بود .. مدام نامه می داد و تماس می‌گرفت ... قرار بود بعد از بازگشتش از امریکا جشن ازدواجمان را برگزار کنیم.

سال 1354 و پس از بازگشتش در شهرستان محلات ازدواج کردیم و به پایگاه بوشهر منتقل شدیم . آن زمان هم بیشتر اوقات را تنها بودم .. علی عاشق کارش بود و تقریبا تمام وقتش در محل کار می‌گذشت ..



افشین
پسرم و تنها یادگار علی ، در همین پایگاه رشد کرد ..

علی اصرار می کرد که شرایط بیمارستان های تهران برای زایمان بهتر است . مدتی در تهران خانه‌ی عمویم میهمان شدم و تحت نظر پزشک بودم .آن روزها علی در مسابقات تیر اندازی (گانری) که در مشهد برگزار می شد شرکت داشت و وقت نداشت که حتی برای یک روز به تهران بیاید.

اما هیچوقت از من و فرزندی که مشتاقانه انتظارش را می کشید غافل نبود و مدام جویای سلامتی مان بود .

علی هر شب راس ساعت 8 با من تماس می گرفت .. روزی به او گفتم : «علی جان، امروز دکتر بیگدلی به من گفت که باید پانزده روز دیگر منتظر فرزندمان بمانیم .» اما هنوز حرفم تمام نشده ، تلفن منزل عمو قطع شد. هیچ راه دیگری هم برای ارتباط نبود...

قطعی تلفن به درازا کشید . چند روز بود هیچ خبری از هم نداشتیم.

می دانستم علی برای برقراری ارتباط خودش رابه آب و آتش خواهد زد تا از سلامت ما خبر بگیرد. بعدها گفت ، روزهای بدی را در نگرانی و انتظار سپری کرده بود ...

غروب یکی از این روزها ، دلم بد جوری گرفته بود و دلم هوای او را کرده بود ... از قاب پنجره به غروب محزون آفتاب می‌نگریستم. در همان لحظه‌ها که در آستانه اذان مغرب بود، از خدا خواستم هر چه زودتر از این انتظار کشدار خلاص شوم ... همین طور هم شد .

 آن شب وقتی خوابیدم خواب عجیبی دیدم. کابوس وحشتناکی بود. همین خواب باعث شد تا صبحدم راهی بیمارستان شوم . عمو با دکتر تماس گرفت و شرایطم را برایش توضیح داد ولی دکتر همان حرف گذشته اش را تکرار کرد .

که تا ده یا پانزده روز دیگر خبری از مسافرم نیست . اما به محض آمدن به بیمارستان و معاینه من دستور داد که مرا فورا به اتاق زایمان ببرند .

لحظاتی بود آمیخته به غم وشادی . شادی از آمدن ثمره زندگی ام و غم از نبودن همیشگی علی ..

افشین کوچک در راه به دنیا آمدن بود ، و بودن علی در کنارم برایم مثل آرزویی دست نیافتنی ! پیش خود می گفتم : من کجا و علی کجا ؟

دکتر که مرا غمگین و دلتنگ دید به بستگانم توصیه کرد که با پر کردن اتاقم از گل ، روحیه ای دوباره به من ببخشند .

واقعا هم تأثیر داشت . چرا که می دانستم علی هم عاشق گل است... شاید باور نکنید اگر بگویم علی به گل‌هایی که در خانه داشتیم انرژی می داد ... تا وقتی گلی در خانه‌ی ما بود شاداب و جوان بود اما اگر آن را جای دیگری می بردیم و یا علی از عدم نگهداری گل پشیمان بود، به طرز عجیبی پژمرده می شد ...

همان روز تلفن خانه‌ی عمو وصل شد.. بلافاصله علی تماس گرفت زن عمویم که زن نازنین و شوخ طبعی بود چندین بار به شوخی و جدی به علی گفته بود : باور نمی کنی فریده برای وضع حمل رفته بیمارستان ؟

علی ناباورانه از زن عمو می‌خواست به او بگوید که چه اتفاقی افتاده چون او به خاطر گفته های دکتر ، پانزده روز بعد درخواست مرخصی کرده بود ..

هنوز به اطاق عمل نرفته بودم که علی با لباس خلبانی وارد بیمارستان شد . او که فرسنگ ها از من فاصله داشت .. با دیدنش بی اختیار گریه کردم . انگار مالک همه ی زیبایی های دنیا بودم ...



علی با لبخند مهربان همیشه اش گفت : به محض اینکه فهمیدم به بیمارستان آمده ای ، با هماهنگی با فرمانده پایگاه بوشهر و کمک او ، مجوز پرواز به تهران را گرفتم .

 فریده فکر کن چطور به دیدنت آمده‌ام؟ با یک فروند هواپیمای شکاری اف-5 با سرعت مافوق صوت.. ! ببین چقدر برایم عزیزی !  

با دیدن علی جان تازه ای گرفتم . درد زایمان به کلی فراموشم شد . به او می نگریستم اما باور نداشتم که در این لحظه ها کنار من است ... .

با صدای گریه نوزاد کوچکمان ، علی بی صبرانه خود را به اطاق رساند . پرستار با خوشحالی گفت : شما صاحب یک پسر کاکل زری شدید !

علی به تمام کادر پرستاری وبخش های مختلف بیمارستان گل وشیرینی هدیه داد .

تا ساعت 3 بعداز ظهر هم در بیمارستان کنارم ماند . اما پس ازآن گفت باید هواپیما را به پایگاه برسانم . از من خداحافظی کرد و قول داد تا چند روز آینده برگردد که البته مثل همیشه به قولش وفا کرد.

پسر عزیزم افشین ششم مرداد ماه سال 1355 همزمان با نیمه شعبان به دنیا آمد . یکسال بعد هم ما به پایگاه دوم شکاری تبریز منتقل شدیم

علی برایم بهترین‌ها بود .. بهترین همسر، بهترین دوست، بهترین پدر، بهترین داماد ، بهترین برادر و بهترین فرزند برای پدر و مادرش،هوش سرشاری داشت و عاشق مطالعه بود.

سال 55 اولین سالی بود که عید نو را به همراه افشین کوچکمان جشن می گرفتیم .

چند روز به سال نو مانده بود که روزی علی به من گفت :

«فریده جان ! خیلی از دوستان و همکارانم در پایگاه هستند که به خاطر مسئولیت های کاری نمی توانند عید را کنار خانواده شان باشند ، اگر زحمتی برایت نیست ، همکاران مجردم را دعوت کنیم تا سال نو را با هم جشن بگیریم و آنان هم تنها نباشند.»



پیشنهادش را با آغوش باز پذیرفتم . به کمک خودش شام خوبی درست کردم و درست یادم هست که تحویل سال آن زمان ساعت ده و نیم شب بود و ما کلی میهمان داشتیم .. علی آن شب چقدر خوشحال و راضی بود . به یاد دارم آقایان شریعتی ، همتی ، وزیر نیا ، اردستانی و... بودند.

با اوجگیری تظاهرات بر ضد رژیم شاه ما در پایگاه دوم شکاری بودیم.

همزمان با غائله حزب خلق مسلمان سال 58 در تبریز علی در کنار شهید جواد فکوری که فرماندهی پایگاه را به عهده داشت، همراه با عده ای از همکاران انقلابی از جمله شهید اردستانی به مقاومت علیه آنان برخاست.

پس از ختم غائله تبریز در سال 58 شهید فکوری به تهران آمد و ما هم بنا به خواست ایشان به ستاد نیروی هوایی تهران منتقل و در خانه ای اجاره ای در خیابان جیحون ساکن شدیم.

علی بیشتر اوقات تا پاسی ازشب در اداره می ماند و سرگرم فعالیت‌های پروازی و ستادی بود . من هم که کم کم به این وضع عادت کرده بودم ، به تنهایی از پس کارهای منزل بر می آمدم.

علی که دو هفته ای را برای انجام مأموریتی به پایگاه تبریز رفته بود ، سی ام شهریور ماه به تهران آمد و بلافاصله به ستاد رفت.   

فرزندم 4 ساله بود که جنگ شروع شد. با بمباران ناجوانمردانه فرود‌گاه مهرآباد توسط دشمن ، سراسیمه به پشت بام رفتیم و دود و آتش جنگ را برای اولین بار به چشم دیدم . غم عجیبی همراه با دلشوره ای تمام نشدنی به دلم نشست . حس غریبی آزارم می داد. می اندیشیدم چه حوادثی در پس این تعرض بی شرمانه دشمن نهفته است ؟

ساعتی از تجاوز دشمن به پایتخت نگذشته بود که علی سراسیمه به منزل آمد. نگران و آشفته بود .

پرسیدم چی شده علی ؟

گفت جنگ شده ، جنگ .. به چندین پایگاه ایران حمله کرده اند .

تعدادی از همکارانم هم شهید شدند ..

ناگهان چیزی در دلم فرو ریخت .

پرسیدم : حالا چی میشه؟

-         فقط باید برم ..

-         کجا ؟

-         پایگاه تبریز!

-         تودیروز از تبریز آمدی . یک روز هم نشده ! پس تکلیف من وافشین چی می شه ؟

-         تو وافشین اینجا می مونین !



پاپیچش شدم .. گفتم : منم میام ! منم میام ! من بدون تو هیچ جا نمی مونم!

واشک از چشمانم سرازیر شد .. علی ناراحت و مردد بود . باید تصمیم می گرفت ..

از یک سو جنگ و حمله خلبانان بعثی به ایران و ایمان و تعهد به کار و از سوی دیگر عشق به زندگی و یگانه فرزندش ..

دوپایم را در یک کفش کرده بودم و مدام می گفتم : علی ، تو رو خدا منم ببر . من بی تو نمی تونم اینجا بمونم . بخاطر افشین ..

علی گفت : عزیزم ! آخه من تو رو کجا ببرم ؟ الان وضعیت بکلی با گذشته فرق داره .

همه خانواده ها دارند پایگاه ها و مناطق جنگی رو ترک می کنند . من تو رو با خودم ببرم توقلب خطر ؟

-         اگر خطره ، پس تو هم نرو!

-    من نمی تونم نرم ، من برای همچین روزی تربیت شدم . امروز بمن احتیاج دارن. فریده جان صبر کن من می رم و زود‌‌‌‌‌ برمی‌گردم .به محض رسیدن باهات تماس می گیرم . مطمئن باش اینطوری نمی مونه . جنگ زود تموم می شه .. اگه خیلی طول بکشه یک یا دو هفته . قول می دم ..

اما من که اضطراب امانم را بریده بود دست بردار نبودم .. اصرار می کردم که ما را هم همراه خودت ببر ..

علی کلافه شد و با عصبانیت فریاد زد:

-         باشه ، باشه اگه شرایط مساعد بود می یام شمارو با خودم می برم !

در حالیکه دلم هرگز برای رفتنش رضا نمی داد و اشک همچون باران پاییز بی امان بر گونه هایم می غلتید، سرم را به علامت رضایتی ناخواسته تکان دادم . نگاه معنی داری به من کرد،

دستانم را فشرد و گفت :

فریده جان ، منوببخش که سرت فریاد زدم ، دست خودم نبود!

گویی عفریت جنگ برای اولین بار سایه اش را در آشیانه‌ی گرم ما پهن می‌کرد که علی مهربان همیشگی را دیگر مثل گذشته نمی یافتم ..

گرچه من به دلیل درک واقعیت مجبور به پذیرش این ماموریت مهم‌ علی شده بودم اما افشین کوچکمان نمی توانست اجبار پدر خویش را دریابد ..

کودکم انگار که شومی حادثه‌ای را با قلب کوچکش حس کرده‌بود ، بی‌درنگ پاهای پدرش را محکم در آغوش گرفته‌بود و رها نمی‌کرد.

هر چه تلاش می‌کردم او را از علی جدا کنم ، نمی توانستم . کودکم چه نیرویی در آن لحظات پیدا کرده بود !

افشین همانطور اشک می ریخت و از پدرش می خواست که نرود و او را ترک نکند ..

چطور احساس کرده بود این آخرین بار است که پدر مهربان و دوست داشتنی اش را می بیند و صدای او می شنود ؟ نمی دانم ...

اما همین قدر می دانم که صدای هق هق گریه اش قلبم را به درد می آورد و تا عمق جانم می سوخت ..



دستان قدرتمند علی هم انگار از جدا کردن فرزندش ناتوان و سست شده بود .. علی به من می نگریست و از من چاره می جست و من از او ... و هر دویمان گنگ و مبهوت از این نمایش محزون ، افشین را نظاره می کردیم که چه غریبانه التماس می کرد..

می اندیشیدم ، خدایا ! فرزند من اینقدر ها هم با نبود پدر بیگانه نیست .. چرا این بار چنین بی قراری می کند ؟ آیا حس زلال و شفاف این کودک ، حادثه ای تلخ را در پس این رفتن پیش بینی کرده است که من از آن بی خبرم ؟ مادر بزرگ بیش از این تاب نیاورد و تلاش کرد با وعده و وعید دستان افشین را که دور پاهای پدر حلقه شده بود جدا کند اما نمی توانست ..

سرانجام علی تسلیم شد و نشست. افشین را تنگ در آغوش گرفت و صبر کرد تا هق هق او کمی آرام گیرد .. سپس به نرمی قطره های اشک را از صورت همچون گل شاداب او، پاک کرد و با بغضی پنهان گفت :

افشین جان، بابا می خواد بره اداره .. برات خوراکی بخره .. برات هواپیمای خوشگل بخره ، هرچه که تو دلت خواست برات بیاره .. حالا بزار برم .. باشه بابایی ؟ زود بر می‌گردم با هم می‌ریم پارک . سرسره بازی .. ، باشه ؟

افشین نگاه کنجکاوش را چرخاند و با اخم گفت :

 هواپیما نمی خوام خودم دارم . پارک نمی خوام . نرو !

علی رو برگرداند تا من و مادر قطره‌های شفاف اشک را روی صورتش نبینیم ..

مادربزرگ این بار افشین را محکم در آغوش‌گرفت و علی که لحظه جدایی را بیش از‌ آن تاب نیاورد در چشم به هم زدنی ناپدید شد... صدای گریه افشین ، در میان هق هق من و مادر گم شده بود ..

می دانستم که اکنون صورت علی هم خیس اشک است ...

پاییز سرد و غمگین آنقدرها هم مارا منتظر نگذاشت . و در یکم آبان ماه این سال ( 59 ) خبر پرواز بی باز گشت علی از طریق همرزمان خلبانانش به ما اطلاع داده شد آنجا بود که حس کودکانه افشین را درآخرین وداع با پدرش دریافتم .

 

 

برگرفته از «اوج پرواز»

تألیف سیدحکمت قاضی میرسعید

 

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ