شهدا و ایثارگران
پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 وقتی صبر در برابر یک پدر به زانو در می آید گفتگو با پدر و مادر شهیدان کامبیز، کامران و جانباز کیوان نیک شرف؛



حسین نیک شرف، پدر دو شهید و یک جانباز به نام های کامبیز، کامران و کیوان است. شهید سرتیپ دوم کامبیز نیک شرف فرزند ارشد این خانواده و متولد شهریور 1337، در تاریخ 26 دی ماه سال 1356 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد و حدوداً 5 سال بعد در تاریخ 27 تیرماه سال 1361
در حالی که به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شده بود، در عملیات رمضان به شهادت رسید.

کامبیز نیک شرف فرزند دوم این خانواده هم در هفتم آبان سال 59 و چند روز پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف بسیج به جبهه ها رفت و در منطقه سرپل ذهاب به شهادت رسید که تاکنون جنازه وی پیدا نشده است. کیوان نیک شرف نیز چند روز بعد از کامران، در 18 آبان همان سال در منطقه سردشت جانباز شد.

پدر این خانواده که متولد سال 1313 در بندرانزلی است، در دوران جوانی به استخدام یگان چتربازی ارتش درآمد و پس از اتمام خدمت با عنوان استاد چتربازی در یگان هوانیروز بازنشسته شد. وی در اواخر خدمت و در یکی از فرودهایش با چتر، به خاطر باز نشدن کامل چتر از ارتفاع بالا به زمین برخورد می کند و پای راستش صدمه شدیدی می بیند.

فرارسیدن سالروز ولادت حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بهانه ای بود تا با حضور در منزل این پدر بزرگوار، پای صحبت های او بنشینیم، نوشتار ذیل حاصل گفتگو با این خانواده صبور است.

 

* فرزندان از زبان پدر / در بهشت زهرا (س) پیکر شهدا را غسل می دادند

همه بچه های من سر به راه و با ایمان بودند، هیچ گاه در انجام فرائض دینی تنبلی نمی کردند، به خاطر علاقه به اسلام و امام راحل، قبل از انقلاب همیشه در مسجد محل حاضر بودند، به نوعی خانه دوم آنها مسجد بود.

در دوران انقلاب یادم هست که کامبیز و کامران که تقریباً هم سن بودند، شب ها به بهانه حضور در مسجد، به بهشت زهرا (س) می رفتند و جنازه ها را غسل می دادند، اوایل نمی دانستیم که برای چه کاری شبها بیرون می روند، چند باری در را قفل کردم ولی باز هم از روی دیوار می رفتند و صبح برمی گشتند.



با اوج گیری انقلاب کامبیز جزو کسانی بود که با حمله به اسلحه خانه های ارتش، مردم را مسلح کرد و عاملی شد برای تسریع در روند پیروزی انقلاب اسلامی ایران. من و سه تا پسرم با اسلحه هایی که کامبیز در اختیارمان قرار داده بود، مسئول تأمین امنیت محله میدان خراسان (که آن زمان آنجا زندگی می کردیم) را بر عهده گرفتیم. آخر کار هم که اوضاع آرامتر شد، تمام اسلحه ها را به مسجد محله تحویل دادیم.

* جنگ تحمیلی و حضور کامبیز، کامران و کیوان در جبهه

با شروع جنگ تحمیلی، 3 تا پسر من به جبهه رفتند، مادرشان اوایل خیلی راضی نبود و اجازه نمی داد، با این حال آنها یواشکی و با هر ترفندی که بود می رفتند. زمانی که خبر شهادت کامبیز را به ما دادند، باورمان نمی شد، چون به ما گفته بود که از طرف نیروی هوایی ارتش برای گذراندن دوره آموزشی موشک هاگ به تبریز سفر می کند، غافل از اینکه با این بهانه به جبهه رفته بود، فقط خواهرش از این ماجرا خبر داشت.

آخرین باری که او را دیدم، یک لباس نیروی زمینی را آورده بود تا مادرش کوتاه کند، می گفت که برای یکی از دوستانش است که هیکلش دقیقاً مثل اوست. مادرش لباس را به تن او اندازه کرد و من هم آرم و علائم و نوشته های روی لباسش را مرتب کردم، از کامبیز اسم دوستش را پرسیدم تا روی اتیکت لباسش حک کنم، گفت: «نمی خواهد اسمش را بنویسی، خود دوستم اسمش را می نویسد» کمی شک کردم که این لباس را برای خودش آماده می کند، اما چیزی به او نگفتم تا اینکه رفت و چند روز بعد خبر شهادتش را برای ما آوردند.

کامران اهل ورزش بود، در باشگاه کارگران کشتی کار می کرد، به همین خاطر هیکل ورزیده و تنومندی داشت، به خاطر زور زیادش و هوش بالایی که داشت، از طرف سپاه پاسداران به مناطق جنوب کشور برای جنگهای چریکی و نامنظم اعزام شد، آنطور که برای ما تعریف کردند، در همان اوایل جنگ در منطقه سرپل ذهاب، حین انجام مأموریت در یکی از باتلاق های آن منطقه گرفتار می شود و هیچگاه جنازه ای از او به دست نمی آید.

* کامران خبر شهادت برادر بزرگش را در خوابم داد

مادر این خانواده تعریف می کرد:

کامبیز پسر بزرگ من، خیلی خوشتیپ بود و به خودش می رسید. در محل ما تیپ و اخلاق و رفتار او زبانزد همه بود. هیچ وقت در انجام امورات دینی خود کاهل نبود، حتی خمس و زکات خود را حساب و کتاب می کرد. وقتی کامبیز به شهادت رسید، چند نفر از همسایه ها پیش من آمدند و گفتند که برای کامبیز نماز و روزه ادا کنم. به خاطر تیپ و قیافه کامبیز فکر نمی کردند که اهل نماز و روزه باشد، در صورتی که از هفت سالگی تمام اعمال واجبش را انجام داده بود.

کامران پسر دوم من، زودتر از برادرش به شهادت رسید. دقیقاً یک روز قبل از شهادت کامبیز، کامران به خواب من آمد، خواب های او همیشه شاد و شلوغ بود، انگاری که در حال تدارک یک میهمانی بزرگ است، کامران را که در خواب دیدم، او را بغل کردم و بوسیدم، به من گفت: «مادر فردا مهمان خیلی خیلی عزیز و بزرگی دارم، به خاطر همین باید زود بروم و تدارکات ورود او را آماده کنم».

خیلی اصرار نکردم که چه کسی قرار است به میهمانی تو بیاید، فردای آن روز که خبر شهادت کامبیز را به من دادند، چند بار خواب شب قبل را در ذهنم مرور کردم و به این حقیقت که شهدا زنده اند رسیدم.

* نحوه شهادت کامبیز شباهت زیادی با شهادت خانم فاطمه زهرا (س) داشت

با آغاز عملیات رمضان، کامبیز هم که به عنوان افسر تک تیرانداز فعالیت می کرد، به منطقه عمومی این عملیات اعزام شد، بعد از شهادت فرمانده گردانشان، او را به عنوان فرمانده انتخاب می کنند، اوضاع کمی سخت شده بود و خیلی ها به شهادت رسیده بودند و به همین خاطر دستور عقب نشینی از مراتب بالاتر صادر شد، نفرات باقیمانده می خواستند به هر قیمتی کار خود را تمام کنند، به همین خاطر ماندند و در نهایت کامبیز با ترکش یک خمپاره که به سینه و دستش اصابت کرده بود، به شهادت رسید.



کامبیز روز 28 ماه رمضان در هفتمین شب شهادت امیرالمؤمنین (ع) به شهادت رسید. او خیلی به مادر سادات حضرت فاطمه (س) ارادت داشت، وقتی جنازه او را به تهران منتقل کردند، در سردخانه دیدیم که ترکش سینه اش را شکافته و دستش هم شکسته بود.

یک روز پنجشنبه بود و مصادف با عید سعید فطر که خبر شهادت کامبیز را برای ما آوردند، یک آقایی از طرف نیروی هوایی آمد و گفت که پسر شما مجروح شده است. همان موقع پسر جانبازم کیوان به خانه ما آمد و با آن نماینده نیروی هوایی شروع کرد به صحبت کردن، به ما گفته بود که کامبیز مجروح شده و در یکی از بیمارستان های جنوب بستری است، اما حقیقت را به کیوان گفت، کیوان هم تا روز شنبه که جنازه کامبیز را برای خاکسپاری در بهشت زهرا (س) به تهران منتقل کنند به ما چیزی نگفت.

* در تدارک عقد و عروسی بودیم که کامبیز شهید شد

روزهای خیلی سختی بود، کامران شهید شده بود، کامبیز هم همینطور و کیوان جانباز. کیوان تا مدتها روی ویلچیر راه می رفت. کامبیز و کامران همیشه برای خدمت کردن به من که مادرشان بودم با هم مسابقه می گذاشتند، خیلی هوای من را داشتند، هر دوی آنها حقوق بگیر بودند و مقداری از حقوقشان را به من می دادند، البته حقوق کامبیز که در نیروی هوایی خدمت می کرد بهتر از کامران بود، من هم پولهایی که از کامبیز می گرفتم را پس انداز می کردم تا برای دامادی اش خرج کنم.



چند وقت قبل از شهادت کامبیز برای او به خواستگاری رفتیم، دختری که برایش انتخاب کرده بودم دختر خوب و خانواده داری بود، صحبت های اولیه را تمام کرده بودیم، قرار بود از آخرین مأموریتی که برمی گردد مراسم عقد و عروسی را برپا کنیم، حتی در همان موقع که گفته بود برای دوره موشک هاگ به تبریز رفته چند بار تلفنی تماس گرفته بود و با او درباره ازدواجش صحبت کردم، به او گفتم که تمام پولهایی که به من دادی را برای خرج عروسیش جمع کردم و نگران مخارج آن نباشد، اما اجل مهلت نداد و در همان آخرین اعزامش به شهادت رسید.

 

در انتهای گفتگو ، پدر بزرگوار این خانواده بدون اینکه خم به ابرویش بیاید و با روحیه ای بالا و مثال زدنی جمله ای گفت که به حقیقت صبر و استقامت را به زانو درآورد، گفت: «اگر ده پسر دیگر هم داشتم، در راه امام و انقلاب و این کشور و مردم فدا می کردم، اگر همه آنها هم کشته شوند، خودم با این کهولت سن اسلحه به دست می گیرم و از غیرت و شرف ایرانی اسلامی مان دفاع می کنم.» به قول او: «خدایا! پاکمان کن، خاکمان کن»

 

تهیه و تنظیم: حامد آریانی