جمعه 24 مرداد 1399   12:39:02
شهدا و ایثارگران

گفتگو با سرهنگ جانباز بازنشسته، ابوالقاسم هداوندی


ابوالقاسم هداوندی سال 1363 فعالیتش را در اداره عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتش در سِمَت های افسر تحقیق و افسر تعیین صلاحیت آغاز نمود و سال 1384 بازنشسته شد.

در طول خدمت مسئولیت های متعددی در این اداره داشت، حدود 19 سال مدیریت گزینش و استخدام نیروی هوایی بر عهده وی بود. از سال 1381 الی 1386 به عنوان معاون نیروی انسانی اداره عقیدتی سیاسی این نیرو خدمت کرده است.

در بحبوحه شکل گیری انقلاب اسلامی ایران و چند روز قبل از 22 بهمن 1357، حدفاصل مرکز آموزشهای هوایی تا خیابان پیروزی، دو سه روز، مسلحانه با گارد شاهنشاهی درگیر بود.

درباره روزهای جنگ صحبتش را اینگونه آغاز کرد که: «روزهای بسیار پرشور و شوقی بود». گفتگوی خواندنی ما را با این رزمنده و جانباز سالهای دفاع مقدس بخوانید:

«روز 31 شهریور 1359، حدود ساعت 2 بعدازظهر بود که هواپیماهای بعثی حملات گسترده ای را علیه ایران شروع کرد. من آن زمان در پایگاه هوایی دزفول خدمت می کردم، اما چند وقتی بود که به پدافند هوایی تهران منتقل شده بودم.

نفس قدسی بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران که فرمود جوانان به سوی جبهه های حق علیه باطل بشتابند، باعث شد که با تعدادی از دوستانمان و جمع کثیر دیگری که حدود 5000 نفر می شدیم، داوطلبانه به جبهه ها اعزام شویم. در آن زمان، نیروی زمینی به خاطر مسائل حاشیه ای که برایش پیش آمده بود، انسجام کافی نداشت و تصمیم بر این بود که این خلأ در جبهه ها با اعزام نیروهای داوطلب پر شود.



این 5000 نفر همه از بچه های نیروی هوایی بودند که برای اعزام داوطلب شده بودند. سریعاً به مراکز آموزشی نیروی زمینی اعزام و دوره های ادوات خاص جنگی را طی کردیم و بعد از اتمام آموزش، به جبهه اعزام شدیم. من با اینکه برای اعزام با مخالفت نیروی هوایی روبرو بودم، ولی با سرسختی زیاد و به هر شکل ممکن که بود، توانستم موافقت آنها را جلب نمایم.

من در منطقه سوسنگرد، دشت آزادگان و تپه های الله اکبر در خدمت رزمندگان اسلام بودم. ما زمانی به این مناطق اعزام شدیم که وجود فرد فرد رزمندگان غنیمت بود، یک نفر به مثابه یک گردان برای نیروهای بعثی به شمار می آمد. طی عملیات های مختلفی توانستیم دشمن را از نزدیکی های اهواز تا تپه های الله اکبر عقب برانیم.

با اینکه حداقلِ امکانات را در اختیار داشتیم، ولی همه رزمندگان با عشق و علاقه به امام راحل و انقلاب و همچنین میهن دوستی بی نظیر در دل دشمن نفوذ می کردند.

خدا شهید چمران را رحمت کند، تعدادی از دوستان ما در گروه جنگهای نامنظم شهید چمران فعالیت می کردند، به محض اینکه هوا تاریک می شد، به قلب دشمن می زدند، افراد، امکانات، ادوات نظامی و مناطق تجمع آنها را شناسایی می کردند و به نیروهای خودی اطلاعات کافی می دادند تا با دید کامل و دقیق به جنگ با آنها بروند، همین شجاعت و فداکاری آنها باعث شد که نیروهای عراقی کیلومترها از شهرهای ما دور شوند.



آن زمان چون سپاه هنوز به خوبی شکل نگرفته بود، اکثر نیروهای شهید چمران را بچه های بسیج، نیروی هوایی و نیروی زمینی ارتش تشکیل می دادند.

من در تاریخ سوم اسفند سال 1359 در درگیری مسلحانه با نیروهای بعثی پای چپم قطع شد. آن موقع در آن منطقه درگیری های ما با عراقی ها نامنظم بود. چون منطقه دارای دشتهای وسیعی بود، درگیری های ما بیشتر پاسخ به حملات آنها بود. گاهی اوقات درگیری آغاز می شد و دو سه روز به طول می کشید. آن روز تعدادی از بچه های ما در یک منطقه گیر افتاده بودند، ما برای نجات آن سربازها وارد عمل شدیم که خوشبختانه توانستیم آنها را بسلامت برگردانیم. اما خود من در بازگشت، مورد اصابت ترکش گلوله تانک دشمن قرار گرفتم و از ناحیه پای چپ جانباز شدم. چون همه نسبت به همدیگر تعهد داشتیم، بعد از مجروح شدن، همرزمانم واقعاً برای بازگرداندن من جانفشانی کردند، چون شرایط به گونه ای بود که نمی شد در یک جا توقف کرد و باید به سرعت از منطقه دور می شدیم.

آن روزها کل جامعه ما و علی الخصوص جبهه های نبرد حال و هوای دیگری داشت، همه مطیع امر ولی فقیه بودند و برای اجرای فرامین رهبر دست از پا نمی شناختند، من هیچگاه احساس نکردم جانباز هستم و دیگر تکلیفی بر دوشم نیست. بعد از گذشت حدود یکسال از مجروح شدنم با اینکه می توانستم بازنشسته شوم، دوباره به خدمت بازگشتم و بعد از آن اتفاق 30 سال در خدمت نیروی هوایی ارتش و برای حراست از این مرز و بوم تلاش کردم.

همیشه خدا را شاکر هستم که در چنین مقطعی از تاریخ این کشور حاضر بودم و توانستم آنچه در توان داشتم برای اطاعت از ولی فقیه و سرافرازی میهن اسلامی بگذارم.

حضور در جبهه های نبرد و سالها خدمت در نیروی هوایی ارتش برای من همراه با خاطرات تلخ و شیرین بسیاری است. یادم هست به عنوان نماینده در یک کمیسیونی شرکت می کردم. این کمیسیون برای کسانی تشکیل می شد که کار برجسته ای در نیروی هوایی انجام می دادند، مانند جانبازان، دارندگان طرح های دفاعی، ایثارگران، مبتکران و غیره. برای عزیزی که در جبهه جانباز شده بود این کمیسیون تشکیل شد، از روند جلسه کمی ناراحت بود و چون می دانست من نماینده عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتش در این جلسه هستم، با حالت تمسخر خطاب به من گفت: «جناب سرگرد، اصلاً تو می دانی جبهه از کدام طرف است؟»



در جواب با روی خوش و به شوخی به او گفتم: «کاری نداره، از اینجا که بیرون رفتم، یاد می گیرم، از اینکه به من یادآوری کردی بسیار ممنونم.»

از جانبازی من اطلاعی نداشت، دور و بری های من که من را کاملاً می شناختند می خواستند یک طوری به او بفهمانند که اینطوری با من صحبت نکند. به هر شکل جلسه تمام شد و من به محل کارم بازگشتم، بعد از چند دقیقه از اتاقم آمدم بیرون و دیدم همان فرد پشت اتاق من ایستاده، سرش پایین بود و معلوم بود پشیمان شده، تا خواست چیزی بگوید جلو رفتم و پیشانی او را بوسیدم، گفتم: «از دست ما که ناراحت نیستی؟» گفت: «من را حلال کنید، شما که از جلسه بیرون رفتی، بقیه به من گفتند که چرا اینجوری با او صحبت کردی، می دانی یک پایش را در جبهه از دست داده؟» خلاصه بعد از کلی اظهار پشیمانی و عذرخواهی با من خداحافظی کرد، آن اتفاق باعث شد که از آن به بعد دوستان خوبی برای هم باشیم.»

 

تهیه و تنظیم: حامد آریانی

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ