جمعه 24 مرداد 1399   13:18:42
شهدا و ایثارگران

از سفره هفت سین با رنگ و بوی شهادت تا هدیه مشکل گشای رهبر انقلاب



خلبان شهید حسین خلعتبری در سال 1328 در شهرستان شهسوار که اکنون تنکابن نامیده می‌شود دیده به جهان گشود. او در تاریخ 1/10/51 به دانشکده‌ی خلبانی نیروی هوایی وارد شد.

پس از طی دوره‌ی پرواز و آکادمی مقدماتی راهی ایالات متحده‌ی آمریکا شد و پس از طی دوره‌ی تکمیلی آکادمی به ایران بازگشت. سپس در تاریخ 1/3/56 به عنوان کمک خلبان تاکتیکی هواپیمای فانتوم «اف‌ـ4» به پایگاه ششم شکاری بوشهر منتقل و به پرواز مشغول شد.

با آغاز جنگ او به عنوان خلبان هواپیمای «اف‌ـ4» شجاعت فوق‌العاده‌ای از خود نشان داد و در پروازهای رزمی بمباران هوایی لشگر سوم زرهی و پنجم پیاده مکانیزه سپاه سوم ارتش عراق به افتخارات بزرگی نایل آمد.

اوج خدمات او، موشکباران ناوها و ناوچه‌های نیروی دریایی عراق در هفتم آذرماه 1359 در عملیات مروارید بود که رشادت فوق‌العاده‌ای در این عملیات از خود نشان داد.

در اولین روز از فروردین سال 64 در یک پرواز بمباران هوایی علیه مواضع دشمن، هواپیمایش مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و او و کمک خلبانش با استفاده از صندلی پران از هواپیما بیرون پریدند و هردو در حال فرود با گلوله‌های سرگردان در میدان نبردهای زمینی روبرو شدند و در حال فرود به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمدند.

فرا رسیدن نوروز بهانه ای بود تا با پای صحبت های همسر این شهید بزرگوار و قهرمان جنگ بنشینیم:

ازدواج من و حسین

من و حسین آبان سال 57 با هم ازدواج کردیم، از زمانی که صحبت ازدواج من و حسین پیش آمد تا خواستگاری و عقد، دو سه سالی طول کشید. ابتدا خواهرهای حسین رسماً به خواستگاری آمدند. حسین تازه از سربازی برگشته و دانشجوی خلبانی بود. من خیلی محکم جواب رد دادم، اما مادرم مستقیم جواب منفی به آنها نداد. به آنها گفته بود که: «فعلاً حسین آقا عازم فرنگ هستند اجازه بدهید به سلامتی بروند و برگردند تا ببینیم بعداً قسمت چه خواهد بود.»

حسین برای گذراندن دوره عالی خلبانی عازم آمریکا شده بود. در حین دوره آموزشی در آمریکا مدام برای من نامه می فرستاد. می خواست به من بفهماند که یاد من را از خاطرش نبرده است. به هیچ وجه قصد عقب نشینی نداشت، یک دنده بود و جسور، اگر نبود که خلبان جنگنده نمی شد.



دو سال بعد حسین که با موفقیت دوره اش را به اتمام رسانده بود، به کشور بازگشت، اولین کاری که کرد سراغ من را گرفت. من هم خودم را آماده کرده بودم که حرف آخر را به حسین بزنم و خلاص. اما وقتی او را بعد از 2 سال دیدم، حسین در نظرم آدم دیگری شده بود، مردی پخته، جذاب، شیک و در عین حال جدی و مصمم. از جنس مردانی که می شد به او تکیه کرد. کلی با خودم کلنجار رفتم ولی نتوانستم به او نه بگویم. بالاخره دهم آبان ماه سال 57 با هم ازدواج کردیم و شدیم مثل شیرین و فرهاد.

زندگی در بوشهر و تولد دخترم

بعد از ازدواج، مستقیم به بوشهر، محل خدمت حسین رفتیم. خواهر بزرگم، خواهرزاده ام و برادر مرحومم به ما در اثاث کشی کمک کردند و آمدند بوشهر. آن روزها خیلی به ما خوش گذشت، هیچ وقت شیرینی آن روزها از خاطرم فراموش نمی شود.



حسین خیلی باهوش بود و می دانست که زندگی در یک شهر شرجی و گرم و دور از خانواده برای من خیلی خیلی سخت است، مخصوصاً اینکه من همیشه از بچگی مسافرت می رفتم، دور و برم شلوغ بود و هیچگاه تنها نبودم. راه سرگرم کردن من را بلد بود، هروقت دلتنگ می شدم، فامیل و دوست و آشنای من و خودش را به هر بهانه ای بود به بوشهر می کشاند تا من تنها نباشم.

دخترمان که به دنیا آمد، نقطه عطفی در زندگی ما ایجاد شد. حسین خیلی او را دوست داشت، نَفَس حسین این دختر بود. وقتی دخترمان را از بیمارستان به خانه آوردیم نمی گذاشت پیش کسی غیر از خودش بچه را بخوابانند.

جنگ آغاز می شود

جنگ برای ارتشی ها یکسال زودتر از شهریور سال 59 شروع شده بود، به خاطر تنش های مرزی ایران و عراق و مسائلی که با منافقین پیش آمده بود. حسین هم مدام در پرواز عملیاتی بود، اما هیچ وقت بروز نمی داد و می گفت که اصلا پرواز ندارد تا من نگران نشوم.

اما با آغاز رسمی جنگ دیگر چیزی برای پنهان کردن باقی نماند. همان روزی که عراق به ایران حمله کرد، ما را به همراه خانواده بقیه پرسنل پایگاه بوشهر شبانه با اتوبوس به تهران آوردند تا از حملات هوایی عراق در امان باشیم. از آن زمان زندگی پر اضطرابی را شروع کردیم، دیگر خوشی تمام شده بود. زمانی که از پرواز می آمد اولین کاری که می کرد به من زنگ می زد تا نگران نباشم. دیدارهای ما هم خیلی دیر به دیر شده بود چون در بحبوحه جنگ وقت نداشت که به تهران بیاید.

این مسئله که عراق به خودش اجازه داده بود به کشورش تجاوز کند، خونش را به جوش می آورد، در همان روز نخست جنگ، لیدر دسته پروازی بود که به بغداد حمله کرد. شهری که به اذعان خود حسین کوچکترین شناختی از موقعیت و آرایش پدافند آن نداشتند، اما به هر ترتیبی که بود این عملیات با موفقیت به پایان رسید.

حماسه هفتم آذر 59

هنوز سه ماه از جنگ نگذشته بود که حسین به همراه شهید یاسینی و دوران حماسه دیگری آفریدند. صبح هفتم آذر سال 59 عملیاتی با نام مروارید آغاز شد و غروب همان روز عراق دیگر چیزی به اسم نیروی دریایی نداشت. حسین به سلطان این عملیات معروف شده بود، تخصص او در شلیک موشک ماوریک بود. در آن روز تقریبا همه ناوچه های رزمی عراق به نام اوزا توسط حسین و شهید یاسینی و دوران غرق شدند. این عملیات به قدری برای عراقی ها سنگین تمام شده بود که برای زنده و مرده حسین جایزه تعیین کردند و او را حسین ماوریک لقب دادند.



همه این رشادت ها را من بعدها متوجه شدم، هرگاه از او درباره پروازهایش می پرسیدم می گفت که کارش ستادی است و پروازهایش هم محدود در داخل مرز کشور است. این ها را می گفت چون می دانست که من می ترسم. حتی چند بار همکاران او به من می گفتند که حسین فلان مأموریت برون مرزی را انجام داده است، وقتی از حسین می پرسیدم می گفت که فلانی می خواسته با تو شوخی کند. حسین هیچوقت از قهرمانی ها و رشادت هایش در جنگ با من حرفی نمی زد. من زمانی به حقیقت دلاوری های حسین پی بردم که دیگر در کنار ما نبود.

انتقال به پایگاه همدان

جنگ طولانی شده بود و من و بچه ها به پایگاه همدان رفتیم، چون حسین به همدان منتقل شده بود. عید سال 64 بود که من به حسین اصرار کردم که هفته اول را به مرخصی برویم. خیلی هم به او اصرار کردم اما او نمی توانست بیاید، حسین به باجناقهایش زنگ زد و همه را دعوت کرد تا عید در کنار همدیگر در همدان باشیم. شب عید همه دور هم بودیم و خیلی به ما خوش گذشت، حسین هم خیلی خوشحال بود.

سفره هفت سین ما رنگ شهادت گرفت

روز اول فروردین صبح خیلی زود حسین راهی پست فرماندهی پایگاه شد. گویا عملیاتی در پیش داشتند اما من در جریان نبودم. حسین رفت اما بازگشتش خیلی طولانی شد. بعد از چندین بار تماس من گفتند که هواپیمای حسین در تهران فرود آمده و فعلا نمی تواند به همدان بازگردد. این را که به من گفتند شک کردم، تهران با منزل دوستم تماس گرفتم که از شوهرش جویای حال حسین شود، آنها هم جواب درستی به من ندادند.



یادم هست که برای ناهار روز اول فروردین آبگوشت گذاشته بودم، حسین گفته بود که برای ناهار برمی گردد، سفره هفت سین را با شور و شوق خاصی چیده بودم، کلی هم برای ناهار تدارک دیده بودم، بالاخره خبر شهادت حسین را به من دادند و از آن به بعد دیگر چیز زیادی در خاطرم نیست، اصلا حال و روز خوبی نداشتم، هوش و هواسم سرجایش نبود. حسین وصیت کرده بود که در روستایشان دفن شود در بالای یک بلندی در روستایشان، من تا مدتها همانجا ساکن شدم، نمی توانستم از او دل بکنم و باور اینکه حسین دیگر در کنارمان نیست برایم سخت بود.

ماجرای گرفتاری من و هدیه کارگشای رهبر انقلاب

بعد از شهادت حسین هر وقت من گرفتاری و دلتنگی داشتم، او به خواب من می آید و برای مشکلات راهنمایی می کند. یادم هست زمینی داشتیم که می خواستیم آن را بسازیم و در آن ساکن شویم، چون دیگر در پایگاه و خانه های سازمانی نمی توانستیم بمانیم. به ما فشار آورده بودند که مبلغ قابل توجهی را باید پرداخت کنیم تا این خانه تکمیل شود، من هم برای این خانه تمام پس اندازم را خرج کرده بودم حتی هر چیز با ارزشی که داشتیم را فروخته بودم. آن شب دلم خیلی گرفته بود و کلی گریه کردم.

فردای آن روز یکی از دوستان حسین آمد منزل ما تا آرش پسرم را برای دیدار رهبر انقلاب با خود ببرد. آرش را آماده و راهی کردم. محضر رهبر انقلاب که رسیده بود علاوه بر مدال فتحی که از دست ایشان به خاطر رشادت های پدرش دریافت کرده بود، یک چک به مبلغ 500 هزار تومان هم به عنوان هدیه به آرش داده بودند. برای من خیلی غیر منتظره بود که این مشکل خیلی بزرگ در عرض یک روز حل شده بود.

از حسین دو یادگاری دارم، او همیشه دغدغه فرزندانش را داشت، مخصوصاً آرش پسرم. امیدوارم آرش و تمامی فرزندان شهدا بتوانند با صلابت و اقتدار راه شهیدان خود را ادامه دهند.



تهیه و تنظیم: حامد آریانی

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ