سه‌شنبه 1 مهر 1399   04:11:59
شهدای سرباز نیروی هوایی ارتش

مصاحبه با پدر سرباز شهید هادی اتفاق خواه

1- درابتدا یک بیوگرافی از شهید برایمان بگویید.

شهید هادی اتفاق خواه در سال 1348 در تهران به دنیا آمد. او فرزند اول خانواده بود. دوران ابتدایی را در شهر سعیدی و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید توپچی گذراند. مقطع متوسطه را در دبیرستان شهید مشهدی به پایان رسانید و در سال 1368  موفق به اخذ دیپلم اقتصاد شد و در همان سال برای دوره ضرورت به خدمت اعزام گردید و در نیروی هوایی ارتش (گروه ضربت قصر فیروزه – بیت الزهرا) مشغول خدمت سربازی شد. در حدود 13ماه از خدمت وی گذشته بود که به فیض شهادت نائل آمد.

2- در مورد خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید.

هادی بسیار پسر آرام و سربه زیر، مودب و متواضع بود . هیچ گاه به یاد ندارم او را حتی عصبانی دیده باشم. همیشه دنبال کمک به دیگران بود. با اینکه سن کمی داشت درکلیه کار ها به مردم کمک می کرد. مثلا در مراسم عزاداری همیشه در هیئت ها حضور داشت.


3- در خصوص چگونگی شهادت ایشان بگویید.

جنگ تحمیلی تازه تمام شده بود.هنوز مردم در حال و هوای جبهه و شهادت و جنگ بودند.فضای کشور بسیار فضای معنوی و خوبی بود.با توجه به این که نیرو های نظامی برای آماده به کار بودن همیشه در حال تمرینات نظامی و رزمایش های مختلف هستند در آن سال نیروی هوایی رزمایش موشکی امام سجاد(ع) را در منطقه جنوب کشور اجرا می کرد.هادی هم قرار بود با دیگر همرزمانش در این رزمایش شرکت کنند. ظاهرا در حین ماموریت با خودرویی که در اختیارشان بود دچار سانحه می شوند و هادی در آن ماموریت ضربه مغزی شده و به شهادت می رسد.

4- چگونه از شهادت ایشان مطلع شدید؟

شب شهادت امام هادی بود ومن مشغول دیدن تلویزیون بودم که در خانه به صدا در آمد. چند نفر از طرف بیت الزهرا نیروی هوایی آمده بودند. از ما خواستند که قطعه عکسی از هادی به آنها بدهیم. نگران شدم و پرسیدم که اتفاقی افتاده؟ گفتند هادی دعوا کرده و به عکس او احتیاج داریم. بیشتر نگران شدم چون هادی اهل دعوا با کسی نبود.

سرکوچه که رسیدم دیدم 2جیپ به همراه حاج آقا چراغی ایستاده.به حاج آقا چراغی گفتم اتفاقی برای هادی افتاده؟ گفت: نه، هادی داره پیش پسر من خدمت می کنه (بعدا فهمیدم که پسر حاج آقا چراغی شهید شده) هنوز به ته خیابان نرسیده بودیم که برادرزاده ام را دیدم که با هادی هم خدمت بود و داشت گریه می کرد. به قصر فیروزه که رسیدیم دیدم عکس های هادی را روی دیوار نصب کرده اند. تیمسار مشکات جلو آمد و به من گفت هادی هنگام اعزام به رزمایش دچارسانحه شد و به شهادت رسیده است.


5- اگر خاطره ای از شهید دارید برایمان بازگو کنید.

هادی در گروه ضربت قصر فیروزه خدمت می کرد که زلزله رودبار به وقوع پیوست، او به همراه فرماندهان جهت کمک به زلزله زدگان رودبار به آن شهر اعزام شد. در این ماموریت آقا و خانم سیاهپوشان که فرمانده هادی بود نیز با او آمده بودند. آقای سیاهپوشان می گفت در ماشین در حال استراحت بودیم که حس کردیم ماشین در شده است. وقتی بیدار شدم هادی را دیدم که در روی برف ها مشغول نماز خواندن است. به دوستم گفتم بیدار شو که از هادی عقب ماندیم. در همان ماموریت وقتی داشتیم برمی گشتیم هادی گفت که صدای گریه می شنود. ما باور نکردیم. هادی مشغول کندن زمین شد. دیدیم که بچه ای را سالم از زیر آوار بیرون آورد و به همسر من داد. گفت شما فرزندی ندارید خداوند به شما دختری عطا نموده است. حالا آن کودک بزرگ شده و دارای شوهر و فرزند است. گاهی اوقات به سر مزار هادی می آید و به ما می گوید هادی من را نجات داد.

6- با توجه به اینکه می گویند شهیدان زنده اند الله اکبر، آیا این شعار را تا به حال حس نموده اید؟

هادی یک شب قبل از شهادت خواب دیده بود که در یک ماشین به همراه 8نفر از دوستانش بوده که دربین راه 6نفر از آنها پیاده شدند و او به همراه یکی از دوستانش باقی می ماند. پدر هادی می گوید هر وقت صبح ها برای نماز بیدار می شوم حس می کنم هادی در خانه مشغول راه رفتن است.

 


تهیه و تنظیم: احمد مرادی

 
امتیاز دهی