جمعه 24 مرداد 1399   13:28:15
شهدا و ایثارگران

شیرزنی که همسر و سه فرزندش را فدای انقلاب و ایران کرد / لبخند شهید در تابوت برای دخترش



سرگرد شهید حسینعلی ممی نژاد در اول مرداد سال 1327 در تهران و در یک خانواده مذهبی متولد شد. هنوز دیپلمش را نگرفته بود که در تاریخ 1/5/1346 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد و با رسته فنی مشغول به خدمت شد. قبل از استخدام فعالیت های انقلابی اش را آغاز کرده بود، با استخدام در نیروی هوایی و جدی تر شدن انقلاب، او نیز فعالیت هایش را شدت بخشید. به همین خاطر بارها به زندان افتاد و انواع شکنجه ها را تحمل کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و با شروع جنگ تحمیلی به صورت داوطلبانه و از طرف بسیج به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد. سرانجام در تاریخ 21 تیرماه سال 1365 در منطقه مهران و با تیر مستقیم دشمن به فیض شهادت نائل آمد.

در منزل این شهید بزرگوار با سرکار خانم مهین دخت فراهانی همسر سرگرد شهید حسینعلی ممی نژاد دیدار کردیم. او از زندگی پر فراز و نشیبش قبل و بعد از انقلاب برایمان تعریف می کرد. گفتگوی ما را از زبان خود این مادر و همسر فداکار بخوانید:

 

نحوه آشنایی و ازدواج با شهید ممی نژاد

ما با هم فامیل بودیم، البته فامیل دور (پدر من پسر دایی مادر حسین بود) ولی خانواده هایمان با هم ارتباط نداشتند. یک بار که برای عیادت از یکی فامیلها که مشکلی برایش پیش آمده بود به بیمارستان رفته بودیم، حسین هم به همراه خانواده اش برای عیادت از این مریض آمده بود، آنجا بود که من را دید و پسندید.

آن موقع خیلی جوان بودیم، حسین هنوز دیپلمش را نگرفته بود و سرکار هم نمی رفت. بعد از چند وقت برای خواستگاری من به خانه ما آمدند و با پدرم صحبت کردند. پدرم که متوجه شد حسین شغلی ندارد و محصل است، گفت: «هرموقع شغلی برای خودش دست و پا کرد بیاید تا با هم صحبت کنیم.»

این صحبت پدرم و علاقه ای که حسین به من داشت باعث شد که درس را رها کند و دنبال کار بگردد و در سال 1346 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد. بعد از دو سال از اولین خواستگاری، دوباره خواستگاری من آمد. پدرم بعد از کلی تحقیق بالاخره با ازدواج ما موافقت کرد و سال 1347 زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

 

درگیری من و حسین با فرمانده وقت نیروی هوایی / زدن آمپول هوا به بچه 9 ماهه

در ابتدای آشنایی و زندگی مشترک اطلاع دقیقی از کار و فعالیت های خاص ایشان نداشتم، اما بعد از چند وقت که زیر یک سقف بودیم، متوجه شدم به صورت جدی فعالیت های انقلابی و اسلامی دارد.

به خاطر همین فعالیتهای انقلابی قبل از انقلاب، ده ها مرتبه زندان رفته بود. با اینکه زندان رفته بود و یک انقلابی محسوب می شد، نیروی هوایی ارتش او را اخراج نکرد، می خواستند هرجور که شده از او اطلاعات کسب کنند.

قبل از اینکه پسر دوم ما به دنیا بیاید، ما را به بندرعباس منتقل کردند. یک روز نیروهای اطلاعاتی به منزل ما آمدند و شروع کردند به گشتن خانه. آن زمان داشتن رساله امام خمینی (ره) جرم سنگینی محسوب می شد. من هم به دلیل غافلگیر شدن نتوانستم آن را قایم کنم. رساله را که پیدا کردند بلافاصله خانه را ترک کردند. بعد از چند روز از آن ماجرا، شوهرم به خانه برنگشت. بعد از کلی پرس و جو متوجه شدم به تهران منتقل و زندانی شده است. فرزند دوم ما که به دنیا آمد، حسین پیش من نبود.

فرزند دومم 9 ماهه بود که بالاخره به ما اطلاع دادند می توانید به زندان بروید و حسین فرزندش را ببیند. خیلی خوشحال شدم که من هم می توانم همسرم را ببینم. به محل زندان که رسیدیم، گفتند که بچه را به ما بدهید تا پدرش او را ببیند، بچه را به آنها تحویل دادم و هنوز یک ساعت نشده بود که صدای داد و فریاد همسرم را شنیدم، بعد از چند دقیقه فرزندم را آوردند، وقتی او را بغل کردم دیدم رنگ صورتش مثل چادرم سیاه شده بود، نمی دانستم چه کار باید بکنم، در همین حال حسین وارد اتاق شد و به من گفت که بچه از بغل من زمین افتاده و اینجوری شده.



حرف حسین باورم نشد، شاید می خواست من را کمی آرام کند. هنوز هم نمی دانم با او چکار کرده بودند، بعدها شنیدم که می گفتند شخصی بنام تیمسار باقری آمپول هوا به او تزریق کرده. روی صورت پسرم جای خراش و شکنجه هم دیده می شد. نمی توانستم باور کنم که عمله های رژیم پهلوی اینقدر بی رحم باشند که به بچه ی 9 ماهه هم رحم نکنند.

پسر 9 ماهه من فرامرز حالش خیلی بد بود، در حال جان دادن بود که گفتند برای درمان او را باید به تهران ببریم، به همراه حسین و چند مأمور با هواپیما به تهران آمدیم. یک بیمارستان در دوشان تپه فعلی بود که آنجا فرامرز را برای درمان از من تحویل گرفتند. به محض اینکه بچه را به پرستاران تحویل دادم، فرامرز فوت کرده بود و من متوجه این موضوع نشده بودم.

پدرم از این موضوع خبردار شده بود و آمده بود دنبال من. شب را خانه پدرم سپری کردم و فردا صبح چند نفر دژبان نیروی هوایی آمدند دنبال ما و گفتند آماده باشید تا باید به ستاد نیروی هوایی برویم که قرار است شوهرت آزاد شود. خوشحال شدم و از حال پسرم پرسیدم و گفتند که او هم حالش خوب است.

من تا بحال آنجا نرفته بودم و با آن مناطق آشنا نبودم، از خیابان پیروزی که داخل ستاد نیروی هوایی شدیم، من را داخل ساختمان مجللی بردند و پشت در یکی از اتاقها منتظر ماندم که ناگهان صدای همسرم را از داخل آن اتاق شنیدم که فریاد می زد و یک نفر هم گویی داشت به صورتش سیلی می زد. صدا آمد که او را بیرون کنید و همسرش را داخل اتاق بیاورید. داخل اتاق که رفتم شخصی را دیدم که بعدها متوجه شدم فرمانده وقت نیروی هوایی است.

وارد که شدم با لحن تندی گفت چرا با همسرت همکاری می کنی؟ من هم که جوانی حدود 20 – 22 ساله بودم با همان لحن جوابش را دادم که مگر شوهر من کار بدی کرده یا مثلاً مواد مخدر جابجا کرده. خاتم سر من داد کشید و با بی ادبی تمام گفت: خفه شو.

باز هم کوتاه نیامدم و گفتم: «من و امثال من باید خفه شویم، چون الان قدرت در دست شماست و شما هستید که به مردم ظلم می کنید، از خودت خجالت بکش و اگر جرأت داری برو با امثال خودت و بزرگتر از خودت اینجوری رفتار کن.»

در همین حال که داشتم با عصبانیت و بسیار تند با او صحبت می کردم یاد سیلی هایی که او به حسین زده بود افتادم و دستم را بالا آوردم تا یک سیلی در گوشش بزنم که موفق نشدم.

من را با مشت و لگد از اتاق بیرون کردند و بیرون از اتاق دیدم که یک نفر دژبان پسر من را داخل پارچه سفیدی پیچیده، به او معترض شدم که چه بلایی سر پسرم آوردید؟ گفت: فرزندت از حال رفته و باید او را به بیمارستان شوروی منتقل کنیم.

اصلاً حال و روز خوبی نداشتم، پدرم مدام مرا دلداری می داد و می گفت که حال پسرت خوب است و انشاءالله مشکلی پیش نمی آید. ناگهان حسین را دیدم که انگار آزاد شده بود و به سمت من می آمد. او هم از مرگ پسرمان خبر داشت ولی نمی خواست به من چیزی بگوید. نمی دانستم از آزادی همسرم خوشحال باشم یا نگران فرزندم باشم.



از ستاد نیروی هوایی که بیرون آمدیم تا به سمت آن بیمارستان حرکت کنیم، دیدم که تعدادی از خواهر و برادرهایم به همراه یک مینی بوس آماده هستند تا با ما بیایند، می گفتند می خواهیم اگر دوباره شوهرت را دستگیر کردند تو تنها نباشی. باز هم شکم بیشتر شد ولی پدرم و همسرم مرا امیدوار می کردند.

انتهای مسیر ما بهشت زهرا (س) بود، تا آن زمان آنجا نرفته بودم، زمانی شک من به یقین تبدیل شد که مینی بوس ما روبروی غسالخانه توقف کرد، داخل شدیم و از پله ها پایین رفتیم، بعد از چند دقیقه دیدم که پسرم را کفن کرده آوردند و به پدرم تحویل دادند. بالاخره مادرم به حرف آمد و گفت پسرت را کشته اند اما اگر گریه و زاری کنی ممکن است شوهرت را دوباره دستگیر کنند. من هم از ترس اینکه دوباره حسین را زندانی کنند، صدایم در نیامد اما تمام بدنم می لرزید. اصلاً فکر نمی کردم پسر 9 ماهه من دیگر زنده نباشد، موقعی که می خواستند او را خاک کنند هم حتی اجازه نمی دادند برای آخرین بار کفنش را باز کنم و صورت معصومش را ببینم.

سر خاک با هر مکافاتی که بود یک لحظه کفنش را باز کردم و دیدم که صورتش خراش های عمیقی برداشته، گویی او را باز هم شکنجه کرده بودند. همسرم هم اصلاً حال خوبی نداشت، لحظه ای که او را به خاک می سپرد گفت: فرزندم، اگر زنده باشم انتقام خونت را از اینها می گیرم.

بعد از این اتفاقات، حسین را آزاد کردند و دیگر با او کاری نداشتند، اما حسین باز هم دست از کارهای انقلابیش نکشید. بعد از فوت پسرم بعد از هر نمازش مدام با خود مرور می کرد که یک روز انتقام خون پسرمان را می گیرد.

 

شکنجه ها همچنان ادامه دارد / همه دندانهایم را کشیدند / فرزند دوقلوی 7 ماهه ام سقط شد

بعد از این قضایا باز هم عمله های رژیم شاه دست از اذیت و آزار ما برنداشتند، حسین باز هم زندانی می شد و بعد از مدتی آزاد. آنها به من هم رحم نکردند و یک دفعه که حسین زندانی بود من را فراخواندند و با انبر تمام دندانهای پایینیم را کشیدند و این کار باعث عفونت ریه هم شد و دوسال طول کشید تا عفونت ریه من رفع شود، حتی یک بار قصد داشتند پسر اول من را هم در بیابانهای اطراف بندرعباس که معروف بود سوسمار آدمخوار دارد رها کنند که به موقع متوجه شدم و جلوی این کار را گرفتم.

از دیگر شکنجه هایی که اعمال می کردند این بود که حسین را آورده بودند تهران و در تیمارستان امین آباد بین دیوانه های خطرناک رها کرده بودند، آنها هم چون خیلی خطرناک بودند مدام او را اذیت می کردند، تمام پوست صورتش را کنده بودند.

یک بار دیگر هم برای اینکه به حسین فشار بیاورند و او را بیشتر شکنجه بدهند، من را قرار شد که با هواپیما به تهران برای دیدن همسرم و در حقیقت برای شکنجه و بازجویی ببرند. آن زمان 7 ماهه حامله بودم، آن هم دوقلو. من را سوار یک هواپیمای سی 130 کردند تا به تهران بیاورند، همان تیمسار باقری ملعون هم داخل آن هواپیما بود، نمی دانم دوباره چه مرگش شده بود که باز هم به من حمله ور شد و با لگد من را به بیرون هواپیما پرت کرد، درب پشتی سی 130 برای بارگیری نیمه باز بود و من از آن بالا به زمین افتادم، همانجا فهمیدم که دو تا بچه من سقط شده اند. خلبان هواپیما که مرد شریفی بود، از پرواز امتناع کرد و گفت تا زمانی که به وضعیت این خانم رسیدگی نشود من پرواز نمی کنم، بالاخره من را به بیمارستان بردند اما شنیدم که آن خلبان را دستگیر و زندانی کردند.

 

انقلاب اسلامی در شُرُف پیروزی / بندرعباس تا تهران، مسیری که 1 ماه طول کشید

چند ماه قبل از پیروزی نهایی انقلاب اسلامی بود، حسین آزاد شده بود، یک روز به خانه آمد و گفت: وسایلت را جمع کن، یک وانت گرفته ام و قرار است به تهران برویم. گفتم: حسین تورا به خدا نگو که می خواهی فرار کنی؟ توی میسر ما را حتماً پیدا می کنند و می کشند! به من اطمینان داد که فرار نمی کنیم، فقط برای ادامه خدمت در نیروی هوایی به تهران منتقل شده ایم.

اسباب و اثاثیه را جمع کردیم و پشت وانت بار زدیم و بعد از این که راه افتادیم حسین به من گفت که انقلاب حتماً پیروز خواهد شد و من باید تهران باشم و کمک کنم، الان هم عکس ما را به تمام پاسگاه ها و ایست های بازرسی داده اند تا ما را دستگیر کنند.

خلاصه در این سفر که به صورت معمولی حداکثر باید 10 الی 12 ساعت طول می کشید، یک ماه و دو روز در راه بودیم، گاهی مجبور می شدیم از مسیرهای انحرافی که راهمان را خیلی طولانی می کرد حرکت کنیم، یا اینکه می بایست چند روز تا چند هفته در یک مکان توقف کنیم تا آبها از آسیاب بیافتد. در این مدت جایی هم برای اقامت نداشتیم، در بیابان و زیر چادر استراحت می کردیم و غذایمان فقط نان خشک و آب بود.

به تهران که رسیدیم کسی حاضر نبود از دو مجرم انقلابی فراری نگهداری کند، مجبور شدیم در یک مسجد ساکن شویم و تا مدتها بعد از پیروزی انقلاب هم داخل همان مسجد ماندیم. به خاطر هم صحبتی با خانمهای انقلابی که آنها هم داخل مسجد بودند، من هم به همراه آنها روزها به تظاهرات می رفتم و اعلامیه پخش می کردم و شبها برای استراحت به مسجد می آمدم.

 

حسین بالاخره انتقام خون فرزندانش را گرفت

انقلاب به پیروزی رسیده بود و مردم هر روز برای اعلام حمایت از انقلاب به خیابان ها می آمدند و تظاهرات برپا می کردند، در یکی از این راهپیمایی ها من و همسرم با هم حرکت می کردیم که ناگهان تیمسار باقری همان شخصی که بچه های ما را از ما گرفته بود را در میان تظاهرکنندگان برای اینکه شناسایی و محاکمه نشود دیدیم، حسین مثل برق و باد به سمتش رفت و به کمک چند نفر او را دستگیر و به کمیته انقلاب تحویل داد.

بعدها که او را به خاطر فساد و جنایات بیشمارش اعدام کردند، حسین به من گفت که بالاخره انتقام خون هزاران فرزند بیگناه این کشور را از این ملعون گرفتم.

 

دیداری با رهبر فرزانه از جنس نور در مدرسه علوی تهران

امام خمینی (ره) که به ایران تشریف آوردند، حسین و من به دیدن او رفتیم. البته خیلی از همافران و کارکنان نیروی هوایی در آن روز در مدرسه علوی با امام دیدار داشتند، اما ما به صورت خصوصی توانستیم بعد از این مراسم با امام صحبت کنیم. وقتی وارد اتاق امام شدیم و او را دیدیم، ایشان نورانیت عجیبی داشت، یک اتاق ساده، چند عدد قرآن و کتاب های مذهبی و یک تکه موکت تنها چیزهایی بود که در اتاق امام پیدا می شد. هردوی ما گریه می کردیم، شوهرم نامه ای به امام داد و گفت: می خواهم از ارتش استعفا بدهم و فقط در خدمت شما باشم. مختصری از زندگی پر فراز و نشیبمان را هم برای امام تعریف کرد که امام دستی به سر و روی حسین کشید و گفت: تو یک بسیجی هستی.



این دیدار انگار جان دوباره ای به حسین بخشیده بود و قوت قلبی بود که حسین به کارهای انقلابی اش بیش از گذشته ادامه دهد. بعد از این دیدار تا مدتها دیگر حسین را ندیدم. انقلاب پیروز شده بود و ما هنوز هیچ سرپناهی نداشتیم، حسین از این مسئله خیلی ناراحت بود و همیشه می گفت که شرمنده زن و بچه اش است، همیشه دعا می کرد: خدایا کمک کن یک سرپناه برای خانواده ام فراهم کنم.

تا اینکه اسم ما برای یک وام خوب درآمد و من هم مقداری طلا داشتم آنها را حدود 30 هزار تومان فروختم و توانستیم همین خانه را در محله ابوذر خریداری کنیم.

 

از ابتدای جنگ تا زمان شهادت در جبهه حاضر بود

با شروع جنگ با اینکه همه درگیر بودند و برای خیلی ها سخت می گذشت، اما برای من که در مقایسه با قبل از انقلاب به یک آرامش نسبی رسیده بودم و از آوارگی رها شده بودم، فرصت خوبی بود تا برای زندگی و بچه هایم بیشتر وقت بگذارم. حسین مدام در حال رفت و آمد به جبهه بود و حتی برای تولد فرزندانمان هم نمی توانست حاضر باشد، همیشه هم به صورت بسیجی و داوطلب به جبهه می رفت.

این روند ادامه داشت تا آخرین باری که می خواست به جبهه اعزام شود، مقداری ارثیه پدری به من رسیده بود و من و حسین برای مکه ثبت نام کردیم و اسممان درآمده بود، حسین برای مشورت پیش امام جماعت مسجد محل رفته بود و یک استخاره هم گرفته بود، آن روحانی به حسین گفته بود که رفتن تو بازگشتی ندارد، تو زن و بچه داری، اگر می خواهی می توانی این بار به جبهه نروی، برو مکه! گفت: حاج آقا حکم خداست و من نمی توانم نروم.

شب بعد از نماز که به خانه آمد، گفت که می خواهد دوباره به جبهه اعزام شود. به او التماس کردم که بعد از مدتها سختی و بدبختی حالا که می توانیم خانه خدا را زیارت کنیم، بیا و از رفتن به جبهه این دفعه بگذر. خودش هم ابتدا مردد بود که به جبهه برود، اما بعد از چند دقیقه محکم ایستاد و گفت: من نمی توانم برادران خودم را در جبهه رها کنم و برای زیارت به مکه بروم، این از انصاف و اخلاق به دور است، هنوز جوان هستیم و می توانیم بعداً هم مکه برویم. خلاصه با کلی آیه و قسم من را راضی کرد، سپس به وضعیت خانه رسیدگی کرد، چند تا از درها مشکل داشت، قفل آنها را عوض کرد، سوراخهایی که روی دیوار و گوشه های اتاقها بود را با سیمان پر کرد تا سوسک و حشرات موذی بچه ها را اذیت نکند و در حین کار اشک می ریخت و از خود می پرسید که آیا خدا از او راضی شده است یا خیر؟



صبح که می خواست خانه را ترک کند خیلی خیلی سخت خداحافظی کرد. خودش گریه می کرد، بچه ها مدام دنبال پدرشان می رفتند و گریه می کردند، تا سر کوچه به همراه بچه ها او را همراهی کردم، آخر سر هم بچه ها نمی گذاشتند که برود. قبلاً همیشه موقع اعزام می خندید و شاد بود اما این بار انگار قضیه فرق می کرد.

حدوداً پنج ماه از اعزامش گذشته بود که تلفنی توانستیم با هم حرف بزنیم، گفت: دارم جایی می روم که نمی دانم برگشت دارد یا ندارد، اما مرد باش و کمر همت را ببند و اگر برای من اتفاقی افتاد این پنج تا بچه را سر و سامان بده و آنجور که مورد رضایت خداست آنها را تربیت کن.

دوباره چند ماهی از این تماس تلفنی گذشت، از نبودن شوهرم خیلی ناراحت بودم، اتفاقاتی هم افتاده بود که این ناراحتی را چند برابر کرده بود، شهادت دوستان و آشنایان و همسایه ها یکی از آن علت ها بود.

خواب شهادتش را دیدم

یک شب خواب عجیبی دیدم، حسین صورتی نورانی داشت و چفیه ای به گردن، به او گله کردم که دیگر نمی خواهم تو را ببینم، هشت ماه است که ما را به امان خدا گذاشته ای و رفته ای، اصلاً می دانی دختر بزرگ شده و روی پاهایش می ایستند؟ با بغض پرسید: واقعاً می خواهی که من بروم؟ من هم جواب دادم: بله، برو من و بچه هایم را راحت بگذار. دیگر چیزی نگفت و به سمت آسمان حرکت کرد و غیب شد.

غروب همان روز که خواب را دیدم، بچه های بسیج در منزل آمدند و گفتند که آماده شوید که فردا می خواهیم برای تفریح شما را به یک منطقه خوش آب و هوا نزدیک تهران ببریم. این کار آنها برایم عجیب بود، چون در این هشت نه ماهی که حسین جبهه بود سراغی از ما نگرفته بودند، کلی اصرار کردند ولی من قبول نکردم، حتی گفتند که شوهرت هم مرخصی گرفته و از جبهه مستقیم آنجا می آید.

فردای آن روز هم دوباره آمدند و اصرار کردند، من ماجرای خوابم را برایشان تعریف کردم و گفتم می دانم که همسرم شهید شده، اجازه بدهید اینجا باشم و خودم از او استقبال کنم. چند ساعت بعد برادرم برای راضی کردن من به این مسافرت تفریحی به خانه مان آمد. کم کم شکم به یقین تبدیل شد. همانجا یک گوسفند نذر حضرت ابالفضل (ع) کردم که اگر حسین شهید شده بود، آن را قربانی کنم.



گوسفند را درون حیاط بستم و رفتم سر کوچه برای استقبال از حسین. همزمان شهید داود توکلی که از همسایه های قدیمی ما و همرزم حسین بود و تازه از جبهه برگشته بود را دیدم، او را به جان امام خمینی (ره) قسم دادم که راستش را بگوید که حسین کجاست؟ بعد از کلی مِن مِن کردن گفت حسین مجروح و شیراز بستری شده. به او گفتم می خواهم بروم به شیراز که من را منع کرد. می دانستم دروغ می گوید و باز تکرار کردم: آقا داود! من شما را به جان امام خمینی (ره) قسم دادم، راستش را بگو حسین کجاست؟ فقط می خواهم بدانم اگر شهید شده جنازه اش را برای بچه هایش بیاورید. پرسیدم: حسین شهید شده؟ سرش را پایین انداخت و گفت: بله.

رفتم خانه، مقداری از لباسهایی که برای بچه های جبهه داشتم می دوختم نیمه کاره مانده بود، آنها را تمام کردم و زنگ زدم مسجد که بیایند و این لباسها را ببرند. خانه را تمیز کردم، کوچه را آب و جارو کردم و گوسفند را آماده قربانی. خبر آوردند که جنازه ها را آورده اند، رفتم معراج الشهدا و بالاخره جنازه حسین را پیدا کردم، خیلی بی تاب نبودم، می دانستم که به آرزوی خودش رسیده و خدا هم از او راضی شده، روی جنازه را باز کردم، صورتش را بوسیدم، با گلاب صورت را شستم، مقداری تربت امام حسین (ع) روی صورتش گذاشتم، هرکاری کردم نتوانستم دهان او را باز کنم تا از آن تربت داخل دهانش نیز بریزم.

 

لبخند شهید در تابوت برای دخترش

به خانه که برگشتم تا فردا که قرار بود او را تشییع و تدفین کنند، دلم طاقت نمی آورد، تا صبح چندین مرتبه برای دیدن جنازه حسین به معراج رفتم. قبل از رفتنش یک تکه پارچه گرفته بود برای تنها دخترمان فاطمه خانم و گفته بود که آن را برای فاطمه بدوزم. همان لباس را تن فاطمه کردم. صبح که شد جنازه را برای وداع آخر آوردند داخل خانه. به محض اینکه پارچه را از صورت حسین کنار زدند و چهره اش به سمت فاطمه چرخید، لبخندی بر لبانش نقش بست طوری که دندانهایش پیدا بود، برای من که روز قبل هرکاری کردم نتوانستم دهانش را باز کنم این اتفاق خیلی عجیب بود. با این لبخند حسین، در و دیوار خانه ما رنگ و بوی خون گرفت، آنقدر که همه سر و صورتشان را به در و دیوار می کوبیدند.

بعد از اینکه حسین را در بهشت زهرا (س) به خاک سپردیم، عزمم را جزم کردم تا راه او را بیشتر از گذشته ادامه دهم. مدام در جبهه ها حاضر می شدم و هرکاری که از دستم برمی آمد برای رزمندگان اسلام انجام می دادم.

خوشحالم که حسین به آرزویش رسید و دینش را به امام، مردم و انقلاب ادا کرد و من هم توانستم فرزندانی را تربیت کنم که همگی رنگ و بوی حسینی دارند، این حماسه ها و از جان گذشتن ها قطعاً وظیفه همه ما را در پاسداشت خون شهیدان گلگون کفن میهن عزیزمان به مراتب سنگین تر می کند، خدا کند که در آخرت روسفید باشیم.

 

تهیه و تنظیم: حامد آریانی

با تشکر از: مهدی رحمتی نیا

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ