جمعه 24 مرداد 1399   12:13:30
شهدا و ایثارگران

روزگار ما كمي آنسوتر ـ به قلم: حميدرضا تندرو



بسمه تعالي

  

زماني كه روزهاي گرم وطولاني تيرماه تابستان توام  با بهترين ساعات بندگي وبهار قرآن بود،يكي از زيبا ترين ومعنوي ترين روزهاي خوب بندگي واطاعت پذيري را درخود رقم زد  وبه بركت شهرالله، انفاس مردم عبادت وخواب آنها تسبيح بود ودر گرمترين فصل سال زيباترين فصل بندگي را تجربه كردند.

روزهايي كه هرلحظه و هر ثانيه آن مملو از الطاف و عنايات الهي بود.

هرچه اين لحظه ها و ثانيه ها در كارهاي خير و نيك بگذرد، مهر اطاعت پذيري و بندگي بيشتر  بر دلها حك مي شود و چشمه جوشان الطاف الهي بر قلب ها بيشتر جاري مي گردد.

لحظه ها ي ناب بندگي و ثانيه هاي اجابت دعا در افطار روزهاي ماه مبارك رمضان اگر با حضور در مراسم گراميداشت و زنده نگه داشتن ياد و خاطره ي بندگان خاص خدا كه عند ربهم يرزقونند همراه باشد باعث مي شود تا ريسمان بندگي محكم تر و بنده نوازي خالق از مخلوق نيز عاشقانه تر صورت گيرد.

 

در روزگار ما، كمي آنسوتر كه مي نگري،روزهايي حماسي را ياد آور مي شويم كه عده اي از بندگان خوب خدا در لباس خلوص واطاعت،مصداق آيه "الذين ءامنوا وهاجروا وجاهدوا في سبيل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجه عندالله واولئك هم الفائزون"  عمل نمودند وبراي پاسداشت ارزشهاي الهي واسلامي از جان ومال وفرزند خويش گذشتند ونام خود را در پرونده برگزيدگان وخاصان درگاه الهي به ثبت رساندند.

 

حسرت آن روزها كه باب جهاد وشهادت باز بود در دل خيلي ها باقي مانده است.

حسرت لحظه هاي نابي كه عشق جاري بود .

حسرت روزهاي عروج.

حسرت روزهايي كه جهادگران راه حق تا ملكوت پرواز مي كردند.

حسرت بي ريا ترين روزها.

حسرت روزهاي بندگي.

 وحسرت روزهايي كه ديگر معلوم نيست كي وچطور تكرار شود.

 

امروز براي ياد آوري آن روزهاي حماسي ،بازماندگان  از اين قافله عشق گرد هم جمع مي شوند وخاطرات آن روزها را ياد آور مي شوند.برخي از اينان تا آخرين لحظه ي پرواز ملكوتي همرزمان خود با آنان همراه بودند وامروز در حسرت جاماندن از آن مسير پر از نور باقي  مانده اند.

در روزگاري كه نام وآوازه ي شهيدان وايثارگران در هياهوي پرپيچ وخم زندگي به فراموشي سپرده شده  ونام آنها تنها زينت بخش كوچه ها وخيابانهاي شهر گرديده،اين همراهان وفادار به پاس زنده نگه داشتن ياد و خاطره ياران شهيد خود محفلي بي ريا را تشكيل مي دهند و براي تسكين دل هاي خود  خاطرات آن روزها را بازگو مي كنند.

دراين ميان خاطرات حماسه وايثار خلبانان وتيزپروازان نيروي هوايي ارتش كه روزگاري در كابين هاي معرفت سوار شدند وتا ملكوت پرواز كردند بسيار شنيدني است.

 روزهاي تيرماه در تاريخ پرافتخار نيروي هوايي ارتش به عنوان روزهاي حماسي لقب گرفته است. چرا كه درسالهاي دفاع مقدس در اين ايام عملياتهاي هوايي مهمي توسط نيروي هوايي صورت گرفته است.

سي ام تيرماه سال 61  سرلشكر خلبان شهيد عباس دوران به منظور برهم زدن امنيت بغداد وشكل نگرفتن اجلاس سران كشورهاي عدم تعهد در اين شهر با يك عمليات شهادت طلبانه حيثيت سياسي ونظامي صدام  را به بازي گرفت.اقدامي كه با شجاعت يك خلبان ايراني صورت گرفت وابهت نظامي  عراق در هم شكست.واز خاكيان جدا وبه افلاكيان پيوست.

 از سويي ديگر در سال 62 نيز سرلشكر خلبان شهيد سعيد هادي مقدم پس از انجام يك عمليات برون مرزي ازشراب طهور الهي نوشيد وخدايي شد.

اگر چه اينها نمونه هاي كوچكي از اقدام ارزشمند شجاع مردان نيروي هوايي در دوران دفاع مقدس مي باشد اما ياد وخاطره آن روزهاي پرافتخار همواره موجب سربلندي اين نيروي الهي است.

سي ام تيرماه سال 92 كه مصادف با 12 ماه مبارك رمضان بود مراسم سي امين سالگرد شهادت سرلشكر خلبان شهيد سعيد هادي مقدم با حضور همرزمان وخانواده ايشان در يك فضاي معنوي وصميمي در نيروي هوايي برگزار شد.

اين مراسم كه با برپايي نماز جماعت وصرف افطار نيز همراه بود شبي به ياد ماندني را براي نيروي هوايي رقم زد.

شهيد سعيد هادي مقدم درسال 1331 درشهرستان ملاير به دنيا آمد ودرسال 1349 وارد نيروي هوايي ارتش شد.

اين شهيد والامقام پس از طي مراحل مختلف خلباني در ايران وآمريكا،خدمت خود را به عنوان خلبان جنگنده اف 4 در پايگاههاي نيروي هوايي آغاز كرد.

با شروع جنگ تحميلي در سال 59 ايشان به همراه ساير همرزمانش براي پاسداري از حريم آسمان كشور عملياتهاي بزرگي را از جمله عمليات كمان 99 (140 فروندي) رقم زدند واقدام آنان در ماههاي اول جنگ باعث شد تا هيمنه دشمن بعثي در هم شكسته شود.

عشق به پرواز وپاسداري از ايران اسلامي در وجود شهيد مقدم موج مي زد.شجاعت،جوانمردي وايثارگري از خصلتهاي مهمي بود كه در وجودش نهفته بود.

 

نزديكي هاي اذان مغرب بود كه تعداد زيادي از پيشكسوتان وخلبانان قديمي كه هريك خودنيز افتخارات زيادي را در پرونده دوران دفاع مقدس خود به يادگار گذاشته اند وارد محوطه برگزاري مراسم شدند.از ليدر عمليات بزرگ اچ 3 گرفته تا طراحان عملياتهاي بزرگ هوايي.

سپيدي موي سر،چروكي صورت ولرزش دستانشان حاكي ازسالها مجاهدت وايثار آنان در پاسداري از حريم هوايي كشور بود.

در ميان آنان تعداد زيادي از جوانان امروزي نيز حضور داشتند. ديدن اين صحنه هاي ناب براي همه زيبا وخاطره انگيز بود.نماز جماعت در محوطه مراسم برگزار شد وپس از آن همه بر سر سفره افطار حاضر شدند.خيلي ها با ديدن همرزمان خود ياد خاطرات روزهايي افتاده بودند كه گويي همين ديروز اتفاق افتاده است. بيان آن خاطرات با يك هيجان وشور اشتياق مثال زدني فضاي صميمي وخاصي را درسالن مراسم حاكم كرده بود.

فرزندان شهيد سعيد هادي مقدم كه ميزبانان اصلي مراسم بودند در ورودي سالن به همرزمان پدرشان خير مقدم    مي گفتند.شايد با ديدن آن چهره هاي شكسته اما سرشار از غيرت ومردانگي با خودشان فكر مي كردند كه اگر پدرمان زنده بود الان در چنين سن وسالي قرار داشت.

آنها با ديدن همرزمان پدرشان لبخند رضايت بر لبانشان مدام جاري بود.استقبال گرمشان حاكي از اين بود كه گويي پدرشان در مراسم حضور دارد كه گرچه اين اتفاق نيز افتاده بود وروح بلند شهيد ناظر وحاضر در مراسم بود وفضاي مراسم را صميمي ومعنوي كرده بود.

مراسم با قرائت قرآن آغاز شد. بيان نام  شهيد عباس دوران وشهيد هادي مقدم  زينت بخش مجلس شده بود. دور هر ميز حلقه دوستان قديمي رقم خورده بود.

توصيف مجري مراسم از شهيد هادي مقدم بسيار توصيفي ادبي وقابل ستايش بود.هركس وارد فضاي مراسم مي شد احساس غرور وافتخارمي كرد.

درادامه مراسم ابتدا فرزند شهيد هادي مقدم به همرزمان پدرش خير مقدم گفت واينگونه بيان كرد : اگر چه امروز پدرم در جمع خانواده ما نيست اما با ديدن شما همرزمان وشجاع مردان نيروي هوايي نبود ايشان را هيچ وقت احساس نكرده ام. امروز به خودم افتخار مي كنم كه هم فرزند شهيد هادي مقدم هستم وهم اينكه شماها به عنوان همرزمان پدرم حضور داريد.

پس از آن سرهنگ خلبان محمد غلامحسيني  كه در آخرين پرواز آسماني با شهيد هادي مقدم بود خاطرات آن روز آسماني رابيان كرد.

خلبان غلامحسيني خاطرات خود را اينگونه آغاز كرد:

"اواخر تيرماه 62 بود. هوا گرم ودم كرده وروزها بلند ونفس گير بود.در آن روزها عمليات والفجر2 در منطقه حاج عمران شروع شده بود واحتمال بمباران شهرها از طرف عراق زياد بود.زمان ماموريت ما روز جمعه 31 تيرماه ساعت  يك بعدازظهر بود.من وسروان سعيد هادي مقدم قرار بود علاوه برپوشش هوايي منطقه عمليات، يك پوشش هوايي نيز از نمازجمعه كرمانشاه داشته باشيم. در زمان جنگ يكي از ماموريت هاي نيروي هوايي پوشش هوايي از محل تجمع مردم در شهرها بود كه نماز جمعه يكي از آنها محسوب مي شد.

آن روز من وسعيد به گردان پروازي آمديم تا مقدمات پرواز را فراهم كنيم.ساعت تقريبا 11:30 بود كه روي نقشه عملياتي كارمان را شروع كرديم ونسبت به ماموريت با هم صحبت كرديم. ليدر اين پرواز سعيد بود ومن قرار بود به عنوان كابين عقب ايشان پرواز كنم.

نكته مهمي كه در بريفينگ به آن اشاره شد اين بود كه اگر اتفاقي براي هواپيما وماموريت پيش آمد،من كه به عنوان كابين عقب بودم تي هندل يا همان دسته اي كه باعث پرش  هردوخلبان  وجداشدن آنها از هواپيما مي شود را نكشم. چون اين كار باعث مي شد كه هر دو خلبان  ايجكت كنند. سعيد من را توجيه كرد كه اگر اتفاقي افتاد تو خودت تنها از هواپيما بيرون بپر وكاري به من نداشته باش.

آن روز هوا آن قدر گرم بود كه مدام احساس تشنگي مي كردم.

نقشه عمليات ووسايل مورد نياز پرواز را برداشتيم وبه اتاق چتر ولباس رفتيم.بعد از پوشيدن لباس پرواز يا همان جيسوت به سمت هواپيمايمان حركت كرديم.بعد از چك كردن هواپيما سوار آن شديم واز آشيانه به سمت باند پروازي حركت كرديم.در اين حين يكي از چراغ ها در كابين روشن شد كه نشان دهنده يك مشكل در سيستم فني هواپيما بود. اما آنقدر خطرناك نبود كه ماموريت ما را كنسل كند.

با ورود هواپيما به اول باند پروازي خيلي سريع از باند به سمت آسمان پرواز كرديم ودر ارتفاع پانزده هزار پايي قرار گرفتيم.

چون منطقه ماموريت ما در غرب كشور بود ارتباط ما مدام با سايت سوباشي همدان برقرار بود.مدت كوتاهي از پرواز ما نگذشته بود كه رادار زميني اطلاع داد دو فروند هواپيماي جنگنده دشمن به فاصله  صدمايلي (هرمايل برابر با 609/1 كيلومتر مي باشد)  ما به آسمان كشور نزديك مي شود.

سعيد گفت: صد مايل كه خليي زياد است.گردش بده تا نزديك شوند.

درحاليكه رادار زميني مختصات جنگنده هاي دشمن را مرتب به ما اعلام مي كرد،شاخ به شاخ به طرف آنها مي رفتيم.من مدام در رادار جستجو مي كردم وآنها را تعقيب مي كردم.هواپيماهاي دشمن از نوع ميراژ اف-1 بودند. آنها هم بال در بال هم پرواز مي كردند ومنتظر فرصتي بودند تا به ما حمله كنند. آنها مدام دور مي زدند وموزيانه ارتفاعشان را كم وزياد مي كردند.من وسعيد عزممان را جزم كرده بوديم كه حتما يكي از آنها راسرنگون كنيم وپيروز از آسمان به زمين بياييم.

رادار زميني هم حواسش به ما بودومرتب وضعيت وزاويه آنها را به ما گزارش مي داد.من كه در كابين عقب بودم ومسئوليت ناوبري هواپيما را به عهده داشتم بايد حواسم خيلي جمع مي بود تا بتوانيم در اين آزمايش رو در رو پيروز شويم.

با همين محاسبات كم كم به آنها نزديك شديم وآن ها هزار پا هزارپا بالا وپايين مي رفتند. از حركات آنها مي شد حدس زد كه دارند ما را سرگرم مي كنند كه هواپيماهاي ديگرشان به ما حمله كند. انگار مي خواستند هر طور شده مارا محاصره وگيج كنند.اما ما مدام مراقب آنها بوديم وحركات آنها را زير نظر داشتيم.

جنگنده ها به چهل پنجاه مايلي مان رسيدند ودر بال هم پرواز مي كردند تا يكديگر را گم نكنند. كاملا در تيررسمان بودند. اما وقتي  كاملا به ما نزديك شدند،از هم جدا شده وآرايششان را تغيير دادند. معلوم بود آماده درگيري هستند.

ما در ارتفاع حدود بيست هزار پا وسرعت 450نات رسيديم كه به سعيد گفتم : "به اندازه كافي به ما نزديك شده اند .حالاموقع اش رسيده كه شليك كنيم". اما سعيد با خونسردي گفت: "نه هنوز زود است." لحظات هيجان انگيز وپرمخاطره اي بود. اگر يك لحظه غفلت مي كرديم آنها زودتر شليك مي كردند وما را مورد هدف قرار مي دادند. من ديگر طاقتم را از دست داده بودم ومدام به سعيد مي گفتم تورو خدا شليك كن الان در موقعيت خوبي قرار داريم. اما سعيد با خونسردي كه ديگر من هم از آن كلافه شده بودم  به آنها نزديك مي شد.من كه از شدت ناراحتي وهيجان دندانهايم را به هم مي فشردم به يكباره ديدم كه  سعيد به سمت آنها شليك كرد. يك فروند موشك از سمت راست هواپيما غرش كنان جدا شد وچند ثانيه بعد،فرياد خوشحالي سعيد كه توانسته بود هواپيماي دشمن را منهدم كند بلند شد. رادار زميني با تاييد انهدام هواپيماي دشمن اعلام كرد كه به سراغ دومي برويد.

ما صفحه رادار را براي يافتن دومي تنظيم كرديم تا ببينيم كجاست وبه كجا مي رود؟تا آمديم دومي را پيدا كنيم  وبزنيم،رادار زميني اطلاع داد: سريع گردش كنيد به راست. دو هواپيماي ديگر از فلان زاويه به سمت شما مي آيند.

در اين موقع بود  كه سعيد بايك شيرجه سريع هواپيما را به سمت پايين حركت داد. به يكباره من در صفحه رادار پنج نقطه پيدا كردم. انگار درتله افتاده بوديم.سعي كردم خونسردي ام را حفظ كنم. مي دانستم سعيد هم كاملا آرام است واين وضعيت خطرناك تاثيري روي او ندارد.او بسيار شجاع وبه كارش مسلط بود. مي دانست شكار يك جنگنده در حالي كه توسط چند فروند هواپيماي ديگر محاصره شده كار ساده اي نيست.اما او هرگز در طي ماموريت خونسردي واعتماد به نفسش را از دست نداد.

مدام هواپيماها را زير نظر داشتم وبه سعيد گزارش مي دادم. با اين تعقيب وگريزها به فضاي جنوب استان آذربايجان غربي رسيده بوديم وبه مرزهاي شرقي عراق نزديك شده بوديم.سعيد هواپيما را به سمت ايران هدايت كرد وآنجا بود كه به وضوح 2 فروند هواپيماي دشمن را كه از سمت ايران  رو در روي ما قرار گرفتند ديدم.

سعيد با حالت شيرجه وبا بالاترين حد سرعت،به سمت راست گردش كرد تا بلكه از محاصره آنها بيرون بياييم. اما يكي از دو هواپيماي مهاجم از پايين به طرف ما حمله كرد وبا رها كردن موشك به سمت ما موشك از پايين به شكم وقسمت جلوي هواپيما اصابت كرد وآن را به آتش كشيد. شدت انفجار آنقدر زياد بود كه هواپيما در يك لحظه اوج گرفت وباشدت وشتاب به سمت بالا پرتاب شد.همه چيز در يك لحظه دور سرم چرخيد وديگر نفهميدم چه شد." بعد از چند ثانيه كه به هوش آمدم ديدم هواپيما در حال سقوط است وهرچه تلاش كردم با سعيد تماس برقرار كنم نشد. خيلي دلم مي خواست بدانم كه درچه وضعيتي قرار دارد. همه ي اينها به سرعت مي گذشت. در يك آن تمام روزها وخاطرات زندگي از جلو چشمم گذشت. هواپيما به سرعت به زمين نزديك مي شد ومن مدام به دور وبر كابين برخورد مي كردم. هرچه تلاش كردم كه دسته ايجكت را بكشم نمي توانستم. تعادلم كلا به هم خورده بود اما نمي دانم چه شد كه يكباره خودم را روي آسمان ديدم. به دور وبرم نگاه كردم اثري از سعيد وچترش نبود. نمي دانستم چه بلايي سر او آمده . اما هواپيما را مي ديدم كه با سرعت زياد به سمت زمين سقوط مي كند."

سالن برگزاري  مراسم در حين بيان خاطرات سرهنگ غلامحسيني كاملا ساكت وآرام بود. همه با نگاهي نافذ به سرهنگ غلامحسيني نگاه مي كردند. حتي پيشكسوتاني هم كه بارها در ماموريتهاي پروازي خودشان با اين چنين صحنه هايي روبه رو شده بودند با دقت به خاطرات همرزمشان گوش مي دادند گويي اينكه برايشان تازگي داشته باشد.

اگر چه بعد از اين ماموريت  خلبان غلامحسيني تاماهها به  دست كردهاي دموكرات اسير بود اما خبرهاي ضد ونقيضي از شهادت شهيد سعيد هادي مقدم به گوش مي رسيد وبه گفته همسرش سركار خانم مهلا اكبري  "بي خبري وبلاتكليفي از وضعيت سعيد امانمان را بريده بود وهر روز اخبار مختلفي به گوشمان مي رسيد. مانده بودم با بچه ها چه كنم . هر روز سراغ پدرشان را از من مي گرفتند . يك بار هم وحيد در انشاء خود به خدا نامه نوشته بود كه خدايا بابايم را زنده نگه دار. تا اينكه سرانجام درسال 71 شهادت قطعي سعيد را اعلام كردند وبقايايي از پيكر مطهرش را به ما تحويل دادند."

 

آن شب مراسم گراميداشت سي امين سالگرد شهادت سرلشكر خلبان شهيد سعيد هادي مقدم با بيان خاطرات يكي دونفر ديگر از همرزمانش به پايان رسيد امابا اين صحبت ها من هم تازه به شخصيت شهيد هادي مقدم پي برده بودم. بايد اعتراف كنم كه نام اين خلبان شهيد را نشنيده بودم ،در اين مراسم بود كه متوجه  شدم نه تنها شهيد هادي مقدم بلكه شهداي بلند آوازه ديگري هستند كه براي پاسداشت ارزشهاي اسلامي فداكاريهاي ارزشمندي را انجام داده اند كه همچنان در گمنامي به سر مي برند.

 

حميدرضا تندرو

مردادماه 92

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ